احوالات عجیب و غریب بلاگرها

میدونم این موضوعی رو که میخوام مطرح کنم ممکنه باعث بحث بشه. خیال نداشتم راجع بهش بنویسم. اما صحبتی که دوستی دیشب با من کرد، باعث شد که واکنش نشون بدم. البته سعی کردم از طریق دوستانی که اسمشون در ادامه این مطلب نوشته میشه قضیه رو ختم به خیر کنم. چون نتیجه نگرفتم مجبور شدم خودم مطلبی در این مورد بنویسم.
حتما همه تون یادتونه که چند وقت پیش در وبلاگ زیتون مطلبی نوشته شد و در اون من و وبلاگم زیر سئوال رفتیم. هر چند که غیر منصفانه و توهین آمیز بود اما من سعی کردم به آرومی از کنار این جریان بگذرم. سعی کردم با جنجال آفرینی بهونه دست کسی ندم. حالا ایشون چرا این کار رو کردن من نمیدونم. اما واسه من حداقل این حسن رو داشت که کامنتهاشون نشون داد ظاهرا عده زیادی از وبلاگ نوشی خوششون نمیاد و عده خیلی زیادی هم دوستش دارن. هر چند من از اون مطلب که بیشتر به ترور شخصیت میمونست بسیار آزرده شدم، اما در جواب دوست خیلی عزیزی که از من خواسته بود به توهینهای این خانوم جواب بدم نوشتم که باید به زمان واگذار کرد و منتظر گذر روزها شد و اینکه زمان بهترین داور و قاضیه. اون موقع من نمیدونستم که این زمان این قدر زود میرسه. شاید فکر میکردم که این بار برای همیشه دریچه توهینهای ایشون به روی من بسته ست. اما خب، اعتراف میکنم که اشتباه کرده بودم.
از اینکه خانمی که وبلاگ معروفی به اسم زیتون رو مینویسه، هر روز کلی تحلیل سیاسی و اجتماعی صادر میکنه و همه رو به گفتگو در محیطی سالم دعوت میکنه، راجع به من و بچه هام چنین کامنت کثیفی در یکی از مطالب وبلاگ آبی (لینک مطلب کار نمیکنه. منظورم نظرخواهی مطلب بیست و شش جولای ه.) بذاره، خیلی خیلی تعجب میکنم. من هرگز مناسبات شخصی با این خانم نداشته و ندارم. ما نه همدیگه رو میشناسیم و نه با هم برخوردی تا حالا داشتیم. هیچ سابقه درگیری هم -بجز همونی که خودشون توی وبلاگشون شروع کردن- تا حالا نداشتیم.
نمیدونم شما اگه جای من بودین چه میکردین. شاید اگه دوست عزیزم دیشب با گفتن این جملات که: «تو بخاطر اینکه ایشون دوباره به خودش جسارت توهین به بچه ها رو نده باید سکوت کنی و تو بلاخره ازش ده سالی بزرگتری و این بزرگتری وادارت میکنه که ساکت بمونی.» بیشتر منو مصمم نمیکرد، من هرگز وبلاگم رو به این درگیری های مزخرف آلوده نمیکردم.
اولین واکنش من ایمیل زدن واسه شبح و مهشید بود. شبح خودشو پدر وبلاگی زیتون معرفی میکنه و مهشید رو هم که یه فمینیست فعال میدونم. نتیجه هر چی که هست با مراجعه به وبلاگ آبی و بررسی کامنتهاش معلوم میشه. خوب من از همراهی این عزیزان نتیجه نگرفتم. (صادقانه بگم، مطمئنم هر دو تا جایی که میشد تلاش کردن.) اما میخوام همه شما رو شاهد بگیرم به این چیزی که میخوام بگم. خب؟
من عاشق بچه هام هستم. هیچ دلم نمیخواست زندگیم به جدایی بکشه. سعی خودمو هم کردم. نشد… اما من اونقدر جسارت داشتم تا حالا که یه تنه و با بردباری زندگیمو به اینجا رسوندم. بخاطر عشق به بچه هام، بخاطر مشکلات زندگیم و بخاطر وبلاگم هم به هیچکس باج نمیدم. خانوم زیتون، شما نمیتونین با دادن القابی مثل زن بیوه (به معنای خاص) و همردیف کردن اسم وبلاگ من با وبلاگهای فاحشه و سکس هستی و نامیدن بچه هام با عنوان توله از ارزشهای من و خانواده ام چیزی کم کنین. باور کنین شما هیچ سنخیتی با من ندارین. اجازه بدین بدون درگیری هر کدوم سرمون به کار خودمون گرم باشه.
شما نه یکبار نه دوبار بلکه سه بار، حداقل سه بار، نه بخاطر همه جسارتها و توهینهایی که به من کردین، بلکه فقط بخاطر همین کامنتتون به من بدهکار هستین.
باز هم مثل دفعه قبل قضاوت رو به بقیه واگذار میکنم. امیدوارم اردلان کامنت زیتون رو از وبلاگش پاک نکنه. جهت اطمینان من کامنت رو اینجا تکرار میکنم و راستی در نظر داشته باشین که این کامنت با آی پی خانم زیتون گذاشته شده… در صحتش شکی نیست.

