یک عضو جوان

دقت کردین کلمات واسه بچه ها بار معنایی خاصی دارن؟ دخترک من از هرچی خوشش بیاد میگه: «بستنیه!!» حتی اگه تخم مرغ عسلی صبحونه ش باشه!

راستی اینو هم بگم که دیروز ناشا نه تنها از هیچکدوم از پسرای جمع (پسرای زن تنها و آلوشای خودم) حساب نبرد، بلکه جهت دهی فکری به دخترک سپینود رو هم بعهده داشت، به همین دلیل هم از طرف جمع حاضر به لقب فمینیست افتخاری ملقب شد! ….
فکر میکنم با شلوغی دیروز بچه ها دوست قدیمی از صرافت ازدواج افتاده باشه!

Advertisements

تولدم مبارک

درست و دقیقش رو بخواهین، من هفتم شهریور هزار و سیصد و چهل و نه در خرمشهر به دنیا اومدم…. بله! امروز تولدمه! راستش توی این سن و سال، روز تولد چون با یادآوری سرازیری سی به چهل سالگی همراهه، واسه خیلیا خوشایند نیست. اما من دهه سی رو خیلی دوست دارم. امیدوارم سالهای سی هم واسه شما مثل من، مثل وزیدن نسیم در گندمزار باشه. در خوشحالیم شریکتون میکنم، مثل همیشه…

مرخصی

سلام، ببخشيد. كامپيوتر من دچار مشكل شده، امروز فردا برمي‌گردم.

شادمانی

امروز واسه خرید لباسای پائیزی و زمستونی به مرکز شهر رفته بودم.(وقت خوبیه، خیلی از فروشگاه ها حراج کردن.) کنار چهار راه اصلی دو تا آقا چنان با شور و نشاط ساز میزدن که همه رو تحت تاثیر قرار دادن. تا به خودم اومدم دیدم ناشا رفته وسط و د برقص! راستش در عرض چند دقیقه همه بچه ها شروع کردن به رقصیدن…. ناشا رو به زور از جمع جدا کردم.

نمیدونم بهای شادمانی چقدر بود که امثال من در بیشتر روزهای کودکی و نوجوانی و جوانی از اون محروم شدیم.
چند روز از سالهای گذشته رو به شادمانی گذروندیم؟
چند سال از شادمانی دور موندیم؟
من میتونم مادر شادی برای بچه هام باشم؟
راستی چقدر هزینه خواهد شد تا ناشا دیگه تو خیابون نرقصه؟…..

بوق زدن ممنوع

آلوشا یه بشقاب دستش گرفته بود و مثل فرمون ماشین هی اینور اونور میپیچوند و از این سر خونه به اون سر میدوید. سر راهش به هر مبل و صندلی و میزی که میرسید بیب بیب ممتدی میکشید و میگفت: «برو کنار دیگه.» بعد دوباره ویراژ میداد و میرفت. ناشا هم که از بازی داداشش خیلی خوشش اومده بود، دوید و یه دفترچه برداشت و ویراژ داد! ظاهرا هر دو از این بازی خیلی خوششون اومده بود و چون شروع کردن به رانندگی و بوق زدن و مارپیچ روندن و سبقت گرفتن. بعد از پنج دقیقه از شلوغی سرسام گرفتم. اومدم داد و بیداد کنم که یادم افتاد اینا فقط دو تا بچه کوچولو هستن و باید آرامش خودم رو حفظ کنم. این بود که وسط خیابونشون! ایستادم و گفتم: «کسی که با بوق زدن و سر و صدا بخواد رانندگی کنه، راننده خوبی نیست… اون راننده ایی خوبه که صبور باشه و به آرومی منتظر نوبتش بمونه تا حرکت کنه.» میخواستم بازم به حرفام ادامه بدم که آلوشا با صدای بلندی ترمز کرد! و گفت: «مامان نوشی خانوم! پس چرا هر وقت خودت خونه رو جارو برقی میکشی هی به ما میگی برو کنار، برو کنار؟ خوب شمام اون جوری بیب بیب میکنی دیگه!!» اینو گفت و با شتاب ویراژ داد و رفت.

