شاید بهتر باشه…

من بدجوری بی‌حوصله‌م اين روزا. اون قدر هم اوقاتم تلخه که از ترس اينکه تلخيم تو نوشته‌ها خودشو نشون نده چند روزيه سکوت کردم. يه کمی خسته‌م. يه کمی مريضم. يه کمی تنهام. يه کمی هم مردد. نوشته‌های پارسال رو که ميخونم ميبينم که چقدر ترس داشتم بخاطر از دست دادن پسرم. اما از وقتی قوانين حضانت بچه‌ها تغيير کرده با اعتماد به نفس بيشتری رفتار ميکنم. ميدونين به شرايطم دارم خو ميگيرم. به تنهاييم و به سردرگمی که برام درست شده.
ايميل زياد برام مياد. من سعی ميکنم به همه جواب بدم. بعضيا در مورد مسايل آموزشی ازم سئوال ميکنن، راستش من به هيچکدوم نتونستم جواب بدم. من روانشناس يا مشاور کودک نيستم. من صلاحيت لازم رو واسه اينکه در مورد بچه‌های شما قضاوت کنم، ندارم. بنابراين خواهش ميکنم از اين سئوالا از من نکنين. من خيلی جون بکنم بتونم روش درست برخورد کردن با بچه‌های خودمو ياد بگيرم.
بعضيا درددل ميکنن. خوب اين خوبه. من دوست دارم. اما جز گوش کردن چکار ميتونم بکنم؟ فوق فوقش شماره تلفن يه وکيل يا يه مشاور رو بدم. فوق فوقش با نويسنده ايميل دوست بشم… اما راستش من نميتونم کار خاصی بکنم. فقط همدلی. عجيبه اما اون جورا هم که به نظر مياد مهربون نيستم. من يه زن خسته‌م. روز اولم قرار نبود اينجا فقط راجع به بچه‌ها بنويسم. ميخواستم راجع به خودم بنويسم و بچه‌هام… اما به مرور انگار محو شدم. انگار فقط جوجه‌ها موندن. بعد يکی به شوخی بهم گفت تو اگه بخوای کار کنی حتما ميری مربی مهد کودک ميشی! تازه اون موقع بود که فهميدم چقدر از خودم دور شدم. حتی توی حريمی که ساخته بودم هم، (وبلاگ) خودمو زير خاطره بچه‌هام گم کردم. ديدم چقدر از دست خودم خسته و عصبانيم.
خوب من فراموش شدم. توی ذهن خودم فراموش شدم. شايد بهتر باشه يه کمی خودخواه باشم. شايد بهتر باشه ديگه مامان نوشی مهربون نباشم… شايد بهتر باشه….

 

بعد از تحریر: دوستتون دارم و بیشتر از شما بچه هامو… ببخشین اگه باز باعث نگرانیتون شدم. چند ساعت بعد از گذاشتن این یادداشت اومدم پاکش کنم، توش پر از کامنت بود… حیفم اومد.
راست میگین… من حتی اگه بخوام هم نمیتونم عوض بشم.

Advertisements