همین که سالم باشد!

از وبلاگ هفت خط:
همسر دوستم آبستن است، همین روزهاست که مسافرشان از راه برسد. ما دوستان نزدیک دوستمان را از حالا بابا صدا می کنیم. می خندد. این بچه ی اولشان است. خیلی ذوق می کند. می دانم ته دلش پسر می خواهد. ولی می گوید فرق نمی کند، پسر یا دختر ، همین که سالم باشد خوب است، همین که سالم باشد کافی ست. من که از بس اینرا شنیده ام به این » همین که سالم باشد» حساس شده ام. برایم یک جور کلیشه شده است. تکراری می زند. ولی لامصب بدجوری درست است. خیلی حرف درستی ست این. همین که سالم باشد خوب است. هیچ چیزی دردناک تراز داشتن بچه ی ناقص الخلقه برای پدر ومادر نیست، هیچ چیزی مثل این دمار پدر و مادر را در نمی آورد. بچه ی سالم! به نظر نمی آید چقدر مهم است،ولی خیلی خیلی خیلی مهم است. بعضی از این کلیشه ها بسکه مهم هستند انگار نمی شود از شرشان خلاص شد؟ برای همین است که همه می گوییم. همه همان کلیشه را دوباره ودوباره ودوباره می گوییم. دوستم اینروزها خیلی دست به عصا راه می رود. آهسته می راند، احتیاط می کند، ترسو شده است. می گوید حالا دیگر مسئولم! خلاصه همه ی حرفش از بچه است. از موجودی که هنوز نیامده راه و روش دوست مرا عوض کرده است. بیشتر خانه نشین شده است، بیشتر به همسرش می رسد. بیشتر مرد خانه شده است. به او گفتم اگر می دانستم اینهمه با همسرت مهربان می شوی و به یک شوهر واقعی و نمونه بدل خواهی شد زودتر از اینها به همسرم می گفتم که به همسرت بگوید بچه دار شو!

Advertisements

چه خبره اینجا؟

از وبلاگ a few more words*: من که خودم اين موضوع رو تا امروز نمي دونستم. از روي راهنمايي که سامان براي بلاگ رولينگ نوشته معلوم ميشه که خيلي هاي ديگه هم مثل من از اين قضيه خبر نداشتن! بلاگر هم شيطوني کرده و صداشو درنياورده فعلا يا اگر هم گفته من نديدم. به هر حال در صفحه اصلي بلاگر Login کنيد و در بخش Setting وارد بخش Publish بشين و اونجا مقدارگزينه Ping Weblogs.com رو روي Yes قرار بدين! به همين راحتي.. اين گزينه اضافه شده ولي کسي خبر نداره!

* باید بگم من این مطلب رو توی وبلاگ من و سارا خوندم که اینا رو توی وبلاگ a few more words خونده که اونم از قول سامان نوشته… بیخیال! خواستم فقط اطلاع داده باشم!!

نخود سیاه مشکل آفرین

چند روز پیش در حال یه مکالمه جذاب تلفنی بودم. اما از بس سر وصدا بود، مجبور میشدم هر چند لحظه یه بار به دوستم بگم: «ببخشین، یه لحظه گوشی.» و بعد از بچه ها بخوام آروم بمونن. که بیفایده بود، چون بعد از چند ثانیه دوباره دعواشون میشد و روز از نو… تقریبا دیگه به نقطه جوش رسیده بودم که یهو یه فکر بکر به ذهنم رسید و با هیجان به بچه ها گفتم: «هر کدومتون اون پشه رو بکشه، پیش من یه جایزه داره.» و با انگشتم نقطه نامعلومی توی هوا رو نشون دادم. طبق معمول آلوشا این پا اون پا کرد و گفت: «با دست بکشیمش؟» سرمو تکون دادم و در حالیکه از دوستم میخواستم به حرفاش ادامه بده، دمپاییهامو از پام درآوردم و هر کدوم رو دادم به یکی و اونا هم با سر و صدا دویدن سمت اتاقاشون تا حشره فرضی رو پیدا کنن…
فرصت رو از دست ندادم و گفتم: «صبر کن، صبر کن! چی شد؟ چی گفت بهت که تو این کار رو کردی؟» و داشتم به جواب دوستم گوش میکردم که یهو برق از چشمام پرید و گوشی از دستم افتاد و تازه بعد از چند ثانیه متوجه سوزش شدید پس گردنم شدم. دستم رو خیلی آروم گذاشتم پشت گردنم و به آرومی برگشتم و دیدم آلوشا دمپایی به دست وایساده. تا اومدم بهش چیزی بگم، خندید و با خوشحالی گفت: «دیگه نگران نباش مامانی، کشتمش! گفتی جایزه چی بهم میدی؟!!»

