بابا

من عشق به بچه هام رو از پدر و مادرم یاد گرفتم. یاد گرفتم که دوست داشتن قشنگترین خصلت آدماس. یاد گرفتم که هیچی قشنگتر از آفرینش و عشق نیست… من با این پدر و مادر عشق بدون چشمداشت رو یاد گرفتم. یاد گرفتم که چطور میشه عاشق بود و تصاحب نکرد. یاد گرفتم میشه پا به پای بچه ها نشست و بازی کرد و خندید و احساس حماقت نکرد. من توی خونه زن و شوهری بدنیا اومدم که، سنگ اول بنای زندگیشون رو عشق به بچه ها قرار داده بودن…
کمتر از بیست و چهار ساعت پیش، قلب بابای مهربونم، که توش چیزی بجز عشق نبود، ایستاد.
بابا رفت….. اون هر کاری که تونست برای من کرد. هیچوقت دست از حمایت من برنداشت. هیچوقت منو فراموش نکرد. اون، بهترین پدری بود که من ممکن بود داشته باشم.
………………………….
بچه هاتون رو دوست داشته باشین. پدر و مادرهاتون رو دوست داشته باشین. همدیگه رو دوست داشته باشین. هیچ چیز جای آدمای رفته رو پر نمیکنه…..

ویران مهربونم… ممنونم از همدردیت… از صبح تا حالا هیچی به اندازه نوشته تو منو آروم نکرده بود…. خوب، خوب، میتونم میتونم میتونم……خوب…

Advertisements

کی چی میگه

– «ناشا، هاپی چی میگه؟» – «هاپ هاپ»
– «ناشا پیشی چی میگه؟» – «میوی میوی»
– «توتویی چی میگه؟» – «جیک جیک»
– «نی نی چی میگه؟» – «دده .. دده»
– «داداش چی میگه؟» – «ناشا..ناشا»
– «مامان چی میگه؟» – «غار غار»
– «نه مادر اونو کلاغ میگه… مامان چی میگه؟» -«غار غار»
– «نه گلم. اونو کلاغ میگه… مامان میگه طلا، عسل… مامان چی میگه؟» -«غارغار»

بابا یکی بیاد حالی این بکنه که من غارغار نمیکنم…

بستری از گل

چند شب پیش نمیدونم چی شد که یهو آلوشا ازم پرسید: «مامانی کپه مرگم رو بذارم یعنی چی؟!» جا خوردم و اول اومدم که رد گم کنم و یه جواب سربالا بدم که یادم افتاد ممکنه جلوی یکی دیگه هم اینو تکرار کنه، اونوقت ناراحتی من خیلی بیشتر میشه. این بود که خیلی آروم به چشماش نگاه کردم و بهش گفتم: «وقتی میخوان به یکی فحش بدن و بهش بگن بخواب، اینو میگن. اما شما نباید هیچوقت این حرف رو بزنی. این یه حرف خیلی خیلی بده!» چشماش گرد شده بود. به صورتم نگاه کرد و گفت: «خوب پس چی باید بگم؟» سرمو تکون دادم و گفتم: «هیچی لازم نیست بگی. همین که بگی میخوام بخوابم بسه.» با لجاجت سرش رو تکون داد و گفت: «نه مامانی، بجای کپه مرگ چی باید بگم؟» دیدم بحث بیفایده ست. این وروجک اصلا نمیخواد قبول کنه که کپه مرگ گذاشتن یه جورایی همون خوابیدنه. این بود که گفتم: «تو میتونی بگی من برم روی تخت گل محمدی بخوابم. انگار که زیر تنت پر باشه از گلبرگای گل محمدی. این خوبه؟» لبخند زد و گفت:«عالیه.» و بعد ادامه داد: «آره دیگه… من هر شب تو تختم کپه گل محمدیمو میذارم!»

گردش روزانه

بچه ها رو بردم پائین تا یه کمی دوچرخه سواری کنن. داشتم در انباری رو باز میکردم که آلوشا دوید پشت حیاط و یهو غیبش زد. ناشا رو بغل کردم و دویدم دنبالش. میخواستم دعواش کنم که با دیدن همسایه روبروییمون حرفامو قورت دادم. آلوشا داشت با آقای شکراللهی که توی ماشینش نشسته خوش و بش میکرد. تا منو دید و داد زد: «مامانی من با عمو میرم فدم بزنم.» و آقای شکراللهی اضافه کرد: «یه هوایی میخوریم و میایم.» سلام و علیکی کردم و با قاطعیت به پسرکم گفتم: «نه مادر جان. بیا پایین. ایشون با ماشین میخوان برن. شما که نمیتونی اینجوری قدم بزنی.» راستش ته دلم زیاد راضی نبودم آلوشا تنهایی بیرون بره. اما هنوز حرفم تموم نشده بود که با شیطنت نگام کرد و گفت: «تا ماشین عمو قدم میزنه، منم هوا میخورم دیگه! نگران من نباش. خوب؟»