بستنی و شکلات


آدرس: ابتدای جاده لشکرک، بلوار اوشان، بعد از بیمارستان 505 ارتش، کوی جنت، مجتمع بیمارستانی – رفاهی محک. تلفن: 7 – 2490544
نبود؟

پشه قیفی

دفتر تلفنم رو دنبال یه شماره تلفن زیر و رو میکردم که سر و صدای بچه ها بلند شد. اول فکر کردم دارن دعوا میکنن، اما گوشامو که تیز کردم از هیجان و هیاهوشون فهمیدم یه حشره عجیب و غریب اومده تو اتاق. رفتم پیف پاف رو آوردم و کشتمش و با خودم زمزمه کردم: «این نمیتونه مگس باشه، یه کمی فرق داره..» و بعد جنازه ش! رو با یه تیکه کاغذ بلند کردم و انداختم تو حیاط.
میخواستم برگردم سر کارم که آلوشا گوشه آستینمو کشید و گفت: «چی بود؟» گفتم: «مگس» اخم کرد و گفت: «مگس نبود. خودت گفتی…» خودمو جمع و جور کردم و گفتم: «آره خب، یه جور حشره بود. فکر کنم اسمش حشره ویز ویزیه.» تو چشمام نگاه کرد و گفت: «نخیرم. فکر کنم پشه قیفی بود.» از اصطلاحش خنده م گرفت. اما به روی خودم نیاوردم و گفتم: «آره. درسته! همینه» و خواستم از اتاق برم که آلوشا دوباره پرسید: «کجا بردیش؟ میخوام یه بار دیگه نگاش کنم.» با عجله گفتم: «نمیخواد مامان. فردا خاله ش که اومد، برو اونو نگاه کن. خب؟» بچه م هم معصومانه سرش رو تکون داد و گفت: «خب…»
لم داده بودم رو مبل و داشتم مجله میخوندم که یهو آلوشا اومد و داد زد: «مامان، مامان همه فامیلای پشه قیفی اومدن. فقط خاله ش نیست که! همشون اومدن! بیا نگا کن!» جا خوردم. گفتم: «کجا؟» با هیجان گفت: «تو تراس دیگه.» و منو کشون کشون دنبال خودش کشوند و گفت: «ببین» جایی که اشاره میکرد یه بشقاب پر از شیرینیای نیمه خورده بود که دور و برش چند تا مگس اینور و اونور میرفتن. پیشونیم رو چین انداختم. دولا شدم بشقابو بردارم که آلوشا دستمو گرفت و گفت: «نه مامانی، نبرش. اینا اومدن عزاداری پشه قیفیه… بذار شیرینی شون رو بخورن دیگه!»