تفهیم اتهام

از وبلاگ آهو:
مامان: «تو دوست داري با من زندگي كني يا با بابا؟» بچه: «با هر دو تون.» مامان: «نميشه.» بچه: «…» مامان: «بگو عزيزم.» بچه: «با هر دوتون.» مامان: «نميشه.» بچه: «…» مامان: «ببين عزيزم من و بابا از هم جدا شديم. هر دومون هم تو رو خيلي دوست داريم. جداييمون هم هيچ ارتباطي به تو نداره. هر دو مون هر وقت بخواي كنارت هستيم. هر دومون ازت حمايت ميكنيم. هيچوقت تنها نيستي. فقط من و بابا نمي تونيم با هم زندگي كنيم. چون از هم جدا شديم. اين جوري ديگه از صداي جر و بحث ما هم خسته نميشي و… و… و… حالا بگو عزيزم، دوست داري با كدوممون زندگي كني؟» بچه: «با هر دو تون!»
خدايا ، خوبه بعضي تصميم ها رو وقتي من بچه بودم بهم واگذار نكردي…

مورچه و مورچه خوار

امروز آلوشا رو خودم بردم مهد. سرویس داره، اما حس کردم شاید دوست داشته باشه یکی- دو روز اول رو با مامان و خواهرش بره. توی حیاط مهد چند تا اسباب بازی هست. تا دیدم ناشا دوید طرف اسباب بازیا، منم زود دست آلوشا رو گرفتم و گونه شو بوسیدم و فرستادمش توی کلاسش و برگشتم سمت دخترم. فکر میکردم داره بازی میکنه، اما دیدم دولا شده رو زمین و زیر لبی یه چیزی میگه. خوب که دقت کردم دیدم زل زده به یه مورچه کوچولو و میگه: «سلام مورچه!!»

زندگی طعم داره یا عطر؟

گره روسریمو سفت کردم و شیشه عطر رو برداشتم و عطر زدم. از توی آینه چشمم به چشمای آلوشا افتاد که با کنجکاوی نگاهم میکرد. لبخندی زدم. ذوق کرد و اومد کنارم ایستاد و گفت: «مامانی، عطر شما چه طعمی داره؟!» موهاشو ناز کردم و گفتم: «باید بگی چه عطری داره.» با تعجب نگاهم کرد و گفت: «یادته اونروزی که چیپس خریدیم…» تو حرفش پریدم و گفتم: «بله اون میشه طعم. هر چیزی رو که بخوری میگی طعمش چیه. اما وقتی نمیشه چیزی رو خورد که نمیگی با چه طعمی، میگی با چه عطری!» بعد دستشو گرفتم و ناشا رو بغل کردم و از خونه زدم بیرون.