اینهم کامنت ایشون: آبکشي ها هم زن بيوه دوست دارن :))) از وبلاگ فا …. و هستي سکس و نو… و توله هاش خوششون مياد :))

نکته اول: احتمالا فکر چنین توهینی بعد از خوندن مقاله آبکش به سر این خانوم زده. قابل درکه! بد نیست شما هم مثل من آبکش رو بخونین و بخندین… اما برام عجیبه که چرا زیتون منو به توهین بسته، یعنی فکر میکنه آبکش رو من مینویسم؟
نکته دوم: حتی اگه به این متن جوابی از طرف ایشون داده بشه هم، من بحث رو تموم شده میدونم و ادامه ش نمیدم. ایشون اشتباه کردن، توهین کردن و فقط میتونن عذرخواهی کنن. همین. (چرا یه کار دیگه هم میتونن بکنن. میتونن به کل انکار کنن و بگن منظورشون مطلقا من نبودم!)

بعد از تحریر: چون حدس میزنم یه عده از این وضعیت سو استفاده کنن، خواهش میکنم اگه جایی کامنتی از من دیدین که نسبت به کسی یا شخص شما توهین شده بود، اون رو پاک کنین. روال کار من دقیقا همونیه که تا حالا بوده: مبتنی بر درک و تفاهم و توام با احترام دو جانبه…. ممنونم.

Advertisements

نقاشي

از وبلاگ ستاره شرق: ديروز که از خواب بيدار شدم ديدم دختر کوچيکم اومد جلو و بعد اين که سلامی کرد گفت: «مامان يک نقاشی کشيدم ولی الان بهت نشون نميدم وقتی صورتت را شستی نشون ميدم.» منم گفتم: «چشم. الان ميرم ميشورم و ميام ببينم دختر خوبم چی کشيده؟» وقتی اومدم ديدم تو يک ورق A3 يک سبد بزرگ کشيده با دو تا ميوه ی کوچولو که اصلا تو اون صفحه پيدا نبود با تعجب گفتم: «مامان جون آخه تو اين سبد به اين بزرگی اين دو تا ميوه که خيلی کم هستش. پس کو بقيه ی ميوه هاش؟» با قاطعيت تمام به صورتم نگاه کرد و گفت: «مامان خانوم گفتم صورتت رو بشوری که خوب متوجه بشی. خوب بقيه ی ميوه هاش خورده شدند فقط همين دو تا اون ته مونده.» عجب بابا…

تازه اولشه!

تازه صبحونه ناشا رو داده بودم. رفتم چند تا ظرف باقیمونده از شام دیشب رو بشورم که تلفن زنگ زد. گوشی رو برداشتم. صدای مدیر مهد رو که شنیدم، قلبم ریخت. تند پرسیدم: «سلام خانوم سلامتی، آلوشا حالش خوبه؟ چیزی که نشده؟ مشکلی پیش اومده؟…» و در همون حال نشستم روی اولین صندلیی که بهم نزدیک بود و دستم رو گذاشتم روی قلبم. با خونسردی گفت: «نه، خوبه. میخواستم در مورد سرویس مهد باهاتون صحبت کنم……» دیگه بقیه حرفاشو نشنیدم. بدون توجه به چیزایی که میگفت، گفتم که راجع بهش فکر میکنم و… قطع کردم…
کاش همیشه کوچولو میموندن.