اعداد

انگشت اشاره مو گرفتم جلوی آلوشا و بهش گفتم: «این چنده؟» تند جواب داد: «یک.» و منتظر عدد بعدی موند. سه تا از انگشتام رو جلوی روش گرفتم و گفتم: «این چی؟» بالا و پایین پرید و با هیجان گفت: «سه»
خواستم مثلا سخت ترش کنم. انگشتای هر دو تا دستم رو باز کردم و بهش نشون دادم و گفتم: «حالا بگو این چنده؟» نیم نگاهی انداخت و با شیطنت گفت: «پنجاه و پنج!!!»

راهکار

دیشب تا اومدم بخوابم، آلوشا رو توی سایه روشن اتاق دیدم. آهی کشیدم و آروم گفتم: «چی شده؟» بهم نزدیک شد و گفت:«تشنمه.» از جام بلند شدم و گفتم: «تو برو توی تختت دراز بکش. من الان میرم برات آب میارم.»
آب رو که دستش دادم تازه فهمیدم که اصلا تشنه نیست. آهسته لیوان رو گرفت و آب رو مزه مزه کرد. بهش اشاره کردم که یه کم بره اونورتر و کنارش نشستم. با سر انگشتام موهاشو ناز کردم و خیلی شمرده گفتم: «مامانی تو دیگه بزرگ شدی. حالا دیگه پسر عاقلی شدی. باید سعی کنی تنهایی بخوابی. باید با ترست بجنگی. منم سن تو که بودم از خیلی چیزا میترسیدم. اما فکر میکنم تو قویتر و شجاعتر از من باشی.» نشسته بود و بهم نگاه میکرد. یه کمی آب خورد و گفت: «نمیشه همیشه پیش من بخوابی مامان؟» بهش گفتم: «نه که نمیشه… ما دو تا آدم بزرگیم که توی یه تخت جا نمیشیم. من جام که تنگ باشه، بدنم خشک میشه. اونوقت فرداش بدنم حسابی درد میگیره…» تازه میخواستم یکی دوتا دلیل بهتر براش جور کنم که ار سردی آبی که روی لباسم پاشیده شد از جام پریدم.
«الان دیگه بدنت خشک نمیشه. میشه حالا پیش من بخوابی مامان؟!!» آلوشا این رو گفت و بالش رو کشید وسط که سر هردومون روش جا بگیره!

عجب حسن تصادفی

امروز آلوشا ازم پرسید: «مامانی اسم داداش شما چیه؟» یه آرومی گفتم: «فرزاد.» خندید و با هیجان گفت: «ا….. چه جالب. اسم دایی منم فرزاده!!!»

خرمشهر

من در خرمشهر به دنیا اومدم و نه سال اول زندگیم رو هم اونجا گذروندم. قبل از من خواهر و برادرم اونجا به دنیا اومده بودن. قبل از اونا هم مامانم…. حتی بابا هم تمام دوره جوانیش به بعد رو توی خرمشهر بود.
از روزای اول جنگ خاطره واضحی ندارم. شاید بخاطر این که وقتی جنگ شروع شد من اصفهان بودم. چیزی که یادمه قیافه خسته و گرد و غبار گرفته و غمگین آدمایی بود که به خونه ما اومدن و سئوالهای عجیب و غریب من: «ماری، تو چرا با دمپایی اومدی مسافرت. کفشات کو؟» و جواب عمیق ماری، که یه سالی از من کوچیکتر بود و من واسه فهمیدن حرفش به سالها گذر زمان احتیاج داشتم: «خوب میدونی نوشی، ما داشتیم بازی میکردیم با بچه ها، که صدامون کردن و سریع پریدیم توی ماشین. اصلا وقت نشد کفش بپوشم، عراقیا پشت سرمون بودن.» و دلشوره خنده دار مامان بزرگ که همیشه با حسرت میگفت: «نکردم پلوپز رو از برق بکشم… کوفتشون بشه عراقیا اون همه غذا پختم. خاله ت خونه مون مهمون بود، حالا یعنی سوخته پلوها؟» آخ مامانی… پلو که هیچ، همه نخلای خرمشهر سوخته بودن اونوقت که تو این حرفا رو میزدی.
تموم سالای بچگی من با جنگ گذشت. تموم سالای بچگی من با کابوس آژیر قرمز و حمله هوایی و سریالای جنگی پر شد. اما هیچوقت روزی رو که خرمشهر آزاد شد از یاد نمیبرم. هیچوقت توی خونه ما این همه آدم شاد یه جا جمع نشده بود. هیچوقت یادم نمیره که وقتی توی مدرسه ازم میپرسیدن کجایی هستی، چطور باغرور سرم رو بالا میگرفتم و میگفتم: «خرمشهر» چون که من هیچوقت باور نکردم خرمشهر، خونین شهر باقی بمونه.
دلم میخواد جای همه اون آدمای سبز و پاکی رو که رفتن و دیگه برنگشتن، رفتن و یه پلاک ازشون برگشت، همه اونایی که بچه هاشون رو ندیدن و شهید شدن، همه اونایی که رفتن و جانباز شدن… دلم میخواد جای همه اونایی رو که با همه سادگی و پاکی، جونشون رو گذاشتن کف دستشون و جنگیدن، توی همه خوبیهای دنیا خالی کنم…
نه،…. دلم میخواد جای همه اونایی رو که فکری جز سربلندی ایران نداشتن و ندارن ، همه اونایی که صادقانه تا آخرین لحظه، به آرمانهاشون وفادار موندن و میمونن، توی همه خوبیهای دنیا خالی کنم…
اینو هم بگم که درسته دیگه خرمشهر، اون طور که باید و شاید خرم نشد، اما باور کنین من کمتر دلی رو به سبزی و خرمی بچه های خرمشهر دیدم.