میخواستم به خونه برگردم که یادم افتاد دو سه ساعته جوجه هامو دنبال خودم تو خیابونا کشوندم و هنوز هیچی براشون نخریدم. این بود که به یه سوپرمارکت رفتم و گفتم: «آقا لطفا دوتا آبمیوه خنک بدین.» و از آلوشا پرسیدم: «چی بخرم؟» آلوشا با هیجان داد زد: «با عطر آلبالو!!» و ناشا هم مثل همیشه آخر جمله آلوشا رو تکرار کرد و داد زد: «آلبالو» خیلی آروم بهشون گفتم: «با طعم آلبالو نه با عطرش» آلوشا بدون معطلی ابروهاشو بالا انداخت و گفت: «هنوز که نخوردمش!!!»

حضور غیاب

دراز کشیده بودم که با نوازش یه دست کوچولو چشمامو باز کردم. ناشا ایستاده بود بالای سرم. لبخند زدم و گفتم: «سلام عسلی… چیه؟ چی شده؟» آب دهنشو مزه مزه کرد و گفت: «بابا… کوش؟» دلم هری ریخت پایین. نازش کردم و گفتم: «سر کار رفته مامانی… کار.» چیزی نگفت… عروسکش رو محکم بغل کرد و از اتاق بیرون رفت.

نامه های بی دلیل

امروز غروب وقتی با تعجب به اسم فرستنده ایمیل نگاه کردم و دیدم که از طرف خودم اومده و حاوی هیچ ضمیمه ایی هم نیست، با خودم زمزمه کردم واویلا! یه آدم بیکار دیگه، و وقتی ایمیل رو خوندم، از استعداد نویسنده (و فرستنده) نامه در استفاده از کلمات کثیف جا خوردم. شاید اگه دوستی برام اون ایمیل رو بررسی نمیکرد و به من اطمینان نمیداد که این یه شوخی احمقانه س و طرف فقط بلوف زده، هنوز در همون بهت و ناباوری اولیه بودم و راستش فقط وقتی کاملا آروم شدم که دیدم واسه نصفه نیمه و پرگلک* هم همین جریان پیش اومده و این مشکل، خاص من نبوده.
خلاصه کلام، اگه از طرف من براتون ایمیلی اومد که توش به شما یا هر کس دیگه ای توهین شده بود، لطف کنین و اونو به نیابت از من دیلیت کنین. اگه دوست داشتین منو هم باخبر کنین.
یه چیز دیگه، بعضی آدما شیفته جلب توجه هستن. کسی که این بازیهای عجیب و غریب رو هر از گاهی راه میندازه میخواد بهش توجه بشه. از من میشنوین بهترین راه از رو بردنش هم توجه نکردنه!

* یادداشت نوزده سپتامبر

سلام خوردنی

بچه ها رو صدا کردم و گفتم: «شام حاضره… بیاین.» اول آلوشا دوید و گفت: «شام چی داریم؟» گفتم: «سوپ…» و تا دیدم که داره در میره، اضافه کردم: «از همونا که توش حروف انگلیسی داره!»* فکر کنم کلکم گرفت. چون با تردید نگام کرد و بعد نشست روی صندلیش. تازه اولین قاشق رو بهش داده بودم که با دهن نیمه پر پرسید: «مامان، سلام به انگلیسی چی میشه؟» گفتم: «های.» دوباره پرسید: «توش چه حرفایی داره؟» گفتم: «اچ و آی.» دهنشو مزه مزه کرد و گفت: «میشه یه دونه «های» بدی من بخورم؟!»

* خب سوپ ورمیشل با حروف انگلیسی دیگه… ای بابا تک ماکارونی! رو میگم.

بزرگ راه خیال

اومدم از اتاق بیرون برم که آلوشا صدام کرد: «مامان میشه یه ماشین بردارم؟» گفتم: «فردا به موقع بیدار نمیشی ها…» سر جاش نشست و گفت: «یه کم بازی میکنم و بعد میخوابم.» تا قبول کردم از جاش پرید و سریع یه ماشین برداشت و دوباره رفت رو تختش دراز کشید با صدای بلندی شروع کرد به ماشین روندن و ویراژ دادن. یه کمی نگاش کردم و با دلخوری گفتم: «اگه میخوای با این سر و صدا بازی کنی، همون بهتر که بگیری بخوابی. یه ماشین بازی که این همه سر و صدا نداره!» با قلدری نگام کرد و گفت: «هم چراغام روشنه، هم سرعت قانونی دارم، بذار بازیمو بکنم دیگه!»