شغل شریف

صبح با صدای آلوشا چشمامو باز کردم: «مامان مامان پاشو. باید برم سر کار. دیرم شد.» روی تخت نشستم. چشمامو مالیدم و ساعت رو نگاه کردم. آلوشا دوباره تکرار کرد: «میگم پاشو دیگه، باید برم سر کار.» خمیازه ایی کشیدم و گفتم: «پاشدم مادر…» بعد اضافه کردم: «تو که سر کار نمیری، تو میری مهد کودک.» و لبخند زدم. با دلخوری نگام کرد و گفت: «مگه مهد کودک رفتن، کار نیست؟ پاشو دیگه مامان!!»

تفریح سالم

طبق معمول آلوشا سبد اسباب بازیهاشو ریخته بود روی زمین و حسابی شلوغ کرده بود. بهش گفتم: «تا ده میشمرم بدو برو اتاقت رو تمیز کن.» و یه کمی اخم کردم. خودشو لوس کرد و گفت: «با دوستی بگو، با بدی نگو! دوست ندارم.» اخمامو باز کردم و گفتم: «آخه اگه با ناراحتی بگم زود اتاقتو تمیز میکنی. اما هر وقت با خنده بهت گفتم یواش یواش کار کردی.» خندید و خودشو به من چسبوند و گفت: «با دوستی جمع کنیم. طول بکشه بهتره. خوش میگذره!!!»

چند خبر

وبلاگ داور یکساله شد. داور یکی از کم کارترین! وبلاگهای سیاسیه که چند وقت پیش، مقاله جالبی در مورد نوشی و جوجه هاش نوشت. هنوز این جمله ایشون رو در اون نوشته فراموش نمیکنم که گفتن: «گمان مي كنم نوشي مي تواند با پرهيز از در غلطيدن به ورطه درگيري هاي وبلاگي و با تقويت قلم خويش در دو حوزه همرديف و همزمان از رشد بالايي برخوردار شود.»

حین گشت و گذار، با وبلاگ جالبی برخورد کردم که کارش آموزش ویندوزه. راستش من از زبان ساده و راحتش خیلی خوشم اومد و … خوب خودتون یه نگاهی بهش بندازین. چرا من بگم؟!

رهگذر ثانی حالتون خوبه؟ همه چیز روبراهه؟

جمعه به همه ایمیلها جواب میدم.

وقتی کسی نباشه، چه بکشنش، چه بمیره!

یه زنبور اومده بود تو خونه. زود رفتم و حشره کش رو آوردم و مجالش ندادم. آلوشا و ناشا دویدن و به جنازه نیمه جون زنبوره خیره شدن. زنبوره هنوز داشت دست و پایی تکون میداد. آلوشا که دلش سوخته بود، با بغض بهم گفت: «چرا مردیش مامان؟» خنده م گرفت. موهاشو به هم ریختم و گفتم: «مردیش نه! کشتیش…» سرشو با ناراحتی کنار کشید و گفت: «چه فرقی داره…» گفتم: «فرق داره پسر گلم. مردن وقتیه که خودش بمیره، کشتن وقتیه که یکی دیگه باعث مردنش بشه. اینو من کشتمش. باید بگی چرا کشتیش.» لباشو جمع کرد و گفت: «حالا که دیگه زنده نیست. یا مردیش یا کشتیش. میگم چرا اینو این جوری کردی مامان؟»

خجالت کشیدم ازش، راستشو بخواین.

سر بردن

ذهنم خسته س و ناراحت. چند روزه سخت بی حوصله م. زندگیم پیچیدگیای احمقانه ای داره. گاهی نمیتونم به جواب برسم. گاهی نمیتونم خودمو متقاعد کنم. گاهی همه صلح طلبی من جواب برعکس میده… امیدوارم این روزا زودتر بگذره و بره…
تو این همه بیحوصلگی امروز آلوشا طبق معمول اومده بود بغل گوشم و یه ریز حرف میزد. فکر کنم نیم ساعتی میشد. دیگه بریده بودم. بهش گفتم: «بسه بچه سرمو بردی!» یه کمی نگا نگام کرد و بعد از یه مکث کوتاه دوباره شروع کرد به حرف زدن. این بار یواش یواش و با طمانینه… چپ چپ نگاش کردم و گفتم: «میگم حرف نزن مادر… خسته شدم.» با دلخوری لباشو جمع کرد و شونه هاشو آورد بالا و گفت: «ا… خوب منم دارم یواش یواش حرف میزنم دیگه.» حال و حوصله خودم رو هم نداشتم. با کم تحملی جواب دادم: «چه فرق میکنه مامان جون. وقتی سرم داره میره چه فرق میکنه یواش یواش حرف بزنی یا تند تند.» با عصبانیت گفت: «خیلیم فرق میکنه. یادته اون روزی اون ماشینه که داشت تند میرفت، گفتی «انگار داره سر میبره»!؟ خوب منم یواش گفتم که سر نبرم دیگه!!»

