ساعت چنده؟

با بدبختی به سئوالای رنگارنگ پسرم جواب دادم. بعد از 10 دقیقه ساعت روند رو یاد گرفت. بعد نوبت رسید به نیم ها و بعد هم ربع ها. میدونستم که دارم زیاده روی میکنم، اما خودش دست بردار نبود. میخواستم یک ربع مونه به ساعت رو هم یادش بدم که با خودم گفتم: «بابا این طفلکی حتما حالا قاطی کرده. بذار یکی دو تاشو بپرسم ببینم چیزی یادش مونده یا نه، بعد ادامه بدم.» و ساعت سه و نیم رو نشونش دادم و گفتم: «خوب عسلم بگو حالا ساعت چنده؟» به ساعت خیره شد و با یه کمی تردید گفت: «ربع و نیم!»

Advertisements

هندونه

امروز هندونه نوبرونه واسه بچه ها خریدم. از همون اول که از یخچال درش آوردم تا وقتی که برش زدم و آوردم تا بخورن، آلوشا یه ریز داد زد خودم، خودم! یه جایی دیگه بریدم. گفتم: «چی رو خودت؟ خوب صبر کن مادر…» بلند بلند گفت: «خودم میخوام هندونه مو بخورم. خودم، خودم…» و بالا و پائین پرید. خندیدم و گفتم: «باشه مادر،باشه… خودت بخور.» ظرف رو جلوش گذاشتم و همون موقع با نوک چاقو سعی کردم تخمه هندونه رو جدا کنم، تا به مشکلی برنخوره!… یهو انگار تو ذوقش خورده باشه، ظرف رو پس زد و گفت: «نمیخورم.» جا خوردم. گفتم: «ا….. چرا؟ مگه دلت هندونه نمیخواست؟» صورتش رو جمع کرد و گفت: «چرا.. اما آخه این هندونه پر باکتریاست!» و با نوک انگشت به تخمه هندونه اشاره کرد.

مامان همیشه مامان

بعد از ظهر بعد از عمری مثلا گفتم یه دل راحت بشینم و کتاب بخونم. تازه بالش رو زیر سرم مرتب کرده بودم که آلوشا دوید و گفت: «مامانی بریم دستشویی؟» پاشدم و بردمش دستشویی و بعد بردم و خوابوندمش. هنوز جمله اول کتاب تموم نشده بود که داد زد: «مامان تشنمه.» یه کمی عصبی شدم. اما یه نفس عمیق کشیدم و پا شدم و رفتم یه لیوان آب براش از یخچال آوردم و بهش دادم. صبر کردم تا آبشو خورد. لیوان رو گرفتم و بردم تو آشپزخونه و بعد دوباره برگشتم تو اتاقم و میخواستم تازه بشینم که گفت: «مامان گرگه اومده تو اتاقم.» دیگه جدی جدی حرصم دراومد. با ناراحتی و غیظ گفتم: «ببین آلوشا، اگه نخوابی و بخوای منو هی صدا کنی… بگیر بخواب بچه.»
تازه صفحه اول رو تموم کرده بودم که سنگینی نگاشو حس کردم، سرمو بلند کردم و گفتم: «باز دیگه چی شده؟» با معصومیت نگام کرد و گفت: «مامان آخه ناشا تو تختم جیش کرده.» با مهربونی بهش نگا کردم و گفتم: «خوب اینو از اول میگفتی مادر» و بلند شدم. یه کمی هم دلم براش سوخت که چرا باهاش جوری رفتار نکردم که بتونه حرفشو از همون اول بزنه.
اما وقتی به تختش نگا کردم هیچ نشونه ایی از جیش یا خیسی دیگه ایی ندیدم. با تعجب ازش پرسیدم: «کو این جیشی که میگفتی؟» با انگشتش یه جایی رو نشون داد، جای یه قطره کوچولو، یه دایره به اندازه یه قطره تف کوچولوی پهن شده روی ملافه. آروم زدم رو نوک دماغش و گفتم: «این که جیش نیست. شاید تف بوده!» پا به پا شد و گفت: «آهان، همین… از دهنش جیش کرده دیگه!!»
……
میدونین مسئله چیه؟ بچه ها فکر میکنن مامانا بجز اینکه مامان اونا باشن نباید هیچ کار دیگه ایی بکنن.

عشق

امروز پسرم بهم میگه: «مامانی دوسم داری؟» گفتم: «نه! من عاشقت هستم.» با مهربونی خندید و گفت: «خدا نکنه!»
……
ببینم میون شما کسی از عشق چیز بدی به این پسرک گفته؟!