این متن باید واسه دیروز آماده میشد. اما خوب، میدونین… من به سفارشی نوشتن عادت ندارم.
بعد از تحریر: این نوشته در ستایش آزادیه نه جنگ. در ستایش شهریه که دوستش دارم، در ستایش آدمایی که بخاطر ایران مردن. این نوشته تنها خواب خوش منه، از میون اون همه کابوس که در تموم اون سالها دیدم… باز هم باید توضیح بدم؟

چرا باكلاس نميشم؟

نقل از مجله اینترنتی فریاد
پرسش: مي خواهم با کلاس باشم. کلي خرج کروات و لباس و تيپ خودم مي کنم. ولي اصلا احساس باکلاسي نمي کنم. چکار کنم؟ پاسخ: به دنياي کامپيوتر و اينترنت وارد شويد. در اين راه خواستن همان توانستن است.
پرسش: يک آدرس ايمیل گرفتم. ولي هنوز احساس با کلاسي نمي کنم. چکار کنم؟ پاسخ: لابد هم از Yahoo. حق داريد احساس باکلاسي نکنيد. وبلاگ بزنيد. مطالب ادبي بنويسيد و عکس هاي روشنفکري بگذاريد.
پرسش: وبلاگ زدم. مطالب ادبي نوشتم. و عکس هاي روشنفکري گذاشتم. گاهي اوقات هم احساس روشنفکري مي کنم. ولي هرگاه ليست وبلاگ ها را مي بينم، اين احساس به کلي از بين مي رود. چکار کنم؟ (پيوست: آدرس وبلاگ) پاسخ: وبلاگ شما را ديديم. با اينکه استعداد زيادي نداريد، اما خواستن توانستن است. در يک مجله الکترونيکي بنويسيد. تعداشان بسيار کمتر از وبلاگ هاست. خواننده بيشتري دارند. و تازه hoder هم به آنها لينک مي دهد.
پرسش: تخصصي براي نوشتن ندارم. ولي مي خواهم در مجله الکترونيکي بنويسم و باکلاس باشم. وقتي مطالب ادبي را که در وبلاگم مي نوشتم اينجا مي نويسم، عده اي که نمي فهمند مي گويند خيلي سطح بالاست و چاپ نمي کنند. آن ها هم که چيزي سرشان مي شود مي گويند ارزش چاپ ندارد. چکار کنم؟ پاسخ: طنز بنويسيد. استعداد خاصي نمي خواهد. تا مي توانيد از هرکسي که مي خواهيد بد بگوييد. يا به اصطلاح حرفه اي بکوبيدش. اگر بي مزه هم شد اشکالي ندارد. منتقدان خود را به کم جنبه بودن، طنز درک نکن بودن و روحيه شاد نداشتن متهم کنيد. حتما موفق مي شويد.
توضيح: شما هم پرسش هاي خود را براي ما بفرسيد. متخصصان ما حتما راهنمايتان مي کنند.

اعتیاد

این ناشای ما حتی وقتی میخواد بوستون کنه هم پستونکش رو در نمیاره. نتیجه اینکه پستونکی به لپ شما فرو میره و همزمان صدایی شبیه به موچ! شنیده میشه…
اعتیاد بد دردیه!!

