نیش زنبور

چند وقتیه به آلوشا یاد میدم که حیوونا چه خطراتی میتونن واسه آدم داشته باشن. اینکه سگا گاز میگیرن و گربه ها چنگ میزنن. پرنده ها نوک میزنن و حشراتم نیش. میون همه اینا، بیشتر از زنبور خوشش اومد، خوب منم با استفاده از یه زنبور مرده، بهش نشون دادم نیش زنبور دقیقا کجاست.
امروز صبح یکی از دوستام خیلی اتفاقی اومد بهم سر بزنه. خوشحال شدم. دو تا لیوان چای ریختم و اومدم نشستم و شروع کردیم به شوخی و خنده. آلوشا ظاهرا با خواهرش داشت بازی میکرد. اما همه هوش و حواسش پیش ما بود تا ببینه چی میگیم و چکار میکنیم. نمیدونم یهو چی شد که دوستم شروع کرد به تعریف از خودش و اینکه که چه خانوم باحالیه و نظیر نداره.
خوب راستش رو بخواهین با بعضیا شوخی کردن میچسبه! به شوخی بهش گفتم: «واه واه امان از زبونت. خیلی خوش قلب هستی ها! اما بدجوری نیش میزنی…» داشتیم میخندیدیم که که آلوشا دوید کنارم و با هیجان پرسید: «مامان…، بعنی نیش خاله همون جاییه که نیش زنبورا هست؟»
……
فکر کنم شانس آوردم که دوستم دقیقا نمیدونست نیش زنبور کجاست.

Advertisements

تصدیق پایه یک!

تازه چشمامو بسته بودم که آلوشا اومد بالای سرم و گفت: «من میترسم مامان…» بدون بحث خودمو کنار تخت کشیدم و پتو رو زدم بالا و بهش گفتم: «فقط تا وقتی که خوابت بگیره. بعدش باید بری تو تخت خودت. باشه؟» گفت:«باشه.» و خودشو بمن چسبوند.
دلم یه کمی سوخت. یادم افتاد به بچگیم. خواستم حواسشو پرت کنم. موهاشو ناز کردم و صداش کردم: «آلوشا…» سرشو تکون داد. ادامه دادم: «داری یواش یواش بزرگ میشی. خیلی دلم میخواد بری مدرسه. از مدرسه که بیای هنوز در رو باز نکرده، بگی ناهار چی داریم.» و لبخند زدم. سرشو بالا آورد و گفت:«اونوقت ناهار چی داریم!؟» نازش کردم و گفتم: «نمیدونم مامانی.. هر چی تو و خواهری بخواین دیگه… بعضی روزام میام دنبالت تا بریم پیتزا بخوریم.» صداش خوابالو شده بود. یه کمی فکر کرد و گفت: «با چی میای دنبالم؟» گفتم: «با چی دوست داری بیام؟» گفت: «کامیون!» خنده مو قورت دادم و گفتم: «آخه مامان جون دوستات چی فکر میکنن اگه من با کامیون بیام؟» یواش گفت: «هیچی. فقط فکر میکنن شما راننده کامیونی!» …
خوشبختانه اونقدر خوابش سنگین بود که از صدای خنده من بیدار نشه.

افسانه آفرینش

میخواستم آلوشا رو بخوابونم، یه کتاب برداشتم تا مثل هر شب یکی دو صفحه براش بخونم و بعد از اتاق بیام بیرون. اما این بار برعکس همیشه هیچ حواسش جمع نبود، چون وسط داستان بدون مقدمه پرسید:«مامان، خواهری قبل از اینکه بیاد پیش شما کجا بود؟» کتاب رو بستم. به چشماش نگا کردم و موهاشو نرم و آهسته از روی صورتش کنار زدم و خیلی آروم گفتم: «هم تو و هم خواهری… قبل از اینکه به دنیا بیاین توی شکم من بودین. چند ماهی تو شکمم موندین و بعدش هم به دنیا اومدین.» و از یادآوری خاطرات لبخند زدم. فکر کنم خواب از سرش پرید. چون روی تختش نشست و گفت:«یعنی من غذا بودم تو شکمتون قبل از اینکه بیام اینجا؟ مامان، کی منو خورده بودی؟!!!»