اخلاق اکتسابی

آلوشا دراز کشیده بود روی زمین و داشت ماشین بازی میکرد. هوم هوم هم صدا میدادن ماشیناش. (شما چی میگین؟ قان قان؟!) مابین هوم هوم کردن یه جمله رو هی مرتب تکرار میکرد. یه کمی نامفهوم بود. گوشمو تیز کردم بفهمم چی میگه. دیدم به یکی از ماشیناش میگه: «مرتیکه، درست رانندگی کن!!!»
خدا آخر و عاقبت این نسل رو به خیر کنه!

خوشمزۀ شیرین

بچه ها خوابیده بودن. منم دراز کشیده بودم سر جام و منتظر بودم که از خواب بیدار بشن. چشمام نیمه باز و نیمه بسته بود که یهو دیدم آلوشا اومد و یواشکی خزید کنارم. نگاش کردم. گفت: «سلام. صبح بخیر.» لپشو بوسیدم و گفتم: «صبح بخیر پسری… خوب خوابیدی؟» بعد دیدم بوسش خیلی مزه میده، منتظر جوابش نموندم و محکمتر بوس کردم. خوشمزه بود. راستش یکی محکمتر هم بوس کردم و همزمان گفتم: «خوشمزۀ شیرین من!» با دلخوری صورتش رو پاک کرد و گفت: «من تلخم مامانی. میشه بدت بیاد؟»

بچه های آخر زمان!

قصه سه بچه خوک رو واسه آلوشا تعریف کردم و بعد به آرومی از جام پاشدم. موهاشو ناز کردم و با قاطعیت بهش گفتم: «حالا دیگه بگیر بخواب.» میخواستم از اتاق بیام بیرون که صدام زد. برگشتم نگاش کردم و با یه کمی بی حوصلگی بهش گفتم: «باز دیگه چی شده؟» بلند شد و سر جاش نشست و گفت: «وقتی آقا گرگه بهشون حمله میکرد، مامانشون کجا بود؟» یه کمی فکر کردم و گفتم: «خوب اونا دیگه بزرگ شده بودن و توی خونه خودشون زندگی میکردن. مامانشونم خونه خودشو داشت. اما همیشه به دیدنشون میومد.» چشاش گرد شد. یه کمی نگام کرد و گفت: «مامانشون ماشین داشت؟» میخواستم بگم نه. اما میدونستم که پسرم خیلی خیلی از ماشین خوشش میاد. این بود که سرم رو به نشونه تائید تکون دادم و داشتم از اتاق بیرون می اومدم که دوباره صدام کرد و گفت: «اونوقت اسم ماشینش پرایده؟» هم خنده ام گرفته بود و هم حرص میخوردم که چرا نمیخوابه. تو چشماش زل زدم و گفتم: «آره مادر، بعله… اسم ماشین مامان سه بچه خوک پرایده. حالا بگیر بخواب.» داشتم از در اتاق بیرون میومدم که یهو گفت: «همه خانوما ماشین دارنا…، فقط تو ماشین نداری!»

حالا این که چیزی نیست! دیروز که میخواستم ببرمش مهد، لباشو کج و کوله کرد و به مانتوم که فقط یه کمی پائینش چروک شده بود اشاره کرد و گفت: «با این میخوای بیای بیرون!؟»