رفاقت

چند روز پیش رفته بودیم خونه یکی از دوستام. طبق معمول بعد از نیم ساعت بهونه گیری و نق نق بچه ها شروع شد. دوستم تا دید دارم جمع و جور میکنم که برم، سریع رفت یکی دو تا عروسک واسه ناشا آورد و یه دفتر نقاشی با یه بسته مداد رنگی گذاشت جلوی آلوشا تا سرشون گرم بشه و ما هم بتونیم چند دقیقه ای صحبت کنیم.
هنوز درگیر چه حال و چه خبر بودیم که توجه هردومون جلب شد به نقاشی آلوشا و دوستم که هی میوه توی بشقابم میذاشت، خیلی آروم پرسید: «نوشی… پسرت بیشتر از سنش رفتار نمیکنه؟» دو تا برش کوچولو سیب دهن بچه ها گذاشتم و گفتم: «نه همیشه. شیطنت یه بچه چهار ساله رو داره، اما سه برابر سنش سئوال و جواب میکنه…» بعد یواشکی به دوستم اشاره ای کردم و گفتم نگاه کنه.
مداد رو از دست آلوشا گرفتم و نوشتم ک و گفتم: «این چیه؟» گفت: «کاف» دوباره نوشتم p و پرسیدم: «حالا بگو این چیه؟» لبخند زد و گفت: «پی» یه کمی فکر کردم و نوشتم 19. آلوشا هم که حسابی سر ذوق اومده بود، با خوشحالی گفت: «نوزده» بعد رومو به دوستم کردم و گفتم: «جالب اینجاس که من یادش نمیدم. خودش میاد میپرسه و یاد میگیره.» چشمای دوستم گرد شده بود. یه کمی به آلوشا نزدیک شد و گفت: «بذار ببینم…» بعد یه 200 خیلی بزرگ نوشت و پرسید: «اگه گفتی این چیه؟» آلوشا یه کمی به ورق و یه کمی به صورت دوستم نگاه کرد و گفت: «خاله این عدده خیلی با من دوسته، ما تو خونمون صداش میکنیم بیست و صفر!!»

یادم رفته بود به دوستم بگم هنوز عددای سه رقمی رو یاد نگرفته!

شعر

از وبلاگ سامانیس:
۲-۳ شب پيش دخترم برام اين شعرو خوند. منم با هزار زحمت حفظش کردم: «شب شب شب اومد / کدوم شب؟ / همون که موهاش سياهه تو دامنش يه ماهه / چادر نقره داره دور و برش پر شده از ستاره / کدوم کدوم ستاره؟ / ستاره ای که مثل يک چراغه / مثل گلای (گلهای) ياس توی باغه / ميخواد بياد پايين منو ببينه / مثل گلی رو دامنم بشينه» وسطهای شعر برای اينکه سر به سرش بذارم ميخوندم: روز روز کدوم روز؟.. آخرش گفت: از بس خنگی مامان ولت کرد رفت ديگه!

چای ذغالی

از وبلاگ دوستانه:
دخترم اين روزها خيلي شيرين شده. ديروز كه مشغول تعريف ماجراهاي مهد كودكش بود با ناراحتي گفت: مامان ميدوني چي شده؟ در حالي كه سعي ميكردم نگرانيمو مخفي كنم پرسيدم چي شده؟ گفت: امروز با صوبونه ذغال چايي رو هم خوردم!

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند

قضیه همیشه به همین سادگی هم نیست که به نظر میاد. یادمه اونوقتا که شعر میگفتم، بهترین شعرام رو وقتی غمگین بودم مینوشتم، انگار غم عنصر اصلی شعر گفتنم باشه، بعد از نوشتن احساس سبکی و راحتی میکردم. شاید واسه همینم بود که بیشترشون بوی غم میداد و خواهرم هیچوقت دوست نداشت اونا رو براش بخونم.
اما در مورد نوشی وضع فرق میکنه. نوشته های نوشی، خصوصا اون بخشاش که راجع به بچه هاست رو در متعادلترین لحظه ها مینویسم. دقیقا وقتایی که ذهنم درگیر مشکل خاصی نیست، ظرفامو شستم و خونه رو تمیز کردم. بچه ها در شرایط مناسبی هستن (اغلب وقتی که هر دوتاشون خوابیدن) و خونه آرومه. یه لیوان چای کنار مانیتور گذاشتم تا سرد بشه و لم دادم روی صندلی خشک و زهوار در رفته ایی که از پونزده سالگیم روش نشستم و نوشتم. این جور مواقع زهر زندگیم رو از نوشته هام میگیرم و مینویسم؛ گاهی یه متن و گاهی بیشتر… بعد ذخیره شون میکنم و به مرور هر شب یکی یا چند تا از اونا رو از روی هارد به وبلاگ منتقل میکنم. این جوری نوشی همیشه متن داره و همیشه انگار آرومه…
راستش رو بخواهین دلم میخواد هر کس این صفحه رو باز میکنه، احساس آرامش کنه. دلم میخواد آدما با خوندن این نوشته ها یه بار دیگه به بچه هاشون نگاه کنن و حس کنن که بچه های اونا میتونن شیرین تر و بهتر از آلوشا و ناشای من باشن. دلم میخواد بزرگترا یه کم جمع و جورتر بشینن تا واسه بچه ها جا باز بشه. دلم میخواد آدما یه بار دیگه، مهربونی رو به یاد بیارن…
دلم میخواد… اما آخه نوشی هم مثل همه از پوست و گوشت و استخونه. نوشی هم واکنشهای انسانی خودش رو داره. نوشی هم وقتی ضربه مبخوره دردش میگیره و گریه میکنه…
میخواستم بگم یه وقتایی مثل این جور مواقع که کمتر راجع به بچه ها مینویسم، بدونین روزهای غمگینی رو گذروندم و تعداد اون روزا اونقدر زیاد بوده که همه متنای ذخیره شده توی هارد (که وقت دلخوشی نوشته بودم و واسه این روزا نگه داشته بودم) تموم شده بوده.
میدونین، قضیه همیشه به همین سادگی هم نیست که به نظر میاد.