قصاص بعد از اطمینان از جنایت!

دیگه از سر و صدای بچه ها سرسام گرفته بودم. ده بار آلوشا رو صدا کردم اما جوابمو نداد. آخر سر با ناراحتی و عصبانیت رفتم بالای سرش و داد زدم: «مگه کری بچه*؟» به چشمام نگاه کرد و گفت: «با من بودی؟» گفتم: «بله با شما بودم.» از جاش بلند شد و با خونسردی گفت: «خودتی!»

* اعتراف میکنم حرف بدی زدم… طلب بخشش.

کابوس تنهایی

دخترکی لاغر و ریز نقش بودم که با پدرم واسه انجام کاری از خونه بیرون رفتیم. یه جایی بابا از من خواست یه لحظه تو ماشین بشینم تا بره و زود برگرده. قبل از رفتن سفارش کرد که فقل در رو باز نکنم و… رفت. تنهاییم بیشتر از پنج – شیش دقیقه طول نکشید، اما وقتی بابا برگشت من زیر صندلی ماشین قایم شده بودم و میلرزیدم. ترسیده بودم.
خواهش میکنم، خواهش میکنم، خواهش میکنم بچه هاتون رو هیچوقت تنها نذارین. خواهش میکنم…

مادر

از وبلاگ کلک خیال انگیز واسه مامان نوشی و جوجه هاش:
دخترک را محکمتر در آغوش گرفت… سگ ها آرام آرام به سمتش می آمدند. منتظر بود هر لحظه به سمتش خيز بر دارند. دندان هايش را به هم فشرد. سنگ توی مشتش را با تمام توان به طرف سگ ها پرت کرد. به عقب پريدند. دست پسرک را گرفت و دويد…

بقیه ش رو اینجا بخونین!

بارون میاد نم نم

حوله ها رو از توی حموم بیرون انداختم و با دقت تمام شروع کردم به شستن در و دیوار. گاهی هم یه نگاه بیرون مینداختم تا هم چشمم به بچه ها باشه و هم به کارام برسم. تازه شیر آب رو باز کرده بودم تا کف رو از روی کاشی ها بشورم که یهو چشمم افتاد به آلوشا که کمربند حوله ش رو درآورده و داره با سرعت دور سرش میچرخونه. بلند گفتم: «نکن مامانی، یهو میخوره به صورت خواهرتا!» اصلا به حرفم توجهی نکرد. با صدای بلندتری تکرار کردم: «نکن مامانی، حواست هست؟ میدونی اگه به صورت خودت یا خواهرت بخوره چقدر دردتون میگیره؟» این بار جوابم رو داد و داد زد: «نمیخوره!» سرم رو از حموم بیرون آوردم و دوش دستی رو کج گرفتم تا آب بیرون نریزه. با بی حوصلگی گفتم: «حالا یه بازی دیگه بکن خب..» گفت: «نمیشه، دارم ماشین بازی میکنم، اینم برف پاک کن ماشینمه.» و تندتر از قبل کمربند رو بالای سرش چرخوند. یه دفعه یه جواب خوب به ذهنم رسید. مثل خودش شونه هامو بالا انداختم و گفتم: «آخه الان که بارون نمیاد! میاد؟ ببین تو خیس نشدی!» چپ چپ نگام کرد و گفت: «چون تو ماشینم نشستم خیس نشدم، اما صداش که میاد…» و به دستم اشاره کرد!