قلعه سنگباران

از وبلاگ سامانیس: شب که به خونه ميرسم آپارتمان با چراغ های خاموش مثل قلعه سنگبارانه… خسته و گرمازده و بيحوصله ميرم آشپزخونه از يخچال يه شيشه آب برميدارم و همونجور با شيشه سر ميکشم… حوصله روشن کردن لوستر هال رو ندارم… مبلها تو نيمچه نوری که از آشپزخونه بهشون ميرسه مثل گلهای گوشتخواری هستن که دعوتت ميکنند به نشستن و لم دادن و خوابوندن و خوردن آرزوهات… پيام گير تلفن رو راه ميندازم. صدای دخترونه ای میگه: «بابايی کی ميای؟ اينا نميدونن آناستازيا چی ميگه…» صدای بعدی ميگه: «مامان برام ژله درست نميکنه ميگه خونه مردمه…» صدای بعدی ميگه: «من اينجا با چی A, B, C, D ياد بگيرم؟ اينا که کامپيوتر ندارن.» صدای بعدی ميگه: «من شام جوجه کباب خوردم. تو چی خوردي؟ برات يه تيکه قايمکی نيگه داشتم.» شماره تلفنی رو که بتونم با دخترم صحبت کنم ميگيرم… بهش ميگم فردا ميبرمش پارک ساعی و بعد ميبرمش خونه که با کمک CD آموزشيش حروف الفبای انگليسی رو تمرين کنه… بغل ضبط ميخوابم. CD آلبوم Escape رو ميذارم و هدفون رو ميذارم روی گوشم تا آخر صدا رو بلند ميکنم و سريع ميرم روی آهنگ پنجم «I will survive» تو همون وضعيت خوابم ميبره… اما خواب ميبينم هنوز خوابم نبرده و برای خوابيدن دست به دامن مشروب شدم…

دوست خوبم سامان، عموی جوونشو از دست داده. امیدوارم روزای خوبی در انتظار این بابایی مهربون باشه، امیدوارم روزگار باهاش مهربونتر باشه…

پسر فداکار!

امروز با خوشحالی به یکی از دوستام گفتم: «میدونی چی شده؟ یه ایمیل داشتم از هلند که آقایی نوشته بود، بعضی از نوشته هامو واسه دوستای هلندیش تعریف میکنه و اونا خیلی خوششون میاد.» و منتظر ابراز احساساتش موندم. اما دوستم با خونسردی به انگشتاش نگاه کرد و گفت: «مسخره س. فکر کردی پطرس* انگشتشو از شکاف سد بیرون میاره تا بیاد وبلاگ تو رو بخونه؟ من که بعید میدونم!!!!»

*راستش تعریف قصه پطرس فداکار از حوصله من خارجه!

گنجشکک اشی مشی

تا حالا شده که یه گنجشک کوچولو رو به آرومی توی مشتتون بگیرین؟… نرمی پرش، تند تند زدن قلبش، حتی استخوناش رو میتونین حس کنین. میدونین، من وقتی ناشا رو بغل میکنم همین حس رو دارم: یه گنجشکک کوچولو و ظریف.

نسبت بزرگی

روی یه قسمت از دیوار مهد کودکی که آلوشا میره، گربه های اشرافی رو کشیدن. (دیدین کارتونشو؟) یکی از گربه های ولگرد یه ویولنسل دستش گرفته و بقیه دارن میرقصن. دیروز توی مهدشون تولد بود. ظهر که خسته و کوفته رفته بودم از مهد کودک بیارمش، انگار که هنوز هیجان بزن بکوب تولد توی تنش بود، با خوشحالی عکس رو دیوار رو نشونم داد و گفت: «مامانی این گربهه داره ویولن میزنه.» خوشم اومد که ویولن رو شناخت. اما با خونسردی جمله ش رو اصلاح کردم: «اون ویولنسله مامانی. ببین، از ویولن بزرگتره.» آلوشا همون طور که بالا و پایین میپرید، دوباره به عکس یه نگاهی انداخت و با صدای بلند گفت: «مثل گوریل که از میمون بزرگتره؟!!» دهنم رو دوبار باز و بسته کردم و در نهایت گفتم: «آره… مثل همونی که تو گفتی……»
حالا گوریل وسط صحبت ما از کجا پیداش شد، خدا میدونه!

لیلای عاقل

«چند وقتيه که هر وقت با آلوشای نوشی حرف می زنم ازم می پرسه: خاله ليلا پسر داری؟ (خوبه اقلا يکی ما رو خاله صدا می کنه) بعد که جواب منفی منو می شنوه چيزهای بامزه ای می گه دفهء اول گفت: چرا؟ پسرتو آقا دزد دزديده؟ اون دفه کلّی خنديدم ولی دفهء بعد پرسيد: چرا؟ پسرت هنوز به دنيا نيومده؟ گفتم: نه! هنوز به دنيا نيومده!!!!!! با نا اميدی گفت: دختر چی؟ دختر داری؟ گفتم: نه! گفت: دخترت هم هنوز به دنيا نيومده؟ و بعد که من گفتم نه! بچه انگار دلش برام سوخت چون با فداکاری تمام خواهرش (ناشا) رو تقديم من کرد (نمی دونم اون موقع نوشی کجا بود؟ چون اگه بود احتمالا من الان اينجا نبودم!) راستش با اينکه يه مکالمهء خيلی ساده با اين موجود با نمک بود ولی بعدش کلّی دلم گرفت! اين نوشی الان تمام عشقش…»

