حسابرسی

با آلوشا دارم به مشکل برمیخورم. یه کمی لوس شده، یه کمی لجباز. بلبل زبون هم که هست و خیلی وقتا جواب سئوالی میکنه. خلاصه که خیلی وقتا کم میارم. نمیدونم این خصوصیت سنشه یا من با یه مشکل جدی طرفم و شایدم من کم حوصله شدم. امروز صبح مهمون داشتم. فکر میکنم آلوشا یه کمی باعث ناراحتی مهمونمون شد. خیلی حرص خوردم و هیچ نتونستم خودمو متقاعد کنم که این فسقلی حالا حالاها باید از این کارا بکنه. وقتی مهمونم رفت، اخم کردم و ساکت موندم، بعد ازش خواستم که لباسشو عوض کنه. تقریبا به کل حرفامو نشنیده گرفت. دیگه خیلی خیلی زورم اومده بود. با ناراحتی گفتم: «بچه میشنوی یا بیام حسابتو برسم؟» از اتاق در رفت و در همون حال با هیاهو گفت: «شنیدم بابا جون! دیگه چرا داد میزنی.» بعد ساکت شد. داشت دکمه های شلوارش رو باز میکرد که بدون مقدمه گفت: «مامان… میخواستی با حسابم چیکار کنی؟» و با چشمای گرد شده نگام کرد.

Advertisements