غرور مرد خونه

دیروز بچه ها داشتن توی حموم آب بازی میکردن که با صدای جیغشون از جام پریدم. فاصله حموم تا جایی که من نشسته بودم خیلی کوتاهه، اما خدا میدونه که همین فاصله کم رو پرواز کردم. در باز بود، نگاه کردم دیدم همه چیز مرتب و طبیعیه. دستم رو روی چارچوب در گذاشتم و با نفس تنگی گفتم: «چی شد مامان؟» آلوشا لیفشو پرت کرد روی زمین و هیجان زده گفت: «یه هواپیمای جنگنده به ما حمله کرد. منم بهش شلیک کردم… اوناهاش! ببین مامان…» و با انگشت مگس فسقلی مردنیی رو که داشت دور و بر آینه بال بال میزد بهم نشون داد.
اول خیلی عصبانی شدم. حوله هاشون رو از روی گیره برداشتم و با خشم گفتم: «اون فقط یه مگس مردنیه، نه یه هواپیمای جنگنده.» اما بعد، از این تشبیه خنده م گرفت. از خنده منم ناشا زد زیر خنده… اما حواسم بود که آلوشا پکر شد.
چند ساعت بعد جریانو به کلی فراموش کرده بودم که آلوشا اومد و با احتیاط کنارم نشست. داشتم تلویزیون نگاه میکردم. با محبت دستم رو روی موهاش کشیدم. بعدم سرم رو به سرش تکیه دادم و بقبه برنامه رو نگاه کردم. داشتم آرامش میگرفتم که خیلی شمرده گفت: «من بخاطر خواهری با لیفم زدم توی سر مگسه. اونوقت شما و خواهری به من میخندین؟…» و بغض کرد.
یه کمی بیتوجه نشدم؟ پسرم داره بزرگ میشه…
نه،… پسرم بزرگ شده دیگه.

Advertisements