جو سازی

با عرض معذرت ممکنه یه مدت کوتاهی (مثلا دو هفته) نظر خواهیمو بردارم. علتش هم خیلی ساده ست. به هیچ کدوم از ایمیلها نرسیدم جواب بدم و به هیچ کدوم از کامنتها هم همین طور. اما بعد از دو هفته یعنی بعد از چهاردهم مهر به بعد حتما نظرخواهی رو دوباره فعال میکنم.
راستی جو اول مهر شما رو هم گرفته؟

پی پی متخاصم

چند روز پیش شکم آلوشا بیست و چهار ساعتی کار نکرد و به اصطلاح دچار یبوست شد. واسه حل این مشکل، بعد از خوروندن کلی میوه و سبزی، ازش خواستم همکاریهای لازم رو انجام بده و سعی کنه هر جوری که هست، موفق از دستشویی بیرون بیاد. از انصاف هم نگذریم، سنگ تموم! هم گذاشت و مادرشو بعد از ساعتها از نگرانی درآورد!!
وقتی بیرون اومد بهش گفتم: «مامانی راحت شدی!» و پاچه های شلوار رو که پشت و رو شده بود، درست کردم. آلوشا اومد کنارم ایستاد و دستشو گذاشت روی شونه م و پاشو آورد بالا و گفت: «آره مامانی، اما پی پی بداخلاقی بودا…!»

بعد از نگارش: ببخشین اگه متن مودبانه ای نبود. اینم بخشی از زندگیه به هر حال!

کوکای کاکا سیاه

امسال با توجه به اینکه بابا دیگه کنار ما نبودن، خریدای سوپرمارکتی رو برادرم به عهده گرفت. چیزی که براش خنده دار بود این بود که اینجا اغلب نوشابه رو به رنگش میشناسن و اینکه موقع خرید ازش میپرسیدن سیاه میخوای یا زرد تا مدتها براش سوژه جالبی شده بود. اما به مرور و در اثر تکرار! اونم یاد گرفت که باید حتما رنگ رو مشخص کنه. یه بار که واسه خریدن نوشابه رفته بود، به فروشنده گفت: «سلام آقا، یه کوکا….» و وسطای جمله ش یهو یادش افتاد که رنگ رو حتما باید بگه و بدون اینکه به جمله نهاییش فکر کنه، ادامه داد: «سیاه لطف کنین.» جوری که من و خواهرم این شکل شنیدیم:«سلام آقا، یه کوکا سیاه لطف کنین!!!» و از تصور کوکا سیاه سه تایی زدیم زیر خنده…
راستش جالبتر از حرف برادرم سئوال فروشنده بود که با اهن و تلپ پرسید: «چه رنگی باشه؟!!!»

