چشمان مضطرب مهرانه ، منتظر توست.

مهرانه قائمي كه بيماري 19 ساله اش او را نااميد و خسته كرده مي گويد: از زماني كه متولد شدم بيمار بودم. هرگز لذت سلامتي را نچشيدم. تا زماني كه كودك بودم و بيماريم آنقدر حاد نبود، نداشتن سلامتي آنچنان مفهومي نداشت. اما حالا با وخيم شدن حالم اين كمبود برايم غير قابل تحمل شده است. اميدوارم پس از لطف خداوند كه تا به حال شامل حال من بوده و مرا تا اينجا ياري رسانده ، افرادي انسان دوست باشند كه مرا ياري دهند. تنها آرزوي من اين است كه روزي بتوانم مثل تمام همسالانم فعاليت كنم و ادامه تحصيل بدهم. به اميد روزي كه راه نجاتي براي من و ديگر بيماران سي اف در ايران پيدا شود.
به وبلاگ شب شکن برین، لطفا.

جمع کن بچه اتاقتو….

مادر به اتاق کتی آمد. دید او بیدار است . گفت: «صبح به خیر کتی جان! بیدار شده ای؟» بعد دید کتی اسباب بازیهایش را مرتب میکند، گفت: «به به! داری اسباب بازیهایت را جمع میکنی؟ آفرین به تو دختر خوب!» کتی گفت: «بله،……….
داشتم کتاب «اسباب بازیهایم را جمع میکنم»* رو میخوندم. به این قسمت کتاب که رسیدم، آلوشا حرفمو قطع کرد و گفت: «مامانی این خانومه مامان کتی نیست.» با تعجب نگاش کردم و گفتم: «چرا، مامانشه. واسه چی فکر کردی مامانش نیست؟» یخورده بدنش رو کش و قوس داد و گفت: «آخه مامانا وقتی میخوان بگن اتاقتو جمع کن با داد میگن، این خیلی مهربونه!!!»

ای خدا… من این مدت خیلی بی حوصله بودم با این بچه ها…

* نوشته ناتامی اسانو و از سری کتابهای بنفشه

لینک

حالا چرا من معتقدم این آقا فوق العاده خوب مینویسه، خدا میدونه. فقط کاش این قدر تنبلی نمیکرد و زود به زود مینوشت. اینم نمونه کارش:
اولين خوشامد گويی رو وقتی آمدم به اين دنيا، يه جراح با لباس چروک بهم گفت-
انگار از خواب پرانده بودنش چون هم نامفهوم حرف می زد هم لباسشو دمرو پوشيده بود-
از هولش همه جا رو بهم ريخته بود-
مغرور بود و محق و آنقدر منو زد تا گريه کنم-
خيلی منو تکون داد تا همه جای اتاق رو ببينم اونم وارونه-
با يه چاقوی سرد ،گرمترين جای دنيا رو بريد و اولين متجاوزی بود که برای جنايت پول گرفت-
لباسشو پوشيد و هس هس کنان دور شد-
من موندم با يه عالمه سوال و خنده های ابلهانه و گل و جوکهای رکيک عربی که يواشکی تو گوشم می گفتن که کسی نشنوه-

بازیهای دردسرساز

تازگیا آلوشا وقت خواب بازی درمیاره. از چیزای عجیب و غریب میترسه و لوس میشه. اغلب مجبورم نیم ساعتی باهاش بازی کنم تا به خوابیدن رضایت بده. دیروز بعد از ظهر هم همین بساط بود. رفتم کنارش توی تخت خوابیدم و بهش پیشنهاد دادم با هم خونه بازی کنیم. پتو رو کشیدم روی سرمون و با خنده گفتم: «اینجا مثلا خونه ماست.» و دوتایی شروع کردیم به نخودی خندیدن و حرف زدن. اما بعد از یکی دو دقیقه از بوی بدی که بواسطه بعضی چیزا! زیر پتو پیچیده بود، احساس خفگی بهم دست داد. این بود که گوشه پتو رو یه کمی بالا زدم تا هوای تازه بهم برسه. آلوشا که از اومدن نور و بهم خوردن بازیش خوشش نیومده بود، گفت: «مامان، پتو رو بیار پائین.» و دستشو دراز کرد تا منفذ هوا رو ببنده. دنبال راهی بودم تا بدون اشاره به بوی بد، منفذ رو توجیه کنم. یه کمی فکر کردم و بعد بهش گفتم: «خوب ببین، هر خونه ای احتیاج به پنجره هم داره دیگه. ببین اتاق خودتم پنجره داره. هم نور میاد تو و هم هوا عوض میشه. اگه پنجره باز باشه، بوی بد توی خونه نمیپیچه!…» تو ذهنم داشتم دلایل دیگه رو هم بالا و پائین میکردم که یهو آلوشا با ناراحتی گفت: «همین دیگه! اون پنجره رو که باز کردی مال دستشوییه! بذار ببندمش، ببینین هوا چه خوب میشه!» و پتو رو پایین کشید و پنجره رو بست!

در ستایش از مردی که دوستش داشتم.