این نوشته لیلا منو به فکر انداخته. هر چند در کمال خودخواهی قسمتی از متنش رو انتخاب کردم که به خودم مربوط میشد، اما باید بگم بحثی که پیش کشیده جدیتر از این حرفهاس. من البته نظر خودمو براش نوشتم. اما شاید شما هم دوست داشته باشین که بخونین و نظرتون رو بگین…

دلخوشکنک

کالسکه ناشا رو دیشب از توی پارکینگ دزدیدن. خیلی درب و داغون شده بود. (در اصل مال آلوشا بود که بعدا ناشا هم ازش استفاده میکرد.) اما خوب میدونین، کلی عصای دستم بود.
صبح که میخواستم آلوشا رو به مهد ببرم و دیدم کالسکه نیست، دست بچه ها رو گرفتم و ناشا هم ناچارا پیاده راه افتاد و اومد. توی راه هی بهونه میگرفت و میخواست بغلش کنم. منم که کم تحمل از گرما، هی سرش رو به توتو و جوجو و نی نی گرم کردم تا جایی که دودستی به مانتوم چسبید و شروع کرد به نق زدن و گریه. سرمو آوردم پایین و با قاطعیت بهش گفتم: «ببین ناشا، دختر خوبی باش تا برات شکلات بخرم.» بعد با انگشت اونطرف خیابون، سوپر مارکت رو نشونش دادم تا با انگیزه بیشتری راه بیاد. اتفاقا کلکم هم کارگر شد و دخترک راه افتاد.
دم مهد که رسیدیم آلوشا رو بوسیدم و گفتم: «پسر خوبی باش.» خواستم برگردم که بلند گفت: «مامانی، میخوای بری واسه ناشا شکلات بخری؟» من که پاک قضیه رو فراموش کرده بودم، با تعجب برگشتم و گفتم: «نه! میخوایم برگردیم خونه.» بلندتر گفت: «خودت بهش گفتی اگه راه بیاد براش شکلات میخری.» یادم افتاد. گفتم: «آهان مادر… میخواستم راه بیاد. حالا من یه چیزی همین جوری واسه دلخوشیش گفتم…» از حیاط مهد دوید بیرون و دستم و گرفت و گفت: «خوب باشه، بریم دلمونو خوش کنیم دیگه!» و با انگشت سوپر مارکت اونطرف خیابون رو نشون داد!!

آلبالو گیلاس

دوستی اومده بود خونه مون. تلویزیون رو روشن کرده بودم تا در پناه آگهی بازرگانی بتونم چند دقیقه ای با خیال راحت باهاش گپ بزنم. یهو آلوشا بدون اینکه چشم از تبلیغ کلوچه برداره، داد زد: «مامانی منم کلوچه میخوام.» بدون اینکه حرفم رو قطع کنم از جام بلند شدم و از کمد دو تا کیک کشمشی کوچولو درآوردم و با دو تا لیوان شیر گذاشتم جلوی بچه ها. هنوز ننشسته بودم که دوستم بدون توجه گفت: «اینکه کیکه نه کلوچ…….» با سرعت دستم رو تو هوا تکون دادم و ابروهامو انداختم بالا و زیر لبی گفتم: «هیس!» بعد لبخندی به بچه ها زدم و خیالم که راحت شد چیزی نفهمیدن، بهش گفتم: «خیر ببینی دختر، حالا من از کجا کلوچه پیدا کنم… بیخیال!» دوستم که چشماش گرد شده بود، سرشو تکون داد و با خنده گفت: «آهان! گفتم چی شد یهویی اینجوری کردی.» و برگشتیم سر صحبتمون.
تازه حرفامون گل انداخته بود که آلوشا با دهن نیمه پر اومد روبروی من ایستاد و گفت: «مامانی این کیکه چه گیلاسای خوشمزه ایی داره.» با دستم یواش بردمش کنارتر که بتونم صورت دوستمو ببینم و به آرومی گفتم: «اون کشمشه مادر، نه گیلاس.» آلوشا با اشتهایی تمام یه گاز گنده دیگه زد و بعد با انگشت یه کشمش از کیکش جدا کرد و گذاشت توی دهنش و گفت: «خوب باشه… اما آلبالوهاش خیلی خوشمزه س!!»
….
به قول دوستم کلوچه که کیک بشه خوب کشمشم آلبالو – گیلاس میشه دیگه!!

