در ستایش از مردی که دوستش داشتم.

آلوشا سرش آسیب دید. شنبه شب. توی فرودگاه. ما دو روز توی بیمارستان بودیم. بردنش اتاق عمل و پیشونیشو جراحی پلاستیک کردن. میترسیدن که سر ضربه ناجوری خورده باشه. خدا رو شکر مشکلش حاد نبود. بخیه زیاد خورد، زخم عمیق و بزرگ بود، اما خوشحالم که به جمجمه آسیبی نرسید. من تموم اون مدت تا وقتی که آلوشام رو بردن، خودمو نگهداشتم. وقتی که بردنش از یادآوری بدن کوچولوش که توی لباس اتاق عمل، گم شده بود، از یادآوری همه اون چیزایی که از ده دوازده ساعت قبلش متحمل شده بودیم، یهو بغضم ترکید و زدم زیر گریه. کسی نبود که بخاطرش مجبور باشم قیافه آدمای مسلط به زندگی رو بگیرم. من اونجا، پشت اون در گنده بیقواره فقط یه مادر بودم. یه مادر تنها و نگران که صد بار حوادث رو مثل تیکه های پازل کنار هم میچید تا بفهمه کجای کار اشتباه کرده بوده.
گریه میکردم که در آسانسور باز شد و سرجیو سراسیمه اومد. سلام کرد و نشست کنارم. شب قبلش وقتی که آلوشا زمین خورده بود، من واسه خریدن چیزی، ناشا رو بغل کرده بودم و از بقیه دور شده بودم. آلوشا پیش باباش بود، پیش دایی ش و خاله ش… پیش بقیه فامیلی که واسه بدرقه خواهرم اومده بودن. من صحنه افتادن آلوشا رو ندیدم. خونریزی سرش رو ندیدم. حتی تا قبل از عمل هم زخم سرش رو ندیده بودم، اما سرجیو دیده بود و خیلی ترسیده بود.
فکر میکنم اونم دلش میخواست گریه کنه. اما بجاش سرش رو پایین انداخته بود و هیچی نمیگفت. داشتم سعی میکردم از طرز تابش نور حدس بزنم ساعت چنده که یهو یه فکری به سرم زد… و خندیدم. سرجیو با تعجب سرش رو بالا آورد و نگام کرد. خیلی آروم و شمرده گفتم: «میدونی، ما یه بار دیگه هم همدیگه رو یه همچین جایی خواهیم دید.» یه کمی جابه جا شد و گفت: «خدا نکنه… چرا اینجا؟… منظورت چیه؟» لبخند زدم و گفتم: «من و تو هر جایی باشیم بازم بخاطر بچه هامون همدیگه رو خواهیم دید. داشتم فکر میکردم که ممکنه بار دومی که اینجا، پشت در اتاق عمل کنار هم بشینیم، وقتی باشه که مامان بزرگ و بابا بزرگ شدیم.» یه لحظه فکر کرد، بعد لبخند زد و گفت: «آره، راست میگی… راست میگی.»
میدونین چیه… ما هیچوقت با هم تفاهم نداشتیم. هیچوقت هیچکدوممون به اون چیزی که از زندگی مشترک میخواستیم، نرسیدیم. اما یه چیز همیشه بین ما مشترک بوده و مشترک باقی میمونه، اونم عشق به بچه هامونه. میدونم که ممکنه زندگی من با معادلات رایج جور در نیاد، میدونم که درکش یه کمی سخته، اما باور کنین گاهی وقتا صحبت از خوبی و بدی آدمها نیست. صحبت سر تناسبیه که باید باشه و وجود نداره.

آلوشا به خونه اومد. دیروز آوردمش. خیلی خوشحالم که مشکلش حاد نبود. خیلی خوشحالم که سرجیو توی این جریان کنار من بود. خیلی خوشحالم که کسی توی دنیا هست که اندازه من جوجه ها رو دوست داره. خیلی خوشحالم….

Advertisements