شکوفه بهاری

بچه ها رو بردم تو حیاط و درختای پرشکوفه رو بهشون نشون دادم. بچه ها از دیدن اون همه شکوفه سفید روی درخت هیجان زده بودن. آلوشا ذوق زده گفت: «مامان یه کمی از این گلا برام از درخت بکن.» خندیدم و موهاشو بهم ریختم و گفتم: «نمیشه مامان جون. اینا که گل نیستن، شکوفه هستن.» خودشو لوس کرد و گفت: «نه مامان، گلن.» یه دونه شکوفه از درخت کندم و بهش گفتم: «عزیز دلم. به این میگن شکوفه. حیفه که بخوای بچینیشون…. اگه دو سه ماه صبر کنی میوه میشن.» چشاش گرد شد. به شکوفه تو دستاش نگا کرد و گفت: «اینا میوه میشن؟» گفتم: «آره دیگه… حالا یه کمی صبر کن خودت میبینی.» یه کمی من و من کرد و گفت: «راست میگی مامان؟ نمیشه بجای میوه، تک تک بشن؟!»

توضیح: تک تک اسم وطنی همون کیت کت خودمونه!!

راز بقا

برنامه کودک شبکه یک تازه تموم شده بود. قبل از اینکه بچه ها همه 99 تا کانال ممکن رو تست کنن، اومدم تا خودم با فشار یه دکمه ناقابل بزنم شبکه دو، که یهو پسرم گفت: «دست نزن مامانی. داریم نگا میکنیم.» رومو برگردوندم ببینم مگه چی نشون میده که با تعجب دیدم یکی از این برنامه های راز بقاست و یه پلنگه میخواد یه گورخر رو شکار کنه. هر دوشون چشم از تلویزیون بر نمیداشتن، یه کمی از توجهی که نشون میدادن ترسیدم. خواستم حواسشون رو پرت کنم. کنترل رو برداشتم و با مهربونی بهشون گفتم: «هیچی نیست. دارن بازی میکنن.» وخواستم کانال عوض کنم که پسرم به آرومی کنترل رو از دستم گرفت و در حالی که حتی نگام هم نمیکرد گفت: «بازی نمیکنن که! میخواد بخوردش.» سعی کردم ذهنش رو منحرف کنم، گفتم: «نه مامان جون الکیه. دارن شوخی میکنن. آخه واسه چی باید بخوردش؟ ببین بازی میکنن؟ درست مثل تو و خواهری.» این بار دیگه چپ چپ نگام کرد و گفت: «این فرق میکنه مامان جون. این حیوونه غذاشه. میخواد غذاشو بخوره. من که خواهرمو نمیخورم که!» و با تاسف سرش رو تکون داد و روشو برگردوند!

گریه ساختگی

نشسته بودیم که یهو صدای گریه آلوشا بلند شد. با تعجب بهش گفتم: «چی شد؟» گفت:«هیچی… من غمگینم!» خنده م گرفت. گفتم: «خوب حالا که اینطوره هرچقدر دوست داری، گریه کن.» با دلخوری نگام کرد و گفت: « نه حالا که این جوره، گریه و زاری بسه… میرم بازیمو بکنم!»

شکوفه سیب، شکوفه هلو

امروز پسرم رو فرستادم تا بره دم در یه بسته رو بگیره و پولش رو بده و بیاد. خودمم از پنجره آشپزخونه نگاش میکردم تا مشکلی پیش نیاد.

تا حالا شده قربون صدقه قد و بالای بچه تون برین؟……….

یادگاری

دارم آرشیو رو به بلاگر منتقل میکنم. همه کامنتا رو دارم یه بار دیگه میخونم. بعضیهاشون خیلی قشنگن. از این به بعد بعضیهاشو براتون مینویسم. این پایینی هم پیغام خنگ خدا یکی از نویسنده های بلاگ یادگاریه.

دنیای بچه‌ها خیلی جالبه. یکبار بچه یکی از آشنایان که اسمش آیداست به مامانش گفته بود: «اسم من به انگلیسی چی میشه؟» مامانش هم گفته بود: «اسمت ترکیه و معنیش به انگلیسی میشه In the moon.»
آیدا گفته بود: «هیچ خوشم نیومد، آخه شبیه ریدمون ه!»