ممنون از مهشید که پرسید کجایی… فکر میکردم همینجام، اما نبودم. مینویسم… یه نفس عمیق میکشم و باز راجع به بچه ها مینویسم…

با پدر – مادرها

از وبلاگ آلوچه خانوم:
يه روز دو تا جوجه ماشينی رسيدند به هم. اولی پرسيد: بابا و مامان تو کي اند ؟ دومی گفت: نميدونم. دومی پرسيد: بابا و مامان تو چی؟ اولی گفت: منم نمی دونم. دو تا جوجه ماشينی تصميم گرفتند با هم عروسی کنند تا بچه هاشون بابا و مامان داشته باشند.
سپیده سجادی – نه ساله (کانادا)

دریچه

چند روز پیش وقتی نامه تهدیدآمیزی رو که به دستم رسیده بود میخوندم، احساسات متفاوتی داشتم. متعجب بودم از اینکه «این دیگه چیه»، کنجکاو از اینکه «این دیگه کیه» و خنده م گرفته بود از اینکه وبلاگ نوشی حالا دیگه اونقدر معروف شده که یکی به خودش زحمت داده، دستی (و نه از طریق اداره پست) یه نامه سراسر فحش و بد و بیراه رو توی صندوق نامه های خونه بندازه و تهدید کنه ذات پلیدمو در دنیای مجازی به همه نشون میده!
ایمیلای تهدید آمیزی که واسه اغلب ما میرسه، کامنتای ناشایستی که در وبلاگا گذاشته میشه، متنای سوتفاهم برانگیزی که باعث تیره شدن آسمون وبلاگا میشه، بازی لینک و هیت و ….، هیچکدوم به نظر نمیاد اتفاقی باشه. وقتی دریچه ای باز میشه که از اون نور و هوا به همه میرسه، عده ای با ندانم کاری بجای استفاده درست از شرایط، فضا رو اونقدر مسموم میکنن که همه از بسته شدن دریچه راضی باشن. به بیان ساده تر عطاش رو به لقاش ببخشن.
……
من به احترام اون حسی که هر روز منو به اینجا میکشونه، میخوام به نوشتن ادامه بدم، حتی اگه در مرز بین تاریکی و روشنایی ایستاده باشم. حتی اگه تهدید شده باشم…
امروز وبلاگ نوشی و جوجه هاش نه ماهه شد. لطف میکنین و برام از احساستون نسبت به وبلاگ نوشی، نسبت به آلوشا و ناشا و نوشیی که در مرز تاریکی و روشنایی ایستادن بنویسین؟

