خر بیار و باقالی بار کن!

چند روز پيش يکی از دوستام اومده بود. رفتم از یخچال چند تا ميوه خوب پيدا کنم و بيارم براش. داشت حرف ميزد و گله ميکرد که چرا کمتر بهش سر ميزنم. (ای بابا بعد از دو سال تازه فهميده که من خونه‌نشين شدم!) همون طور که سرم توی يخچال بود گفتم: «ميام بابا،ميام.» سرشو تکون داد و گفت: «آره جون خودت!» بعد ناشا رو که توی بغلش نشسته بود، گذاشت روی مبل و پاشد و گفت: «هنوزم تو اينترنت مينويسی؟» ميوه‌ها رو از يخچال درآوردم و يه نفس راحت کشيدم و گفتم: «آره…» و رفتم که ميوه‌ها رو بشورم. دوباره پرسيد: «با اسم خودتون؟» شير آب رو باز کردم و گفتم: «نه بابا… مستعار. مثلا پسرم اونجا آلوشاس.» و میوه‌ها رو آوردم و نشستم و حرف تو حرف آوردم و خوب، دیگه صحبتی از وبلاگ نشد.
……
دوستم تازه رفته بود. داشتم ظرفا رو جمع ميکردم که پسرم اومد و گفت: «مامان، اسم من تو وبلاگ آلوشاست؟» گفتم: «آره.» پرسيد: «چرا؟» نگاش کردم و گفتم: «خوب چون نمی‌خواستم با اسم خودت صدات کنم، ميخواستم اسم راست راستکی‌ت نباشه. تازه‌شم مگه من گاهی از وقتا صدات نميکنم آلوشا؟… حالا خوشت نیومده از این اسمه؟»
جوابمو نداد، اخم کرد. ميخواست بره که برگشت و نگام کرد و گفت: «نخيرم خوشم نيومد. آخه خوبه منم شما رو صدا کنم اکبر؟!!»

Advertisements