بی‌رفتاری

میخواستم حالا که بچه ها سرو صداشون بلند نیست با اعصاب راحت به یکی از دوستام تلفن بزنم. هنوز انگشتم به شماره‌گیر نرسیده بود که صدای داد و فریاد آلوشا و جیغ‌جیغ ناشا بلند شد. با دلخوری داد زدم: «باز دیگه چه خبره؟» و گوشی رو با ناراحتی روی تلفن گذاشتم. پسرم یه چیزایی میگفت. اما زودپز اونقدر صداش بلند بود که مجبور شدم برم سراغشون و از پسرم بخوام یه بار دیگه به من بگه جریان چیه. آلوشا با صورت برافروخته و خیلی هیجان زده تقریبا داد زد: «ببین مامان، این دخترتو کنترل کن! با من بی‌رفتاری میکنه!» با خونسردی گفتم: «بی‌رفتاری نه، بدرفتاری» گفت: «نخیرم، بی‌رفتاری.» سرمو تکون دادم و گفتم: «آخه مامان جون این که میگی معنی نمیده…» با لجاجت گفت: «میده، خوبم معنی میده.» خنده‌م گرفت. گفتم: «خوب حالا این بی‌رفتاری یعنی چی؟» با قلدری گفت: «إ… محلم نمیذاره دیگه!»

دزدان هم لیاقت دارند!

بچه‌ها داشتن بازی ميکردن. منم نشسته بودم و استراحت ميکردم که پسرم سرش رو بلند کرد و گفت: «لياقت يعنی چی؟» يه خورده فکر کردم و گفتم: «يعنی اينکه بتونی کاری رو که بهت سپردن درست انجام بدی.» فکر کرد و گفت: «من لياقت دارم؟» به چشمای درشتش نگاه کردم و گفتم: «بله که داری.» پرسيد: «خواهری چی؟ اونم لیاقت داره؟» ميدونستم اين رشته سر دراز داره. واسه همين با ملايمت گفتم: «بله، هم اون هم بابا و هم من، اصلا ميدونی چيه؟ همه آدما لياقت دارن.» فکر کردم جواب خوبی دادم. اما پسرم دست بردار نبود. با سماجت ادامه داد: «آقا دزده که لياقت نداره!» نميخواستم با پيش‌فرض بزرگ بشه. بدون در نظر گرفتن سردرگمی احتمالیش، گفتم: «چرا ديگه، لياقت دزدی که داره!» دهنش باز موند. اومد از حرفا و هراسايی که از دزد، بهش منتقل کرده بودم، بگه. اما بعد از يه من‌ومن کوتاه منصرف شد و سکوت کرد.
چند دقیقه بعد وقتی داشت میرفت از اتاقش چيزی برداره، يهو برگشت و گفت: «ميدونی چيه مامان، حالا که آقا دزده لياقت دزدی داره، پس منم میتونم لياقت پليسی داشته باشم!» و روشو برگردوند. از قهقه سرمست من، لبخند رضايت روی لبای اونم نشست.

اتفاق خوب

صبح چشم که باز کردم، دیدم آلوشا داره بی‌سر و صدا با ماشيناش بازی ميکنه و منتظره بيدار شم. لبخندی زدم و با صدای گرفته گفتم: «صبح بخير آقای محترم» خنديد و گفت: «پا شدی؟ من تشنمه مامان. آب ميخوام.» با تعجب نگاش کردم و گفتم: «مامان جون آب که کنار تختت بود، خُب میخوردی تا حالا.» انگار تازه يادش افتاده باشه، دويد طرف اتاقش. داشتم پتومو تا ميکردم که برگشت: «امروز چه اتفاقی می‌افته؟» با آرامش گفتم: «بايد اتفاقی بيفته؟» و دستامو آروم کوبیدم روی بالش تا صاف و بدون چروک روی تخت جا خوش کنه. سرشو تکون داد و گفت: «آره. فکر میکنم يه اتفاق خوبی می‌افته.» بدون توجه گفتم: «خوبه» و دستشو گرفتم و بردمش سمت دستشویی…
چند ساعت بعد صداشون کردم و دو تا بسته پفک نمکی دادم دستشون. بچه‌ها با هیجان بالا و پائین پریدن و هورا کشیدن. (شاید حرص بچه‌ها بخاطر اینه که من به ندرت بهشون پفک میدم.) مشغول باز کردن در پفکه بودن که آلوشا هيجان‌زده گفت: «ديدی مامان؟ ديدی گفتم امروز يه اتفاق خوبی می‌افته!»