آلوشا و ناشا

miniha[1]این عکسا خیلی هم شبیه به بچه ها نشده… خوب نقاشی که ده دقیقه ایی از بچه کشیده بشه همینه دیگه….به هر حال دست نقاشش درد نکنه.

بعد از تحریر: امیدوارم خواهرم اینا رو ببینه. میدونم که خیلی ذوق میکنه…

بعضی از دوستان که نتونستن عکسا رو ببینن… تنها چیزی که به نظرم میرسه اینه که right click کنن و بعد گزینه show picture رو انتخاب کنن. شاید جواب داد!

دم الاغی

از وبلاگ مامان نیلو، بابایی و فراز
اول:
من مشغول شستن ظرفها بودم و فراز هم داشت قسمت دوم كارتن صد و يك سگ خالدار را براي بار صدو يكم ميديد. شروع كرد : مامان بيا مامان بيا مامان زود باش يه چيزي ميخوام بهت نشون بدم .
دستكشها را در آوردم و رفتم توي هال و گفتم : چي ؟ گفت: صبر كن. چند ثانيه اي صبر كردم خبري نشد . گفتم : چي ميخواي نشون بدي ؟
دقيقا با همون ژست خودم گفت : خب يه ذره صبر كن . من گفتم زود بيايي كه تموم نشه مثل جيش كه زود مياد . ولي اون قسمت كه ميخواستم بهت نشون بدم هنوز نيومده . مثل پي پي كه بايد صبر كني تا بياد !
حالا چي ميخواست نشون بده ؟ اينكه اون سگه با پاش زده به سطل زباله و آشغالها پخش خيابون شدند و خيلي كار بدي كرده.

دوم:
به من ميگه : مامان Pony Tail واقعي از Pony tail تو خيلي بلند تره ها .
رحمت به زبان فارسي كه دم اسبي را به جاي دم الاغي انتخاب كرد .
حالا من و الاغ در بلند كردن Tail مان در رقابت هستيم .

نوشی و جوجه هاش امیدوارن شکوفه خنده همیشه روی لباتون باشه….

غرور مرد خونه

دیروز بچه ها داشتن توی حموم آب بازی میکردن که با صدای جیغشون از جام پریدم. فاصله حموم تا جایی که من نشسته بودم خیلی کوتاهه، اما خدا میدونه که همین فاصله کم رو پرواز کردم. در باز بود، نگاه کردم دیدم همه چیز مرتب و طبیعیه. دستم رو روی چارچوب در گذاشتم و با نفس تنگی گفتم: «چی شد مامان؟» آلوشا لیفشو پرت کرد روی زمین و هیجان زده گفت: «یه هواپیمای جنگنده به ما حمله کرد. منم بهش شلیک کردم… اوناهاش! ببین مامان…» و با انگشت مگس فسقلی مردنیی رو که داشت دور و بر آینه بال بال میزد بهم نشون داد.
اول خیلی عصبانی شدم. حوله هاشون رو از روی گیره برداشتم و با خشم گفتم: «اون فقط یه مگس مردنیه، نه یه هواپیمای جنگنده.» اما بعد، از این تشبیه خنده م گرفت. از خنده منم ناشا زد زیر خنده… اما حواسم بود که آلوشا پکر شد.
چند ساعت بعد جریانو به کلی فراموش کرده بودم که آلوشا اومد و با احتیاط کنارم نشست. داشتم تلویزیون نگاه میکردم. با محبت دستم رو روی موهاش کشیدم. بعدم سرم رو به سرش تکیه دادم و بقبه برنامه رو نگاه کردم. داشتم آرامش میگرفتم که خیلی شمرده گفت: «من بخاطر خواهری با لیفم زدم توی سر مگسه. اونوقت شما و خواهری به من میخندین؟…» و بغض کرد.
یه کمی بیتوجه نشدم؟ پسرم داره بزرگ میشه…
نه،… پسرم بزرگ شده دیگه.