بخشش

عصری جارو رو برداشتم تا تراس رو تمیز کنم. هنوز در رو باز نکرده بودم که بچه ها پریدن بیرون و شروع کردن به ورجه وورجه! صدای صحبت می اومد. سرک کشیدم، دیدم دو تا از همسایه ها ایستادن تو حیاط و دارن گپ میزنن. آلوشا که متوجه سر و صدا شده بود، به نرده ها تکیه کرد و داد زد: «سلام عموها. من اینجام.» و دستاشو تکون داد. یکی از همسایه ها جواب داد: «سلام، کجایی؟» بعد سعی کرد از لابلای شاخ و برگ درختی که تراس خونه ما رو پوشونده، بچه ها رو ببینه. آلوشا با هیجان بالا و پایین پرید و گفت: «من اینجام، تو تراس،… این درخته رو ببخشین که نمیذاره منو ببینین. درخته خوبیه… قول میده شاخه هاشو جمع کنه!!»… *

*تو تموم این مدت ناشا هم یه ریز داد میزد: «عمو، سلام!»

بچه بزرگ کردن

داشتم نخود و لوبیا پاک میکردم که آلوشا اومد کنارم ایستاد و بعد خودشو بهم چسبوند و گفت: «چکارا میکنی مامان؟» یه خورده از خودم دورش کردم و گفتم: «دارم نخود پاک میکنم.» دوباره بهم چسبید و گفت: «نه، الانو نمیگم. میگم همیشه چکارا میکنی؟» سرشو بوسیدم و گفتم: «در حال حاضر که مامان جون فقط دارم بچه هامو بزرگ میکنم.» صورتشو به صورتم نزدیک کرد و گفت: «این کار خیلی خوبیه؟» یه صندلی کشیدم کنارم و اشاره کردم که بشینه و بعد گفتم: «بچه داری؟ بد نیست. هر چند بچه ها یه روزی بزرگ میشن و میرن و مامانا تنها میشن…» یه کمی رو صندلیش جابجا شد و گفت: «منم اگه بزرگ بشم میرم؟» گفتم: «همه، همه باید برن سراغ زندگی خودشون.» همون طور که نشسته بود، خودشو طرف من کشید و با همدردی گفت: «خوب مامان جون چرا بچه هاتو کوچیک نمیکنی؟ چرا ما رو بزرگ میکنی که بذاریم بریم؟ کوچیکمون کنی دیگه خیالت راحته!!»

دلتنگی

دلم خیلی واسه پدرم تنگ شده…
شما هم دلتون واسه پدرتون تنگ شده؟
برین پدرتون رو ببوسین و بهش بگین که خیلی دوستش دارین، قبل از اینکه خیلی دیر بشه… همین الان برین.

یک مسئله پیچیده

چند روزه ناشا دستشوئیشو میگه. شاید به نظرتون این مسائل خیلی پیش پا افتاده باشه. اما اگه شمام مثل من چهار سال تموم درگیر کارای بچه های این سنی بودین، اونوقت هر مسئله کوچولویی خوشحالتون میکرد. اولین بار که ناشا بهم گفت دستشوئی داره و رفت و موفق! بیرون اومد به افتخار این حادثه ده دقیقه ایی زدیم و رقصیدیم و هورا کشیدیم!
این جور وقتا برخوردای آلوشا خیلی بامزه ست. برای مثال وقتی توجه منو به این مسئله دید اولین سئوالی که ازم پرسید این بود که این صداها چیه! اسمش چیه و واسه چی هست!! راستش من گیج مونده بودم چی جواب بدم. میدونستم بدترین کار در این مواقع جواب ندادنه. با حوصله و با بهداشتی ترین ادبیات ممکن! همه چیزای قابل شرح رو براش توضیح دادم و تا مدتی متقاعدش کردم که اصولا بهتره راجع به هر چیزی صحبت نکنه و یا چیزی نپرسه!
….
چند روز پیش زنگ در خونه رو زدن. آلوشا دوید و صندلیشو آورد و گذاشت زیر پاش و اف اف رو برداشت. داشت کیه کیه میکرد که از پنجره آشپزخونه بیرون رو نگاه کردم و فهمیدم کیه. با عجله هوله رو برداشتم و دستامو خشک کردمو و به آلوشا گفتم: «مامان بهش بگو وایسه تا من برم پایین.» و نگاهی به شعله اجاق گاز انداختم که داشت کندتر و کندتر میشد. آلوشا هم که از عجله من هول کرده بود، با صدای بلندی داد زد: «آقای ماشین گاز معده! الان مامانم میاد پایین، کپسول گازمونو میاره… صبر کنین!»