صلح جهانی

يه کمی برام عجيبه، بعضيها به من ايميل ميزنن و نظرم رو با صراحت در مورد جنگ عراق و امريکا ميخوان. من فکر ميکنم قبلا در اين مورد خيلی واضح موضع‌گيری کردم… اما با اين اوصاف حس واقعيمو يه بار ديگه مينويسم.
راستی من نظرخواهی هم دارم. پایین همین مطلب. اینو هم بگم که فقط در مورد متنهایی این نظرخواهی رو فعال میکنم که نظرات شما رو بخوام. اگرنه خاطرات به نظرخواهی نیازی ندارن!
من از جنگ بدم مياد و اين اصلا مفهومش اين نيست که آدم سرش رو بندازه پايين تا هر بلايی که ميخوان سرش بيارن. من به مبارزه اعتقاد دارم. (مگه نه اينکه من دارم برای به دست آوردن حضانت بچه‌هام مبارزه ميکنم؟) اما فکر میکنم جنگیدن یه کمی بار معنایی منفی داره… ممکنه بازی با کلمات باشه، شاید بهتره بگم من از کشت و کشتار بدم میاد.
راستش وقتی آمريکا به افغانستان حمله کرد خيلی خوشحال شدم. من از وضعيت اسفناکی که زنها توی افغانستان داشتن و از کشت خشخاش متنفر بودم. من از اينکه يه گروه مسخره عوضی (ببخشين دلم ميخواست هر چقدر ميتونم بد و بيراه بگم…) به خودش اجازه ميداد واسه آدما که من به آزادی اونا ايمان دارم تعيين و تکليف کنه حالم بهم ميخورد. از اینکه آمار جوونای معتاد مملکتم هر روز بیشتر میشد، خیلی میترسیدم. توی وجودم تضاد بود، اما با خودم کلنجار ميرفتم و ميگفتم گاهی بايد يه چيزايی از بين بره تا چيزای جديد ساخته بشه. گاهی خون انسانهای شريف ريخته ميشه تا آدمای رذل از بين برن. حتی گاهی با خودخواهی ميگفتم داشتن يه همسايه متمدن و پولدار بهتر از يه همسايه فقيره… چی بگم… دروغ نگفته باشم وقتی تلويزيون صحنه‌های فجيع جنگ در افغانستان رو نشون ميداد با اينکه رنج ميکشيدم اما ته دلم از سوختن طالبان و متواری شدنش لذت ميبردم. ديدم يهو توجه همه دنيا به کشوری جلب شد که تا اون موقع انگار هيچکس نميخواست بهش کمک جدی کنه. بعد ديدم همه چی داره خوب جلو ميره. خوشحال شدم. خوب بود… وزير زن داشتن و مدرسه.. کشت خشخاش ممنوع شد و آسمون به نظر آبی آبی ميومد.
اما حالا فکر ميکنين افغانستان تو چه وضعيه؟ کشت خشخاش بيشتر شده و يه تجارت پرسود جديد هم به تجارت مواد مخدرش اضافه شده، تجارت زن… باور کنين حالا زنهای افغان سر از جايی درآوردن که روزای شروع حمله امريکا به افغانستان خوابشو هم نميديدم…. عاليه، نه؟ اينم از همسايه امریکازده ما، جالب اينکه به کنوانسيون دفاع از حقوق زنان هم پيوستن، اونم وقتی که خبرای بدی از اين همسايه شرقی به ما ميرسه. (بازگشت قوانین طالبانی)
خيلی دليل وجود داره که من ديگه نخوام به اين لشکرکشی‌های وقت و بيوقت امريکا اعتماد کنم، خيلی دليل وجود داره يکيش هم اين که امريکا واسه افغانستان هيچ کاری نکرد… هيچی. فقط يه موج ناآروم ايجاد کرد و رفت.
راستش من نميدونم توی اين مرحله اگه جنگ متوقف بشه چه عواقبی ميتونه داشته باشه… نميدونم صدام، هارتر از اينی که هست ميشه يا نه. فقط دلم ميخواست يه جوری هر چه زودتر اين جريان تموم ميشد. من از آينده بچه‌هام ميترسم. من از اينکه اونا مجبور باشن رنجهايی رو تحمل کنن که خودشون مسبب به وجود اومدنش نبودن ميترسم. من از اينکه يه روزی ببينم که نتونستم اون چيزی رو که حق بچه‌هام بوده بهشون بدم، زجر می‌کشم… من از اينکه نه ماه تموم با احتياط رفتم و اومدم تا نوزادی سالم داشته باشم، و بعد همه تلاشم رو کردم تا بچه‌م تغذيه خوب و تفريح داشته باشه، خوب رشد کنه، خوب بخوره، خوب بپوشه، خوب بگرده، آرامش داشته باشه و… و… و اونوقت نتيجه همه روزای و شبای من با يه بمب ميکروبی، يه بمب اتمی، يه بمب شيميايی یا هر بمب دیگه‌ایی درب و داغون بشه تا صبح خواب به چشمام نمياد.
…..
چه فرقی ميکنه دوست من؟ کشور من یا کشور تو، خونه من يا خونه تو، بچه من يا بچه تو. من آرامش رو واسه همه بچه‌ها ميخوام… اونقدر مادر بودم که بتونم همه بچه‌ها رو به آغوشم بکشم و بخوام حمايتشون کنم.
همه ما اونقدر مامان و بابا هستيم که صلح رو واسه همه بچه‌های دنيا بخواهيم…
شما صلح رو نميخواهين؟

