شلوار محترم

امروز هوا سرد بود. دو سه روزی هست که هوا سرد شده. بچه‌ها رو حسابی لباس پوشوندم و حتی کفش و جوراب پاشون کردم تا يخ نکنن.. رفتم سر کارای خونه اما بازم دلم آروم نگرفت. با خودم گفتم زمين سرده. اينا روی زمين ميشينن و بازی ميکنن. بذار يه شلوار ديگه پاشون کنم. کار از محکم کاری عيب نميکنه.
شلوار ناشا رو داشتم پاش ميکردم که آلوشا رو صدا زدم و گفتم: «پسر مامان، پاشو بيا شلوارتو بپوش.» سرش گرم بازی بود. زيرلبی گفت: «الان!» اما از جاش تکون نخورد. داشتم کشباف پائين شلوار ناشا رو تا ميکردم تا هی توی دست و پاش نره که چشمم افتاد به شلوار پسرک، که همين طور افتاده کنار پاهاش و اون هنوز داشت با ماشيناش بازی ميکرد. شلوار ناشا رو کامل بالا کشيدم و يکی يواش پشتش زدم و گفت: «کارت تموم شد وروجک..» و خنديدم. ناشا هم خنديد و رفت. رومو کردم به آلوشا و گفتم: «پاشو تنبل!» بازم بی‌حس و حال گفت: «الان!» راستش من خيلی وقته مفهوم اين الان رو فهميدم. يعنی هر وقت حالشو داشتم. يه کوچولو صدامو بردم بالا و گفتم: «پاشو ببينم… پاشو تنبونت رو پات کن ديگه!» این حرف من خیلی سریع جواب داد چون نگام کرد و با ناراحتی گفت: «مامان! مگه شلوارم خره که باهاش بد حرف ميزنی؟!»
بله ديگه… از این به بعد بايد به شلوار آقا هم احترام گذاشت.

Advertisements