ناتوانی دستهای سیمانی

یادش بخیر بابام اگه حالا زنده بود بهم میگفت: «نوشی تو دیگه یه مادری، مسئولیت دو تا بچه رو دوشته. حرف میخوای بزنی به عواقبش فکر کن.» اما بابا جان، اینی که میخوام بنویسم راجع به یه آدمه که از قضای روزگار مثل من ایرانی بوده، ایشون مثل من بر حسب اتفاق، زن بدنیا اومده، اونم مثل من عاشقانه مادر شده… حالا اون کشته شده و من هنوز زنده م و این تنها وجه تمایز ما بوده انگار در کلیات… من چطور میتونم حرفی نزنم؟
به فرزند زهرا کاظمی و همه بازماندگانش تسلیت میگم.

ایران و ایتالیا

من اینو توی وبلاگ خجسته دیدم. از ته دل خندیدم. همه‌ش با خودم فکر میکردم حکمتی در کار بوده که پرچم ایران و ایتالیا این قدر به هم شبیهن؟ میشه دوستایی که ساکن ایتالیا هستن یا حداقل یه مدت طولانی اونجا بودن به ما بگن که شباهت ما و ایتالیایی ها واقعا این قدر زیاده؟ زیاد حرف نرنم. خودتون برین نگاه کنین و مثل من و بچه هام بخندین!

دکمه کت ملانصرالدین*

آلوشا دراز کشیده بود و داشت با ذوق و شوق یه چیزی توی دفترش میکشید. اول سعی کردم سرک بکشم و ببینم چی داره میکشه. اما موفق نشدم. این بود که با احتیاط صداش کردم و گفتم: «گلم، داری چی میکشی؟» سرش رو بلند کرد و با ته مدادش لپشو خاروند و گفت: «بله؟ آهان! یه سیبیل اینجا تو دفترم کشیدم، میخوام واسش به آقا هم بکشم!! ببین چه خوشگل شده!»

*هر کی قضیه دکمه کت ملانصرالدین رو نمیدونه، برام کامنت بذاره تا براش بنویسم!

گل مردونه

از وبلاگ لوح گلین
امروز با سارا حرف ميزدم. از کارهای جديد سوگل ميگفت. چند روز پيش تولدش بوده. به زری جون گفته: «دو تا پيرهن بخرين برام! يه کفش! يه گاليچه!! (قاليچه!) يه شيشه آبليمو!!!! يه شيشه آب پرتگال!!!» زری جون پرسيده: «سوگل جون چيز ديگه نميخوای؟» -«چرا چرا گل هم می خوام.» -«آخی… چه گلی عزيزم؟» -«گل اينکه همه ی اينارو برام بخری!!!!!»

عذر موجه

دو سه روزی تلفن خونه ما به دلیل مشکل مخابراتی قطع بود. امروز وصل شد. تنها کافی نت محل زندگیمونم از این قاعده خرابی مستثنی نبود. امروز دیگه اگه درست نمیشد، یه جوری بهتون خبر میدادم. منو ببخشین بخاطر تاخیر…
و یه چیزی که میدونستم و حالا مطمئن شدم اینه که… خیلی خیلی به من آرامش میدین. بخاطر بودن همه تون ممنونم…

از لابلای نظرات

نوشی عزیز!
پای مادرم که شکست:
همه مهربان شدند،
نسرین غذا پخت،
نسترن لباس شست،
مسعود نان خرید،
پدر به چشمهای مادر نگاه کرد،
و من گریه کردم،
برای درد پای مادر که در نگاهش به جوجه هایش گم شده بود،
نوشی عزیز، مادر که رفت،
دیگر بهانه ای برای مهربانی نبود!
ما سنگ شده بودیم و هم را نمیدیدیم که چقدر بهم نیازمندیم.
سینا هدا

دوست داشتن مشروط

امروز صبح برنامه کودک، نامه های بچه های ایرونی به خدا رو میخوند. سرحال بودم گفتم بذار ببینم این آلوشای ما چی میگه. بهش گفتم: «عسلی واسه خدا اگه بخوای نامه بنویسی، چی مینویسی؟» اول که صد تا سئوال ازم کرد که خدا خانومه یا آقا، مو داره یا نداره، چه رنگیه و…. بعدش که از خر شیطون اومد پایین، گفت: «مینویسم خدا جون من آلوشا هستم بابای نونی*! دفعه دیگه که اومدی، مثل این دفه نباشه. برام اسباب بازی و خوردنی بیار تا دوستت داشته باشم!!! همین!»
هوم… شرط دوست داشتن پسرمون رو هم فهمیدیم!

