روایت سینه به سینه

آلوشا دوید و گفت: «مامانی دوستت دارم.» نازش کردم و گفتم: «منم دوستت دارم.» گفت: «من سه تا دوستت دارم.» گفتم: «منم پنج تا دوستت دارم.» سرشو خاروند و گفت: «پنج از سه بیشتره؟» گفتم: «آره» گفت: «ده چی؟» مکث کردم و با آرامش جواب دادم: «اون از سه و پنج بیشتره.» هیجان زده شد، از جاش بلند شد و گفت: «بعد از ده هم هست؟» گفتم: «آره مامانی… عددا هیچوقت تموم نمیشن.» بهش برخورد. صورتشو جمع کرد و با دلخوری گفت: «بذار بزرگ بشم، عددا رو یاد بگیرم، اون وقت یه عددی میگم که تو نتونی ازش بیشتر منو دوست داشته باشی…»

نمیشه مامانی، قانونشه. مامانم منو بیشتر از اونی که فکر میکردم دوست داشت. منم تو رو بیشتر از اونی که فکر میکنی دوست دارم. نگران نباش، نوبت تو هم میرسه. تو هم بیشتر از اونی که فکر میکنن بچه هاتو دوست خواهی داشت…

Advertisements