در آغاز کلام بود

چند روز پیش عموم به ما سر زده بود. وقت رفتن مانتو و روسریمو پوشیدم تا دم در بدرقه ش کنم. آلوشا خواب بود. ناشا دوید که با من بیاد بیرون. اشاره کردم که نه و به آرومی بهش گفتم: «الان میام… زود برمیگردم مامانی.» و در رو بستم. هنوز پله اول رو پایین نرفته بودم که صدای گریه و جیغ ناشا بلند شد: «داداش، مامانی رفت.»
این اولین جمله دخترکم بود…

Advertisements