اعلام استقلال

آلوشا باید کفش طبی بپوشه. نمیدونم چند سال، اما از قرار معلوم فقط موقع خواب میتونه کفشاش رو دربیاره. دیروز رفتیم سراغ یکی از همین مراکزی که کفش طبی میدوزن. آقایی که اونجا بود قبل از اینکه کف پای کوچولوی پسرکم رو اندازه بگیره، چند تا نرمش یادش داد تا توی خونه کار کنه. دیدم همه صداش میکنن آقای مهندس، منم در سکوت به حرفاش گوش کردم و آخرسر بهش گفتم: «ممنونم آقای مهندس.»
مرد خوش اخلاقی بود . آلوشا رفت نزدیک صندلیش ایستاد و گفت: «اسم شما چیه؟» و با مهربونی جواب شنید: «فرهاد» آلوشا با سرخوشی گفت: «باشه فرهاد. قول میدم هر روز ورزشامو بکنم… »
به نظرم این قدر صمیمیت یه کمی زیادی بود. اما سکوت کردم و منتظر موندم تا بریم بیرون. توی پیاده رو بهش گفتم: «ببین آلوشا، این خیلی خوبه که تو با آدما زود صمیمی میشی. اما یادت باشه وقتی با کسی دوست میشی بیشتر باید بهش احترام بذاری. نباید به آقای مهندس میگفتی فرهاد. گوش کردی چی میگم مامان؟» اولش ساکت شد. بعد یه کمی اینور اونور رو نگاه کرد و زبرلبی گفت: «واسه تو آقای مهندسه، واسه من فقط فرهاده. گوش کردی چی میگم مامان؟!»

گفتگو به روش انگلیسی

داشتم با کامپیوتر کار میکردم. آلوشا اومد و شروع کرد به من من کردن. لبخندی زدم و گفتم: «چیه مامان؟» آب دهنشو قورت داد و گفت: «مامانی شما وقتی چی میشه، دیگه نمیتونی کاراتو بکنی؟» سرم رو تکون دادم و گفتم: «وقتی شما خیلی شیطونی میکنی و هی از من سئوال میپرسی، اونوقت من دیگه نمیتونم حواسم رو جمع کنم و بنویسم.» گفت:«خوب مامان، منم وقتی خواهری خیلی بوی بدی میده، دیگه نمیتونم نقاشی کنم. میشه بیای بشوریش؟!….»

درخت گردو

…توی ایران عادت کردیم زن رو همیشه تحت سرپرستی یه مرد ببینیم. تا وقتی که دختر خونه‌ست، بابا، وقتی شوهر کرد شوهر و وقتی هم که همسرش مرد… خوب خدا پسر رو واسه همچین روزی به آدم داده دیگه!
حالا اگه یه زنی بنا به هر دلیلی شرایط بالا رو نداشته باشه و یا اینکه بخواد روی پای خودش وایسه، اونوقت میشه درخت گردوی سر گذر. هر کی از راه میرسه واسه میوه هاش نقشه میکشه. همه خودشونو محق میدونن که حتی واسه مدتی خودشون رو صاحب اون بدونن. بعضی ها وقتی دستشون به هیچی نمیرسه فقط پای درخت ادرار میکنن و میرن. بعضیا روی تنه ش قلب تیرخورده میکشن… خلاصه تا وقتی هست و جوونه، میخوان ازش استفاده کنن. بعدم که احساس کنن این درخت ممکنه بیفته روی خونه هاشون، قطعش میکنن. بد هم نیست. چوب گردو ارزش خودش رو داره.
زن تنها، نه چیزی که خیلی ها ازش به عنوان فحش یا ابزاری واسه ضعیف قلمداد کردن زن استفاده میکنن، نه، دقیقا زن تنها یعنی زنی که بدون بادی گاردی به اسم بابا – داداش و شوهر داره زندگی میکنه همیشه در معرض این خطره که درک نشه. مواظبه که خنده هاش حمل بر خط دادن نشه، که سرخوشی ش حمل بر قصد برهم زدن کاشانه بقیه نشه، زن تنها همیشه در معرض این انتخابه که: یا دم دست باش یا پای از دست رفتن آبروت بشین.
زن تنها مدام درحال جا خالی دادنه. از شر آدمایی نامردی که با درخت گردویی که از بد حادثه بجای اینکه وسط چاردیواری باشه، یه کمی اون طرفتر ریشه داده و سر راه اونا قرار گرفته…
شما هم مثل من دارین مدام جا خالی میدین؟

حذف و اضافه

اینجا مطلبی بود که میخواستم اون رو ادامه بدم… بعد منصرف شدم. دوستی با کامنتش یادم آورد که خودم یه روزی بهش گفتم: «اگه دقت کنی چیزهای بهتری هم واسه دیدن هست.»
اون قسمت از نوشته رو که بعد اجتماعی داشت میذارم، قسمت شخصیش رو پاک میکنم. منو ببخشین، میخوام چیزای بهتری رو ببینم و به شما نشون بدم…

مکالمه به زبان افغانی

چند روزی بود که پسرم میگفت افغانی یاد گرفته! راستش من قضیه رو زیاد جدی نمیگرفتم تا اینکه امروز دیگه ازش پرسیدم: «خوب باریکلا… بگو ببینم مثلا چی بلدی بگی؟» فکر کنم از این استقبالم خیلی خوشحال شد. چون با ذوق و شوق گفت: «خالَه من دَش شواَ دارم*!!!»

حکمت این جمله رو خدا میدونه و بس!

