استفاده بهینه

امروز جلوی هر کدوم از بچه‌ها يه کاسه پر از ماست گذاشتم. بعد راهم رو کشيدم رفتم سراغ کارام. خيالمم راحت بود که زير پاشون يه سفره پهن کردم به چه بزرگی… بعد از ماست خوردنم که قراره برن حموم… پس بذار هر جور دلشون ميخواد بخورن.
اما صدای پسرم يهو بلند شد. هی ميگفت: «اينجوری نه ناشا. درست بخور.» فکر کردم لابد با دست زده تو کاسه ماست. از تو اتاق داد زدم:‌ «بذار راحت باشه مامانی. هر جور ميخواد بخوره.» و بازم به کارام مشغول شدم. اما سر و صدا قطع نشد.
يه کمی دلخور از سر و صدا اومدم بيرون و گفتم: «چکارش داری مادر…» و داشتم ادامه ميدادم که آلوشا پريد تو حرفم و گفت: «آخه آدم اين جوری ماست ميخوره مامان؟» و به ناشا اشاره کرد که پستونکش رو از دهنش درآورده بود و هی ميزد تو ماسته، بعد ميکرد تو دهنش و دوباره از اول…
ما رو باش! ميخواستيم از پستونک بگيريمش، دختر خانومی تازه ياد گرفته ازش بجای قاشق استفاده کنه!

Advertisements