متضادها

قرار بود بریم بیرون. لباسای ناشا رو عوض کردم و بعد لباس آلوشا رو توی دستم گرفتم و اومدم بالای سرش و پرسیدم: «این خوبه؟ با این میای بیرون؟» به زحمت سرشو بلند کرد و با عجله یه نگاهی انداخت و گفت: «نه… اینو نمیخوام. اون آبیه خوبه.» ازش پرسیدم: «کدوم آبیه؟» بدون اینکه حتی نگاهمم کنه گفت: «همون آبی خاموشه!» تعجب کردم. سر جام ایستادم و گفتم: «کدوم آبیه؟ آبی خاموش دیگه چیه؟» بعدش نتونستم جلوی خنده مو بگیرم و غش غش زدم زیر خنده. فکر کنم بهش برخورد. چون از جاش پاشد و با عجله اومد سمت اتافش و رفت سراغ کمدش. یه لباس آبی پر رنگ رو نشون داد و گفت: «اینو میگم دیگه.» و به صورتم خیره شد. با زحمت آروم شدم و گفتم:«خوب حالا چرا بهش میگی آبی خاموش؟» با خشم نگام کرد و اشاره کرد به لباس آبی کمرنگ خواهرش و گفت: «مامانی ببین این آبی روشنه ، لباس منم آبی خاموشه!! مگه شما رنگا رو بلد نیستی؟!»

این زبون فارسیم شکر خدا، یه دست اندازایی داره که واسه ما بزرگترام دردسر سازه….

قند و دندون کرم خورده

آلوشا دوید و ازم پرسید: «مامان فامیل خاله آرزو چیه؟» گفتم: «قندی» و توی دلم به خودم گفتم واویلا… حالا حتما هزار تا سئوال راجع به اینکه لابد هر چی قند توی دنیاست مال بابای اونه و… میپرسه و تا جواب نگیره دست از سرم برنمیداره که یهو گفت: «دندوناشون رو کرم نمیخوره؟»
راستش به این یکیش دیگه فکر نکرده بودم!

مرحوم زنبور عسل

امروز آلوشا صدام کرد و گفت: «مامان بیا اینجا رو نگا کن… اینجا یه زنبور فوت کرده!» و زنبور مرده روی زمین رو نشون داد…

خواهر خورشتی

حالا اگه بهم بد و بیراه نگین، باید بگم امروز داشتم فکر میکردم که چه خوب بود اگه یه بچه دیگه م داشتم! بعد خودم خودمو لعنت کردم و بلند خندیدم. آلوشا با تعجب نگام کرد و گفت:«مامانی چرا میخندی؟» گفتم: «هیچی مادر… یه فکری کردم خنده م گرفت» با شیطنت نگام کرد و گفت: «به چی فکر میکردی؟» بازم خندیدم. لپشو کشیدم و با خوشی گفتم: «به این فکر میکردم که اگه یه بچه خوشگل دیگه مثل تو یا خواهری داشتم اسمشو چی میذاشتم!» بدون مکث سرشو تکون داد و گفت: «خواهر خورشتی!» جا خوردم. بهش نگاه کردم و گفتم: «این دیگه چه جور اسمیه؟… واسه چی خواهر خورشتی؟!» با دلخوری یه نگاهی به ناشا انداخت و گفت: «بخاطر این که وقتی بوسش میکنم مره ناهار بده نه ترشی!»
بعد از تحریر:
اول: خودمونیم، راست میگه! این ناشای ما وقت ناهار فقط ترشی میخوره… اونم با همه صورتش!
دوم: این پسرا به چه چیزایی که توجه نمیکنن!

عشق

یه کمی دیر جنبیدم. اگه زودتر میرفتیم بیرون بچه ها سهم بیشتری از خورشید میگرفتن. اما من امروز هیچ حوصله نداشتم. فقط وقتی رنگ و روی پریده شونو دیدم فهمیدم که غروب روزای تعطیل واسه بچه ها چقدر وحشتناکه.
صداشون کردم و لباسای خوشگل تنشون کردم. تقریبا مثل هم. یکی با کاپشن آبی، یکی صورتی. در حیاط که باز شد مثل دو تا پرنده که از قفس آزاد میشن دویدن تو کوچه. یکی از پسرای همسایه که فکر کنم چهارم یا پنجم دبستانه دخترم رو بغل کرد و حسابی بوسش کرد. با خودم گفتم چه خوب بود تا وقتی بچه ها بزرگ میشن تو این کوچه میموندم. همه میموندیم مثل محله های قدیمی… خدا رو چه دیدی شایدم بعدها دخترم و این پسره عاشق هم میشدن!