LinktoComments(‹0987654322›)
Comment

دلگرمی‌های مستدل

امشب برقا رفت. داشتیم شام میخوردیم. ناشا ترسید. حتی وقتی بغلش کردم هم دست از گریه برنداشت. اما آلوشا آروم کنار بشقاب غذاش موند تا من بتونم برم و شمع روشن کنم. داشتم تو کمد دنبال شمع میگشتم که آلوشا خیلی آروم و با احتیاط گفت: «مامانی گرگ آدما رو میخوره؟» فهمیدم غرورش اجازه نمیده که گریه کنه یا بگه که میترسه. نه میتونستم برگردم پیشش و نه دلم میومد که تو تاریکی تنها بمونه. هر چی زودتر شمعا رو پیدا میکردم بهتر بود. به فکر رسید که از همون جایی که هستم شروع کنم به حرف زدن باهاش. اتفاقا نتیجه‌بخش هم بود. چون هم ناشا آروم شد و هم ظاهرا تونستم کاری کنم که حواس پسرم یه کمی پرت بشه.
به یه لحن خیلی آروم و مهربون بهش گفتم: «ببین مامان جون، اول اینکه ما اینجا در خونه‌مون رو بستیم و گرگه نمیتونه بیاد تو خونه. دوم اینکه ما توی شهر زندگی میکنیم و اینجا گرگ پیدا نمیشه. سوم اینکه اگه گرگ هم بتونه بیاد، من باهاش میجنگم و از تو دفاع میکنم. چهارم اینکه فکر میکنم گرگه از تو بترسه، چون تو خیلی شجاع هستی…» و همون موقع شمعایی رو که پیدا کرده بودم روشن کردم و اصلا یادم رفت که داشتم چی میگفتم.
برگشتم سر شامم و یه قاشق از غذا رو گذاشتم دهن پسرم و یه قاشق دهن دخترم. تازه میخواستم خودمم شام نیمه تمومم رو بخورم که خیلی دوستانه بهم گفت: «میگما، مامانی شما که سه چار تا شو گفتی، خوبه ده بیست تا دیگه‌م بگی!»
احتمالا اونم فهمید بجز دوتای اولی، کم کم دلیلام داشت آبکی میشد.

اپراتور

چند روز قبل از عید، واسه بچه‌ها دو تا موبایل اسباب‌بازی خریدم. آلوشا برعکس ناشا، بیشتر از فشار دادن بی‌دلیل دکمه‌ها و درآوردن صداش، کنجکاو بود بدونه خانومه چی میگه. یکی دوبار از من پرسید. اولش منم متوجه نشدم، اما بعد از یه کمی دقت فهمیدم چی میگه. بهش گفتم و بعدم معنی‌شو گفتم و راستش پسرک کنجکاو رو از سرم باز کردم.
……
امروز عصر بچه‌ها رو بردم حموم. بعد هم آوردم و لباس پوشوندم و سشوار رو روشن کردم تا موهاشون رو خشک کنم. داشتم چار تا شوید کوچیکه رو خشک میکردم که تلفن زنگ زد. با سر به آلوشا اشاره کردم برو گوشی رو بردار. رفت و خیلی سریع برگشت. پرسیدم: «کی بود؟» گفت: «هیشکی. فقط میخندید!» فهمیدم دسته گل به آب داده، واسه همین وقتی بعد از یکی دو دقیقه بازم تلفن زنگ زد، خودم پاشدم و گوشی رو برداشتم و دیدم دوستمه و داره یه ریز میخنده. واقعیتش از خنده اون منم خنده‌م گرفت. گفتم: «سلام. چیه؟ چرا میخندی؟» به سختی جلوی خنده‌شو گرفت و در حالی که داشت سعی میکرد مفهموم صحبت کنه، گفت: «میدونی امروز آلوشا وقتی گوشی رو برداشت و چی گفت؟ گفت:! Operator, may I help you »