*خاله من دست شویی دارم = khaala man dash shooa daaram

ترسوی دلسوز

چند شبه، آلوشا کابوس میبینه… تو هفته گذشته بجز یه شب، هر شب کنار من خوابیده… بدخواب میشم و از ترس اینکه جاش تنگ نشه مچاله میشم یه گوشه تخت. اما خوب، کنار بچه ها بودن یه مزایایی هم داره. مثل این حرفای بامزه شون…
دیشب توی تخت داشتم راجع به ترسش و خوابای بدش باهاش حرف میزدم. بهش دلگرمی میدادم و میگفتم: «ببین مامان، تو پسر شجاع و قویی هستی. نباید از چیزی بترسی.» صورتشو که توی تاریکی نمیدیدم. اما آه کشید و گفت: «مامان من پسر ترسوی دلسوزی هستم.» لبخند زدم و گفتم: «چرا ترسویی؟» گفت: «آخه از آقا گرگه میترسم.» موهاشو ناز کردم و گفتم: «خوب. اینو که راست میگی… حالا بگو ببینم، چرا دلسوزی؟» من منی کرد و گفت: «آخه اگه منو نخوره گرسنه میمونه… دلم میسوزه دیگه!!»

یادمه یه بار دیگه هم از این موضوع شاکی شده بودم که کابوس دیدن بچه ها باعث شده شبا بد بخوابم. یه دوستی هم پیشنهاد داده بود که کنار هم بخوابیم… خوب این نمیشه. اول بخاطر اینکه بچه ها وقتی کنار هم و توی یه اتاق میخوابن، شروع به شیطونی میکنن و با این حساب تا ساعت یک هم نمیخوابن. و بعد هم اینکه فکر میکنم تنها خوابیدن رسم خوبیه که به بچه ها یاد میده مستقل باشن… شایدم من اشتباه میکنم. اما به هر حال از شهریور سال گذشته که اتاق بچه ها رو جدا کردم نتیجه بهتری گرفتم، البته بجز کابوسای وقت و بیوقت شبانه ش!!!

خیار نمکین

داشتم برای بچه ها خیار پوست میکندم که آلوشا دوید نمکدون رو از روی میز آشپزخونه آورد و گفت: «مامان لطفا یه کمی نمک بزن روی کول خیار، تا خوشمزه بشه من بخورم!!!»

بعد از تحریر: کول رو نمیدونم چی معنی کنم. شنیدین میگن بچه اش رو کول کرده؟ حالا چرا این وروجک این جوری گفت خدا میدونه.

برشتک

صبح آلوشا دوید توی آشپزخونه و گفت: «مامان، من برشتک میخوام.» در کابینت آشپزخونه رو باز کردم و پرسیدم: «برشتوک؟ باشه. الان میارم.» سرشو تکون داد و گفت: «برشتوک نه، گفتم برشتک…» مکث کردم و سرم رو خواروندم و با حیرت پرسیدم: «برشتک دیگه چیه؟ اینجا برشتوک هست، میخوای برات بیارم؟» با تمام صورتش لبخند زد و گفت: «آهان… خوب همون برشتوک رو توش یه کمی برنجک بریز میشه برشتک… خوشمره ست دیگه!… آوردی مامان؟»

بعد از تحریر: برنجک، برنج بو داده است. من اصفهان زیاد دیدم اما درست نمیدونم همه دوستا برنجک رو میشناسن یا نه.

طبق قولی که به دوستی داده بودم، صبر کردم تا مبادا خشمگین، از سر گرفتن حقم، ناروایی نسبت به این خانوم ببندم.حالا که 24 ساعت از مقاله انتقادی ایشون گذشته مینویسم.
زیتون گرامی
تا اینجا که بازی خوردین. یعنی درگیر بازیی شدین که براتون هیچ اعتباری بوجود نیاورد. براتون متاسفم که من به بازی شما هیجان ندادم و درگیر نشدم. در خوشبینانه ترین حالت میگم که میخواستین شمارنده کنتورتون از شدت مراجعه کننده منفجر بشه. خوب این خیلی خوبه. منهم به شما کمک کردم. فکر کنم لینکی که دادم کارساز بود.
خوش باشین.

نوشی و همسایه ها

خب… من نوشته زیتون رو خوندم. شما هم اگه دوست دارین، برین و بخونین. من دفاعی از خودم نمیکنم، چون همه نوشته هام توی آرشیو هستن و میشه به اونا مراجعه و مطالعه شون کرد.
….
خوندن این مطلب یه حسن داشت و اونم اینکه تا یادم نرفته، از همه دوستای خوبی که به وبلاگ نوشی لینک دادن صمیمانه تشکر کنم
آرشیو مطالب این وبلاگ دم دسته دیگه!

