سلامی که بدون طمع نیست

نميدونم دستم به کجا گرفته بود و داشت ازش خون ميومد، اما من اصلا متوجه نشده بودم و شايد اگه آلوشا به خونی که داشت يواش يواش به سرانگشتام نزديک ميشد اشاره نميکرد، من هيچ نميفهميدم.
آلوشا که دلش سوخته بود، دويد و برام دستمال کاغذی آورد و در حالی که مرتب ميگفت: «بميرم برات! بميرم برات!» سعی کرد خون رو پاک کنه. بيشتر از اين که خوشم بياد، حرص خوردم و گفتم: «خدا نکنه بميری بچه… اين حرفا چيه ميزنی؟» (هر چند که اين کوچولو دقيقا همون چیزی رو میگفت که وقتی خودش يا خواهرش زخمی ميشه من ميگفتم.)
فکر ميکنم يکی دو ساعتی گذشته بود، تازه از کارای خونه راحت شده بودم. يه ليوان چای ريختم و گفتم بشينم و استراحتی کنم، اما با ديدن اسباب‌بازيای ريز و درشتی که کف اتاق ريخته بودن جيغم هوا رفت: «اين چه خونه‌ايه که برام درست کردين؟ اين چه وضعيه؟ پاشين، پاشين تا ده ميشمرم سريع خونه رو مرتب کنين. الان اگه یکی برسه با خودش چی فکر میکنه؟»
ناشا تقريبا از جا پريد و شروع کرد به ريختن اسباب‌بازيا توی سبدشون. اما آلوشا تکون نخورد. حتی به خودش زحمت نداد يه نگا بهم بکنه. راستش خيلی بهم برخورد. با تغير گفتم: «مگه با تو نيستم بچه؟! پاشو ديگه. آلوشا خان با شمام، اگه زحمت بکشی و بشنوی.» با خونسردی ابروهاشو بالا برد و گفت: «جونم؟ با منی مامان؟ من مرده‌م… همون موقع که گفتم بميرم برات. من که نميتونم وقتی مردم کاری برات بکنم!»
و دوباره روشو برگردوند.

Advertisements