حرفای خوب خوب

بچه‌ها سر يه ماشين، دعواشون شده بود. يه کمی صبر کردم تا با هم به توافق برسن. بعد ديدم که آلوشا داره از زور بازوش استفاده ميکنه و کمی هم، فقط کمی! بد و بيراه ميگه.
داشتم ظرف ميشستم. بهم برخورد. فکر کردم لابد همين جورياس که بعدا پسرا زورگو ميشن و فکر ميکنن ميشه با زدن و حرف ناجور کار خودشون رو جلو ببرن. با عصبانيت شير آب رو بستم و دستم رو با پيش‌بندی که بسته بودم خشک کردم و رفتم توی اتاق و با ناراحتی سر پسرم داد زدم: «دفه آخرت باشه که خواهرت رو ميزنی و بهش حرف بد ميزنی. اگه يه بار ديگه، فقط يه بار ديگه ببينم که از اين کارا ميکنی کاری ميکنم کارستون.» و در تمام مدت انگشت اشاره‌مو هم تکون ميدادم که مثلا تاثير حرفامو بيشتر کنم.
آلوشا اصلا جا نخورد. اومد گناه رو گردن خواهرش بندازه: «خوب آخه اين ماشين مال منه!» گفتم: «حالا هر چی. اين دليل نميشه که خواهرت رو بزنی.» شونه‌هاشو بالا انداخت و گفت: «خوب چيکار کنم پس؟» گفتم: «با زبون خوش مادر. با حرفای قشنگ. بلدی؟» گفت: «بلدم.» و روشو کرد به ناشا و گفت: «کباب کوبيده من! اون ماشين رو بده به داداشــــــی.»

آموزش از نوع بهينه

يکی از اولين چيزايی که بچه‌ها ياد ميگيرن، فحش دادنه. من تعجب ميکنم، وقتی که کسی به بد و بيراه بقيه جواب نميده ميذارن به حساب بی‌عرضه‌گيش… این طور نیست، چون قطعا سکوتش اختياريه.
آلوشای من دقيقا توی همين سنه. سنی که ياد گرفته ميشه فحش داد و از دادنش هم ملالی نداشت. (آخه چه فايده داره من به بچه‌ام بگم جواب نده، وقتی که ممکنه در روز بارها فحش بخوره؟)
حدود يه ماه پيش يه دوست نازنين حين صحبت‌هاش به من گفت که به پسرم بگم هر کس هر چی بهش گفت، اون جواب بده خودتی. اين جوری نه فحش داده، و نه طرف رو بيجواب گذاشته. منم به طور امتحانی شروع کردم به آموزش تا ببينم این راه حل جواب ميده يا نه.
فکر ميکنين نتيجه چی بود؟ توی يکی از عيد ديدنی‌ها يه دختر بچه وروجک بهش گفت احمق! پسر منم با خونسردی بهش گفت: «احمق خودتی، بيشعور!» بعدم نگام کرد و گفت: «خوب بود؟»

وام خرید ماشین

امروز داشتم این جریان رو واسه یه دوستی تعریف میکردم. هر دومون به خنده افتادیم. بعدم وقتی تو تنهایی بهش فکر کردم دیدم بازم دارم میخندم. واسه روشن تر شدن جریان هم بگم که گفتن، بانک صادرات تا سقف پنج میلیون تومان وام میده واسه خرید ماشین صفر کیلومتر. سند هم تا پایان پرداخت اقساط به نام بانکه. نمیدونم این خبر راسته یا نه. نمیدونم که اصلا به صرفه هست یا نه… اما خوب واسه من خیلی خیلی وسوسه برانگیز بود. و این باعث شد این چند روزه هر جا رفتیم صحبت به ماشین خریدن ختم شد.
توی یکی از مهمونیا، یکی از حاضرین که خیلی سر به سر آلوشا میذاشت و با هم حسابی دوست شده بودن، روشو کرد به پسرکم و گفت: «آلوشا، دلت میخواد بابات برات چه ماشینی بخره؟» آلوشا که داشت با یه پسته خوش آب و رنگ کشتی میگرفت تا بازش کنه، بدون معطلی گفت: «بونکر سیمان!»