آلوشا سرش آسیب دید. شنبه شب. توی فرودگاه. ما دو روز توی بیمارستان بودیم. بردنش اتاق عمل و پیشونیشو جراحی پلاستیک کردن. میترسیدن که سر ضربه ناجوری خورده باشه. خدا رو شکر مشکلش حاد نبود. بخیه زیاد خورد، زخم عمیق و بزرگ بود، اما خوشحالم که به جمجمه آسیبی نرسید. من تموم اون مدت تا وقتی که آلوشام رو بردن، خودمو نگهداشتم. وقتی که بردنش از یادآوری بدن کوچولوش که توی لباس اتاق عمل، گم شده بود، از یادآوری همه اون چیزایی که از ده دوازده ساعت قبلش متحمل شده بودیم، یهو بغضم ترکید و زدم زیر گریه. کسی نبود که بخاطرش مجبور باشم قیافه آدمای مسلط به زندگی رو بگیرم. من اونجا، پشت اون در گنده بیقواره فقط یه مادر بودم. یه مادر تنها و نگران که صد بار حوادث رو مثل تیکه های پازل کنار هم میچید تا بفهمه کجای کار اشتباه کرده بوده.
گریه میکردم که در آسانسور باز شد و سرجیو سراسیمه اومد. سلام کرد و نشست کنارم. شب قبلش وقتی که آلوشا زمین خورده بود، من واسه خریدن چیزی، ناشا رو بغل کرده بودم و از بقیه دور شده بودم. آلوشا پیش باباش بود، پیش دایی ش و خاله ش… پیش بقیه فامیلی که واسه بدرقه خواهرم اومده بودن. من صحنه افتادن آلوشا رو ندیدم. خونریزی سرش رو ندیدم. حتی تا قبل از عمل هم زخم سرش رو ندیده بودم، اما سرجیو دیده بود و خیلی ترسیده بود.
فکر میکنم اونم دلش میخواست گریه کنه. اما بجاش سرش رو پایین انداخته بود و هیچی نمیگفت. داشتم سعی میکردم از طرز تابش نور حدس بزنم ساعت چنده که یهو یه فکری به سرم زد… و خندیدم. سرجیو با تعجب سرش رو بالا آورد و نگام کرد. خیلی آروم و شمرده گفتم: «میدونی، ما یه بار دیگه هم همدیگه رو یه همچین جایی خواهیم دید.» یه کمی جابه جا شد و گفت: «خدا نکنه… چرا اینجا؟… منظورت چیه؟» لبخند زدم و گفتم: «من و تو هر جایی باشیم بازم بخاطر بچه هامون همدیگه رو خواهیم دید. داشتم فکر میکردم که ممکنه بار دومی که اینجا، پشت در اتاق عمل کنار هم بشینیم، وقتی باشه که مامان بزرگ و بابا بزرگ شدیم.» یه لحظه فکر کرد، بعد لبخند زد و گفت: «آره، راست میگی… راست میگی.»
میدونین چیه… ما هیچوقت با هم تفاهم نداشتیم. هیچوقت هیچکدوممون به اون چیزی که از زندگی مشترک میخواستیم، نرسیدیم. اما یه چیز همیشه بین ما مشترک بوده و مشترک باقی میمونه، اونم عشق به بچه هامونه. میدونم که ممکنه زندگی من با معادلات رایج جور در نیاد، میدونم که درکش یه کمی سخته، اما باور کنین گاهی وقتا صحبت از خوبی و بدی آدمها نیست. صحبت سر تناسبیه که باید باشه و وجود نداره.

آلوشا به خونه اومد. دیروز آوردمش. خیلی خوشحالم که مشکلش حاد نبود. خیلی خوشحالم که سرجیو توی این جریان کنار من بود. خیلی خوشحالم که کسی توی دنیا هست که اندازه من جوجه ها رو دوست داره. خیلی خوشحالم….

موهبت، حتی وقتی تنهایی

تا حالا فیلمای قدیمی امریکایی رو دیدین؟ یه میز چوبی وسط آشپزخونه که دور تا دورش پر از صندلی و بچه های قد و نیم قده. مادر قابلمه رو برمیداره. همیشه اول غذای پدر رو میده بعد غدای بچه ها. کوچیکترا با عجله دعا میخونن و با اشتهای تمام غذاشون رو میخورن…. یادتونه؟
امروز واسه اولین بار حس کردم که با وجود اینکه پدری سر میز ما نیست، دیگه یه خونواده حسابی شدیم. ناشا صبحانه شو خودش خورد. قاشق به لپش نمیخورد. غذا از دهنش نمیریخت. آلوشا هم آروم نشست و بدون بهونه غذاشو تا آخر خورد.
بقول یه دوست، زندگی یه موهبته، ازش لذت ببرین.

همه شیرا سلطانن

امروز دایی و آلوشا بازی جدیدی میکردن. یکی سئوال میکرد و اون یکی جواب میداد. این میون یهو دایی پرسید: «اون کدوم شیره که سلطانه؟» آلوشا بدون اینکه فکر کنه جواب داد: «شیری که میخوریم!» دایی که از جواب آلوشا یه کمی حیرت کرده بود، به صورتش نگاه کرد و پرسید: «حواست کجاست؟ شیری که میخوریم سلطان نیست که؟» آلوشا خندید و گفت: «دیدی بلد نبودی دایی؟! سلطان یخچاله دیگه!»