این بچه ها!

من این خاطره رو توی این وبلاگ خوندم. راستش یه وقتی نویسنده وبلاگ قول این کوچولو رو واسه آلوشا به من داده بود… نمیدونم هنوز سر حرفش هست یا نه!
دو سه شب پیش داشتم با كمال جديت, پوست مرغها رو ميكندم و اونها رو تكه تكه ميكردم كه تقريبا هر دو سه دقيقه يه بار دخترك ما يه واي بلند ميگفت و ساكت ميشد. اولش جدي نمي گرفتم و نگاهش نمي كردم ولي از دفعه ي سوم به بعد با تعجب نگاهش كردم و گفتم :
چي شده بابايي؟!
با ناراحتي و چهره ي مغموم گفت : بابا آخه اينجوري كه اين مرغا مي ميرن!
و بعدش با غصه ي فراوون و طبق معمول اينجور مواقع انگشت شست دست راستشو گذاشت تو دهنش و بي اعتنا به من شروع كرد به مكيدنش…

ارتباط مستقیم

اگه ازتون بخوام یه اسم خوب واسه کتاب نوشی و جوجه هاش بهم بگین، چه اسمی رو پیشنهاد میکنین؟
دوست دارین واسه همه متنا نظر خواهی بذارم یا همین روالی که الان هست خوبه؟

 

مهندس کامپیوتر

دیروز دوستی به خونه ما اومده بود. یه کمی با بچه ها خوش و بش کرد و بعد از آلوشا پرسید: «میخوای چکاره بشی؟» آلوشا گفت: «مهندس کامپیوتر مامان.» شب بعد از رفتن مهمونمون رومو کردم سمت آلوشا و بهش گفتم: «مامان جون نباید بگی مهندس کامپیوتر مامان، باید بگی مهندس کامپیوتر. تو که نمیخوای فقط بتونی با کامپیوتر مامان کار کنی که. پس این بار اگه یکی ازت پرسید میخوای چکاره بشی چی میگی؟» سرشو بالا گرفت و بازم گفت: «مهندس کامپیوتر مامانم!» اومدم دوباره حرفامو براش تکرار کنم که با دلخوری تو صورتم نگاه کرد و گفت: «حالا اول من مهندس کامپیوتر شما بشم که بذاری باهاش بازی کنم، بعدا بزرگ که شدم مهندس کامپیوتر همه میشم!!!»

ببینم شمام اینجوری مهندس شدین؟

مختصر و مفید

ناشا تازه خوابیده بود، دنبال یه بازی بدون سر و صدا بودم تا هم سر آلوشا رو گرم کنم و هم سر و صدا ناشا رو از خواب بیدار نکنه. پسرکم رو صدا کردم و گفتم: «میای جمله سازی؟» فکر کنم اون طفلکی هم حوصله ش سر رفته بود. چون دوید و با خوشحالی داد زد: «آره!»
قرار شد من کلمه بگم و اون جمله بسازه. اولین کلمه ای که انتخاب کردم گل بود. شاید چون همون موقع از پنجره خونه چشمم افتاده بود به حیاط پر از بنفشه. آلوشا یه کمی فکر کرد، دید من دارم به حیاط نگاه میکنم، یه نگاهی به حیاط انداخت و گفت: «من وقتی میرم تو حیاط نباید گل بکنم چون اونوقت آقای نجفی ناراحت میشه و میگه گلا گناه دارن. مامانمم میگه اگه گل میخوای، به من بگو تا خودم برات بکنم، شاید گله خار داشته باشه. دستت خون بیاد و زخمی بشه… » از اون همه حرارتی که موقع جمله سازی نشون میداد، خنده م گرفت. راستش فکر میکنم اگه تو حرفش نمیپریدم میخواست تا فردا صبح برام در مورد گلا حرف بزنه. با مهربونی نگاش کردم و گفتم: «آلوشا جان، مامان… این که شد انشا. باید کم باشه. باید کم حرف بزنی.» با کنجکاوی نگام کرد و گفت: «هان؟ کم باشه؟ خوب!» و سرشو محکم تکون داد. انگار که میخواست خیالمو راحت کنه. یدون هیچ علت خاصی واسه جمله بعدی کلمه آب رو انتخاب کردم. اینبار چشماش برقی زد و بدون معطلی گفت: «من تشنمه!!!»