*عرضم به حضورتون من بی تقصیرم. این نونی پسر خیالی آلوشای ماست. به بزرگی خودتون ببخشین!

انعکاس

دیروز به دوستی تلفن زدم. صدام اکو داشت. حرف میزدم و وقتی مکث میکردم، هم صدای خودمو واضح میشنیدم، هم صدای دوستمو. آخرای صحبت هم گوشی تلفن رو چسبوندم دم گوش آلوشا. سلام و علیکی کرد و خندید و خداحافظی کردیم.
شب داشتم بچه ها رو میخوابوندم، که آلوشا یهو روشو برگردوند و گفت: «مامانی، چی شد امروز هم به دوستت زنگ زدی، هم به من؟» نوک بینیم روو خاروندم و بی حوصله گفتم: «من کی به تو زنگ زدم؟ بگیر بخواب بچه. دیر شد!» دست و پاشو زیر پتو تکون داد و گفت: «باشه. میخوابم. اما مامانی کلک، من صدای خودمو شنیدم، فکر نکنی نفهمیدما!!»

غوره سوزان

دیروز غوره خریدم. داشتم دمشون رو میگرفتم که ناشا اومد نشست کنار دستم و ام ام کرد. خنده م گرفت. زیر لبی گفتم: «آخه وروجک تو رو چه به غوره خوردن!» بعد توی صورتش نگاه کردم و گفتم: «اخ مامان. اینا اخه. بده، ترشه!» اما ناشا یه دونه برداشت و با سماجت تکرار کرد: «ام… ام!» و خوردش. خوب، اولین واکنشش (جمع شدن صورت) برام غیر منتظره نبود. سر آلوشا تجربه کرده بودم. اما وقتی بازم غوره برداشت، اول فوتش کرد و بعد خوردش، دیگه ترکیدم از خنده….
شمام همیشه چیزای ترش رو فوت میکنین؟!

لاله و لادن

از بعد از ظهر تا حالا دنبال یه جمله، فقط یه جمله مناسب میگردم تا بتونم بگم چقدر از درگذشت لاله و لادن متاسفم. اونقدر ناراحت انگار که واقعا خواهرای دوقلوی کوچولوی خودم بودن و مردن.
اونا مصمم بودن؟ من نمیدونم. اما شاید مرگشون نمونه کوچکی از تلاش برای آزادی از چیزایی که دنیا به زور سر راه آدم قرار میده، باشه؛ حتی به بهای از دست دادن زندگی.
من دلم خیلی گرفته. ببخشین. بیشتر به عزای عمومی میمونه تا مردن دو تا آدم معمولی. ذهنم درگیر و خسته ست. نمیدونم چرا دولت ایران این قدر دیر به این فکر افتاد که میتونه به اونا کمک کنه. نمیدونم چرا این همه سال اونا توسط آدمایی که میتونستن بهشون کمک کنن، نادیده گرفته شدن. نمیدونم چرا مردنشون این قدر دلم رو سوزونده…

یادداشت هفدهم تیر وبلاگ روزانه، این جریان رو از یه زاویه دیگه دیده. یادداشتش رو اگه تونستین، بخونین.

تعداد دفعات

چند سال پیش واسه پیک نیک یه تعداد لیوان یه بار مصرف گرفته بودم. چندتاش استفاده شد و چندتاش هم باقی مونده بود. دیروز اونا رو از کمد در آوردم و به سرم زد بشورمشون. تا آوردمشون توی آشپزخونه چشمای آلوشا برق زد و گفت: «میشه یه دونه از این لیوان اضافه ها به من بدی؟» کنجکاوی و اشتیاقش برام جالب بود. یکیشو بهش دادم و در همون حال گفتم: «لیوان یه بار مصرف! نه لیوان اضافه. چون بعد از یه بار استفاده اینا رو دور میندازن بهشون میگن یه بار مصرف.» شونه هاشو بالا انداخت، لیوان رو گرفت و برد توی اتاقش.
آموزش دیروزم امروز نتیجه داد! امروز صبح آلوشا تا چشماشو باز کرد، با هیجان گفت: «مامان میشه من شیرمو توی لیوان دوبار اضافه م!! بخورم!؟»