میدونین چیه؟ من دوست دارم عاشقی بچه هامو ببینم. فکر میکنم اونوقت میتونم یه نفس راحت بکشم و با خودم بگم: «آره! اینا راستی راستی بچه های خودم هستن. حساس و عاشق پیشه.» سرمو تکون بدم و تکرار کنم: «کسی که عاشق میشه نمیتونه آدم بدی باشه.»

میدونم این نوشته حس نوشته های قبلی رو نداره… چند ساعت دیگه با چند تا ماجرا برمیگردم… من امروز غمگین بودم. صبر کنین، برمیگردم.

در نبود دوست

یکی دیگه از دوستامون هم رفت.
آزیتای وبلاگ زن رشتی
آزیتا زن شمالیی که با انتخاب اسم وبلاگش در همون قدم اول شجاعت خودش رو برای رودررویی با چیزایی که قبول نداره به نمایش گذاشت، در اثر ابتلا به سرطان درگذشت
………..
من این خانوم رو دوست داشتم. میدونستم حساس و تیزبینه. میدونستم سعی میکنه با مرگ مبارزه کنه. میدونستم دیگه هیچ راهی براش نمونده. ماههای آخر رو با درد دست و پنجه نرم کرد و رفت.
به وبلاگش برین و براش پیغام بذارین. فکر میکنم وقتی آزیتا میدونست که داره میمیره اما این وبلاگ رو گذاشت باقی بمونه یعنی منتظر شنیدن صدای شماست.
بهش سر بزنین..

لینکهای زنانه ها

لینک بدم به دو تا مطلب. اول وبلاگ خانوم منیرو روانی پور که نویسنده قابلی هستن و من شخصیت و شجاعت ایشون رو تحسین میکنم و بعد هم فیلم خانه سیاه است از فروغ فرخزاد نازنین که برای خیلیها تا حالا امکان دیدنش فراهم نبوده…
هر دو لینک از وبلاگ زنانه ها گرفته شدن.

کلک های کهنه

چند روز پیش دوستم میگفت که به دخترش گفته هر وقت دروغ بگه دماغش مثل پینوکیو دراز میشه. بعد متوجه شده که دخترش هر وقت داره دروغ میگه هی دستش رو میکشه رو دماغش ببینه دراز شده یا نه. یادم افتاد به بچگی های خودم. مامان منم بهم میگفت: «اگه دروغ بگی من از چشمات میفهمم.» خوب منم هر وقت میخواستم دروغ بگم چشمامو میبستم….
بعضی کلکا همیشه جواب میدن!

حقوق مولف

باید منو ببخشین. ممکنه این حرفی که میزنم خوشایند خیلیها نباشه و حتی فکر کنین که خطاب به شخص شما دارم مینویسم. علتش هم اینه که مدتیه ایمیلهای مشابهی دریافت میکنم از دوستانی که مینویسن مایلن این نوشته ها رو به فیلم یا فیلمنامه تبدیل کنن و یا با تغییر و اصلاح اونا رو چاپ و یا ترجمه کنن.
دوستان عزیز من در تدارک چاپ نوشته های این وبلاگ هستم و شاید بهتر بود زودتر از اینا به این موضوع اشاره میکردم. هر چند سابقه طولانی در نوشتن دارم، باید بنویسم که هرگز حین نوشتن وبلاگ نوشی و جوجه هاش به فکر چاپ خاطرات بچه هام نبودم (دراین صورت هرگز از اختلافم با سرجیو چیزی نمینوشتم) و هیچوقتم سعی نکردم با اضافه کردن تخیلاتم به اصل ماجرا، نوشته ها رو مناسب رده سنی خاصی کنم.
به هر حال در شرایط سخت مالی که من توش هستم این میتونه یه کمک به من باشه و امیدوارم من رو درک کنین. با شرایط پیش اومده خیلی طبیعیه که بگم هر نوع استفاده از مطالب این وبلاگ چه به عنوان مترجم یا فیلمنامه نویس، یا حتی مولف!! غیر قانونیه و نقل از مطالب وبلاگ تنها با ذکر منبع مجازه!
هنوزم نمیدونم نوشته های این وبلاگ ارزش چاپ رو دارن یا نه… اما لطفا فعلا از هر نوع تصمیم گیری در مورد این نوشته ها جدا خودداری کنین.
سپاسگزارم.