شش ماهگی

شش ماه پیش یعنی بیستم آبان سال گذشته، اولین یادداشتم رو در وبلاگ نوشی و جوجه هایش نوشتم. اون موقع هیچ فکر نمیکردم بتونم حتی یه مخاطب همیشگی داشته باشم. اما امروز دوستای خیلی خوبی دارم که بیشترشون رو ندیدم.
در تمام شش ماه گذشته فکر میکردم تنها همین امروز رو برای ثبت ثانیه هام دارم. میترسیدم بچه ها بزرگ بشن و تموم سالهای کودکی شون در اضطراب و ترس از جدایی بگذره. میترسیدم از ترس از دست دادنشون، لبخند زدنشون رو نبینم و صدای خنده هاشون رو نشنوم، میترسیدم از ترس از دست دادن، واقعا لحظه هامو از دست بدم….
این بود که نوشتم. انگار لج کرده باشم با سرنوشت. انگار که بگم: تا من نخوام، تو هیچ چیزی رو نمیتونی از من بگیری…
درسته که واقعیت زندگی من تلخ تر از اونی بود که شما دیدین، اما راستش رو بخواین من مامان نوشی خوشبختی بودم که هرچند نمیدونست تا کی میتونه کنار جوجه هاش بمونه، اما تونست از امروز بچه هاش یه رویای شیرین درست کنه. واسه خودش، واسه بچه هاش و واسه اونایی که نوشته هاشو رو میخونن.
با من حرف بزنین… هیچ چیزی خوشایندتر از گفتگوی صادقانه نیست.

 

ترافیک

آلوشا به خیال فرمون، یه بشقاب دستش گرفته بود و از این سر خونه تا اون سر خونه میدوید و صدای ماشین در میاورد و بوق میزد. از اینکه سرش گرم بازیه، خوشحال بودم. اما این یه خط در میون بوق زدن و ویراژ دادنش، سرم رو برده بود. از سر و صدا که حسابی کلافه شدم، بی اختیار داد زدم: «ساکت باش یه کم بچه!» با داد من حتی ناشا هم که آروم نشسته بود یه گوشه و داشت سعی میکرد روسریمو سرش کنه، بی حرکت موند و با تعجب نگام کرد. فهمیدم دوباره زیاده روی کردم.
صدامو چند درجه پایین آوردم و خیلی شمرده بهش گفتم: «بجای اینکه هی از این سر اتاق تا اون سر اتاق بدوی و ویراژ بدی، که هم مامانو خسته کنی و هم همسایه پایینی صداش دربیاد، برو مثل خواهرت آروم بشین و بازیتو بکن. ماشین بازی، خونه سازی… چه میدونم این همه بازی هست… باشه؟» و نگاش کردم. به یه جای نامعلومی نگاه میکرد… نه جوابمو داد، نه از جاش حرکتی کرد. فقط یکی دو تا بوق زد.
خوب شمام جای من بودین بهتون برمیخورد. با تغیر بهش گفتم:«چرا جواب نمیدی؟ مگه من نمیگم بجای این بازی یه بازی آروم تر انتخاب کن؟» سرشو به طرف من برگردوند، با خونسردی نگام کرد و گفت: «باشه مامان جون.. مگه نمیبینی تو ترافیک گیر کردم؟!! صبر کن الان میرم!» و قبل از اینکه من واکنش بعدی رو نشون بدم با چند تا بوق پر سر و صدا تا اتاقش با سرعت ویراژ داد و رفت.

خودسری

از توی بالکن دوید توی خونه وداد زد: «مامان، بهاره بیاد خونمون با هم بازی کنیم؟» یه نگاهی به ساعت انداختم و گفتم: «نه مادر، خیلی دیره. بهش بگو یه وقت دیگه.» پا به پا کرد و گفت: «خوب الان بیاد دیگه… میخوام الان بیاد. زود باش بگو باشه.» یه غرغری زیر لب کردم و گفتم: «نه مامان جون… ساعتو ببین، یکه. وقت ناهاره… بعد از ناهارم بچه های خوب میگیرن میخوابن. باشه واسه عصر» بالا و پائین پرید و گفت: «میخوام بیاد…» و دوید و رفت به دوستش بگه تا بیاد.
راستش عصبانی شدم. داد زدم: «ببین آلوشا اگه بخوای سرخود کار کنی، باهات برخورد میکنم.» یه لحظه ایستاد و با چشمای گرد شده پرسید: «چه جوری برخورد میکنی؟» با بی حوصلگی سرم رو تکون دادم و گفتم: «خوب حالا تو سر خود کاراتو بکن اونوقت ببین من چکار میکنم…..» و رومو برگردوندم.
با هیجان دستاشو بهم کوبید و گفت: «باشه… دستت درد نکنه مامان! پس برم سرخود صداش کنم تا بیاد، تا هم بازیامو بکنم، هم اینکه ببینم چه جوری برخورد میکنی…» و بهاره بهاره گویان دوید و رفت…