آدم به آدم میرسه

پسر من میونه خوبی با پدربزرگش داشت. تقریبا روزی نیست که دو سه بار با یادآوری خاطرات اشک ما رو در نیاره. غصه خودمون یه طرف، بهونه‌های وقت و بیوقت آلوشا هم یه طرف…
چند روز پیش دلتنگ به من گفت: «مامان من میخوام برم پیش پدربزرگ.» با نگرانی یه نگاهی به صورت برادرم انداختم. من میدونستم این حرفای کودکانه قلب بزرگترا رو بدجوری میلرزونه. از صورت برادرم هیچی نمیشد فهمید. به آرومی به آلوشا گفتم: «نمیشه مامانی… نمیشه. اون فوت کرده.» بدون مکث گفت: «خوب بلاخره فوتش تموم میشه که!» با دلخوری و قاطعیت گفتم: «نه مامان فوت کسی تموم نمیشه.» آلوشا یه لحظه فکر کرد و بعد با لبخند به صورت من و دایی‌ش نگاه کرد و گفت: «خوب فوت من که بلاخره شروع میشه؟ اونوقت میبینمش!!»

Advertisements