میشه کمی عمیقتر ببینیم؟

سرمای سختی خوردیم. فکر نمیکنم در عرض دو سال گذشته روزی سخت تر از امروز (از نظر مریضی) داشتیم. حداقل مریضی هامون نوبتی بود. این بار از بدشانسی هر سه همزمان سرما خوردیم. تب و بدن درد و آبریزش بینی. من و آلوشا بهتر کنار اومدیم اما ناشا از دیشب تا حالا تبش قطع نشده. فردا میریم دکتر.
*تنبل شدم؟ نخیر! این مدت درگیریای زیادی داشتم. سیستمم ویروسی شده که هنوز موفق نشدم ویروساشو از بین ببرم و فردا باید بزنمش زیر بغلم و ببرمش درمانگاه! خونه تکونی کردم. (عید من نتونستم خونه تکونی کنم و خونه خیلی ناجور شده بود.) بعلاوه میخوام از بلاگ اسپات نقل مکان کنم که اونم به نوعی درگیرم کرده و در نهایت به هر حال یه جورایی من درگیر کار کتابم هم هستم دیگه.
*خیلی حرفه که از عشق و عاشقیا و شکستهات بنویسی، اونم با اسم واقعی، اونم وقتی که جواد طواف باشی…
*به شبح قول دادم در قبال آبکش موضع خودمو مشخص کنم. راستش منوال کارم تا حالا این نبوده و میدونم کسایی هم که اینجا میان واسه خوندن خاطرات بچه ها میان و من نمیخوام جو وبلاگ رو عوض کنم. اما یه حرفی رو از ته دل میزنم و دلم میخواد شما هم باورش کنین: انتقاد باید مستدل باشه. باید محترمانه گفته بشه. اگه اصول اخلاقی و قواعدش رعایت نشه میشه تهمت و تهمت زدن خیلی آسونه. کافیه که چشمامون رو ببندیم و دهنمون رو باز کنیم و هر چی به ذهنمون رسید بگیم و در بند اثباتش نباشیم… این کار کثیفیه. حالا فرقی نمیکنه کی انجامش بده. من یا دیگری. شبح یه بار با یه ایمیل از من خواستن به آبکش بگم که ایشون رو از جریانات اخیر دور بدونن. راستش من نه آبکش رو میشناسم و نه ایمیلشون رو دارم. فقط هر جا با هر کسی ارتباطی برقرار شد، حرف شبح رو منتقل کردم. حالا یا به گوش آبکش نرسیده یا اینکه باور نکردن. فکر میکنم لازم باشه اینجا اون خواسته رو تکرار کنم: شبح میخوان قاطی بازیهای بچه گونه بقیه نشن… خواسته زیادیه؟

شکیبایی رایانه ایی

لم داده بودم به صندلیم و منتظر بودم تا صفحه های مورد نظرم باز بشه. آلوشا اومد و خودشو بهم چسبوند و به صفحه مانیتور اشاره کرد و گفت: «این چیه مامانی؟» دستمو انداختم دور شونه اش و گفتم: «ساعت شنیه.» بعد یهو از کنجکاویش خوشم اومد و گفتم: «ساعت شنی یعنی یه خورده صبر کن. وقتی ازش میخوای کاری برات انجام بده و اون در حال انجام دادنشه این علامت میاد، بهت میگه که صبر کنی…» و میخواستم ادامه بدم که گفت: «فهمیدم دیگه، یعنی صبر کن.» بعد هم ماشینشو برداشت و رفت که بازی کنه…
کارهامو که تموم کردم، کامپیوتر رو خاموش کردم و کش و قوسی به بدنم دادم. تا از جام بلند شدم، چشمم افتاد به اتاق که پر شده بود از اسباب بازی. انگار هر چی اسباب بازی تو خونه داشتیم، وسط هال جمع کرده بودن. اخم کردم و با تغیر گفتم: «آلوشــــا! این چه خونه و زندگیه که واسم درست کردی؟ این چه وضعیه؟ بیا ببینم، زود باش بیا اتاقو جمع کن… بدو تا عصبانی تر نشدم.» و زیر لب غرغر کردم: «حالا خوبه اون یکی خواب بود.» برخلاف انتظارم آلوشا هنوز ایستاده بود و داشت لبخند میزد. گفتم: «د زود باش دیگه! وایستاده داره میخنده. زود!» با خونسردی شونه هاشو انداخت بالا و گفت: «عصبانی نشو، همین الان جمعش میکنم. ساعت شنی، خب؟ ساعت شنی!»