روایت سینه به سینه

آلوشا دوید و گفت: «مامانی دوستت دارم.» نازش کردم و گفتم: «منم دوستت دارم.» گفت: «من سه تا دوستت دارم.» گفتم: «منم پنج تا دوستت دارم.» سرشو خاروند و گفت: «پنج از سه بیشتره؟» گفتم: «آره» گفت: «ده چی؟» مکث کردم و با آرامش جواب دادم: «اون از سه و پنج بیشتره.» هیجان زده شد، از جاش بلند شد و گفت: «بعد از ده هم هست؟» گفتم: «آره مامانی… عددا هیچوقت تموم نمیشن.» بهش برخورد. صورتشو جمع کرد و با دلخوری گفت: «بذار بزرگ بشم، عددا رو یاد بگیرم، اون وقت یه عددی میگم که تو نتونی ازش بیشتر منو دوست داشته باشی…»

نمیشه مامانی، قانونشه. مامانم منو بیشتر از اونی که فکر میکردم دوست داشت. منم تو رو بیشتر از اونی که فکر میکنی دوست دارم. نگران نباش، نوبت تو هم میرسه. تو هم بیشتر از اونی که فکر میکنن بچه هاتو دوست خواهی داشت…

با دهان پر

آلوشا هنوز پاشو تو خونه نذاشته، داد زد: «امروز مهناز جون گفت جهنم.» بعد گفت: «ناهار چی داریم؟» یاد خودم افتادم. منم هر وقت از مدرسه برمیگشتم حسابی گرسنه م بود. گفتم: «دستاتو بشور تا غذاتو بکشم.» و حواسم جمع این بود که ازش بپرسم چرا مربی مهدش امروز گفته جهنم! این بود که وسط غذا خوردن یهو بیهوا ازش پرسیدم: «تو کار بدی کرده بودی که خانوم مربی بهت گفت جهنم؟» دهنش پر بود. سرشو تکون داد و گفت: «من نه، نیما گاوه.» یه لحظه چشام گرد شد. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: «کی؟» لقمه شو بیشتر جوید و دوباره گفت: «نیما گاوه» راستش از این که به یه بچه توی مهد بگن گاو و بعدش مربیش هم بگه جهنم هیچ خوشم نیومد. تو فکر بودم که حتما باید با مدیر مهد صحبت کنم. به چشماش نگاه کردم و گفتم: «مربیت میدونه دوستتو این جوری صدا میکنی؟» لقمه شو قورت داد و گفت: «اوهوم. خودشم همین جوری صداش میکنه، مامان یه لیوان آب…» لیوانشو پر کردم و دادم دستش و گفتم: «راست میگی آلوشا؟ مهناز جونم به نیما میگه گاو؟» و منتظر موندم تا آب خوردنش تموم بشه. با خونسردی آب رو خورد و گفت: «مامانی گاو نه، کاوه… همه بهش میگن نیما کاوه*!»

تا من باشم دیگه از بچه ای که داره غذا میخوره چیزی نپرسم!!
*از همه کاوه های عالم بخاطر این متن معذرت میخوام… اما این جریان، چیزیه که پیش اومده بود.

