بچه های آخر زمان!

قصه سه بچه خوک رو واسه آلوشا تعریف کردم و بعد به آرومی از جام پاشدم. موهاشو ناز کردم و با قاطعیت بهش گفتم: «حالا دیگه بگیر بخواب.» میخواستم از اتاق بیام بیرون که صدام زد. برگشتم نگاش کردم و با یه کمی بی حوصلگی بهش گفتم: «باز دیگه چی شده؟» بلند شد و سر جاش نشست و گفت: «وقتی آقا گرگه بهشون حمله میکرد، مامانشون کجا بود؟» یه کمی فکر کردم و گفتم: «خوب اونا دیگه بزرگ شده بودن و توی خونه خودشون زندگی میکردن. مامانشونم خونه خودشو داشت. اما همیشه به دیدنشون میومد.» چشاش گرد شد. یه کمی نگام کرد و گفت: «مامانشون ماشین داشت؟» میخواستم بگم نه. اما میدونستم که پسرم خیلی خیلی از ماشین خوشش میاد. این بود که سرم رو به نشونه تائید تکون دادم و داشتم از اتاق بیرون می اومدم که دوباره صدام کرد و گفت: «اونوقت اسم ماشینش پرایده؟» هم خنده ام گرفته بود و هم حرص میخوردم که چرا نمیخوابه. تو چشماش زل زدم و گفتم: «آره مادر، بعله… اسم ماشین مامان سه بچه خوک پرایده. حالا بگیر بخواب.» داشتم از در اتاق بیرون میومدم که یهو گفت: «همه خانوما ماشین دارنا…، فقط تو ماشین نداری!»

حالا این که چیزی نیست! دیروز که میخواستم ببرمش مهد، لباشو کج و کوله کرد و به مانتوم که فقط یه کمی پائینش چروک شده بود اشاره کرد و گفت: «با این میخوای بیای بیرون!؟»

Advertisements