وصف حال

از وبلاگ تافته:
ميگه: روشني همه چيزه.
پس تاريکي کجا رو گرفته؟! ابهت تاريکي رو روشني نداره. همه چيز پنهان و بي‌جلوه…
بسه ديگه بودن در روشني؛
چقدر رسوا شدن موجودات رو ببينيم تو روشني
بزار يه مدت؛ تو تاريکي؛ هر غلطي که مي‌خوان بکنن و راحت باشن…

در آغاز کلام بود

چند روز پیش عموم به ما سر زده بود. وقت رفتن مانتو و روسریمو پوشیدم تا دم در بدرقه ش کنم. آلوشا خواب بود. ناشا دوید که با من بیاد بیرون. اشاره کردم که نه و به آرومی بهش گفتم: «الان میام… زود برمیگردم مامانی.» و در رو بستم. هنوز پله اول رو پایین نرفته بودم که صدای گریه و جیغ ناشا بلند شد: «داداش، مامانی رفت.»
این اولین جمله دخترکم بود…

حد و مرز

داشتیم از خرید برمیگشتیم که دیدم کنار خیابون از این چادرای برزنتی مخصوص کوه میفروشن. آلوشا که خیلی خوشش اومده بود پرسید: «مامان اینا بچگونه س؟» دستشو گرفتم و در حالی که سعی میکردم راه بیاد گفتم: «نه مامان جون.» دستشو از دستم بیرون کشید و سر جاش ایستاد. دوباره یه نگاهی به چادر کرد و گفت: «پس آقایونه س.» به چشماش نگاه کردم و گفتم: «نه مامانی، بزرگونه س. مگه فرقی میکنه که زنونه مردونه ش میکنی؟» با شیطنت نگام کرد و گفت: «شما میتونین الان برین توی چادره؟» گفتم: «نه…» و میخواستم حرفمو ادامه بدم که گفت: «دیدی گفتم آقایونه س؟ ببین اون آقاهه هر کار دلش بخواد میتونه بکنه اما شما که نمیتونی!!…» و با انگشت فروشنده رو نشون داد که داشت داخل چادر رو به یه خریدار نشون میداد.

لینک

یه وبلاگ خوب پیدا کردم. اونقدر از پیدا کردنش ذوق زده شدم که حتی از یه نفر نپرسیدم شما هم اینجا رو میشناسین یا نه. ممکنه یه وبلاگ قدیمی و معروف باشه. واسه من که جدید بود. شما ایزد بانو رو قبلا خوندین؟

ختم کلام

بعد از خوندن حرفای آبی در وبلاگش من بحث رو در اینجا تموم شده میدونم. به همین دلیل همین امروز یه متن راجع به بچه ها میذارم. کماکان منتظر عذرخواهی هستم و به هیچ وجه کوتاه نمیام، در مقام یه زن و یه مادر. (هیچ کس حق نداره به هیچ دلیل به کسی اهانت کنه.) از دوستان خوبم خواهش میکنم جانبداری از فرد نکنیم. عمل رو محکوم کنیم. هر نوع توهین در محدوده وبلاگ رو محکوم کنیم. چه نسبت به من چه نسبت به زیتون. سعی نکنیم با توهین مجدد فضا رو آلوده کنیم.
لطفا در نظر داشته باشین، باز هم میگم، حساب لمپن هایی رو که با سو استفاده از این جریان و به بهونه حمایت!!!! از من سلامت روانی و بهداشت کلام خودشون رو به نمایش میذارن از من جدا بدونین. من مبرا از این اتهام هستم.
آخ… تا یادم نرفته، اگه در این جریان ناخواسته پای بقیه وسط کشیده شده و اگه ناخواسته باعث ناراحتی بقیه شدم معذرت میخوام. من کاری رو کردم که به نظرم درست میومده. شاید کارم درست نبوده، شاید در شرایط دیگه ای تصمیم دیگه ایی میگرفتم. اما راه بهتری به نظرم نرسید. … کاری که من کردم یه اسم خوبی داره… مراجعه به وجدان جمعی؟ اسمش اینه؟