دلتنگی راننده پراید

دیشب بچه ها رو بردم شهر بازی. دیر وقت که میخواستیم برگردیم دستشون رو گرفتم و سلانه سلانه راه افتادیم طرف اولین تاکسی تلفنی سرراه. به محض رسیدن به آژانس با گفتن مسیرم راننده مسنی از صندلیش بلند شد و به پراید سفیدی که پارک شده بود اشاره کرد و گفت: «بفرمایین.» و خودش کنار میز ایستاد تا کارتش رو از مسئولشون تحویل بگیره. هنوز درست توی ماشین ننشسته بودیم که آلوشا پرسید: «مامانی این پرایده اسمش چیه؟» گفتم: «هاش بک» زیر لبی یه چیزایی زمزمه کرد و گفت: «اون یکی دیگه اسمش چیه؟» و با انگشت کوچولوش یه پراید سفید دیگه رو که اون ورتر پارک شده بود نشون داد. ناشا رو تو بغلم نشوندم و گفتم: «به اونا میگن صندوق دار.» از جاش بلند شد و سعی کرد از توی ماشین به پشت سرش یه نگاهی بندازه. بعد از یه کمی تقلا گفت: «این هاش بکا صندوق ندارن؟» میخواستم جوابشو بدم که راننده درو باز کرد و نشست و هر دومون یادمون رفت که یه سئوال بیجواب باقی مونده.
راننده که روشو برگردوند تا دنده عقب بگیره، آلوشا با هیجان گفت: «سلام عمو… چه پراید سفید هاش بک صندوق دار خوشگلی دارین!!» سرفه ای کردم و گفتم: «هاش بک صندوق دار نه مامان جان. هاش …..» میخواستم حرفمو ادامه بدم که سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت: «نگو خب مامانی… این آقاهه پیره، دلش میگیره اگه ماشینش صندوق نداشته باشه!!!»

لینک

یه لینک عالی برای انتخاب و داونلود مجانی تمپلیت واسه کسایی که در مورد بچه هاشون مینویسن…. من خودم دلم ضعف رفته بود واسه اون دریاهه… خوش باشین.

وقتی پسر به داد مامان میرسه

صبح یه کمی دیر از خواب بیدار شدم. خوابالو کتری رو گذاشتم روی اجاق گاز و بی سر و صدا در یخچال رو باز کردم تا صبحانه رو روی میز بچینم و بعدش بچه ها رو صدا کنم. هنوز سرم رو از توی یخچال بیرون نیاورده بودم که یکی با صدای خروسکی اول صبح گفت: «سلام!» تکونی خوردم و دستم رو گذاشتم رو قلبم و گفتم: «مادر….» بعد نفسی تازه کردم و گفتم: «صبح بخیر. بیدارت کردم؟» گفت: «میخواین کمکتون کنم؟» گفتم: «نه.» و نگاهی به اتاق کناری انداختم و دیدم اون یکی هنوز خوابه! آلوشا مسیر نگاه منو دنبال کرد و پرسید: «چون ناشا خوابه، نمیخوای کمک کنم؟» گفتم: «نه.» دوباره گفت: «زورم میرسه ها! هر روز شیرمو میخورم.» و محکم دستمو فشار داد. گفتم: «هیچ حوصله ندارم بچه. بذار کارمو بکنم.» آلوشا با خونسردی زل زد به چشام و گفت: «حوصله منو بردار. من الان نمیخوامش!… حالا میذاری کمکت کنم؟»

برای خواب معصومانه عشق

از وبلاگ مادر یک روشندل:
من یه مادر غیرعادیم وقتی برای محل تحصیل فرزندم نگرانم. من خیلی غیرعادیم وقتی میشنوم فرزند 6 ساله ام با پسرکان 18 ساله در یک مدرسه مجبور به تحصیل است. من خیلی غیرعادیم وقتی میبینم محل بازی کودکان نابینا تبدیل به پارکینگ سرویسهای مدرسه شده. من خیلی غیرعادیم وقتی نگران برخورد پسرکهای بزرگتر با پسرک 6 ساله ام هستم. من خیلی غیرعادیم وقتی نگران بیماریهای پوستی ناشی از عدم طهارت گرفتن پس از دستشویی رفتن دردانه ام هستم. من خیلی غیرعادیم وقتی که نگران برخورد مربی بی تجربه و جوان مقطع آمادگی هستم. من خیلی غیرعادیم وقتی میبینم بچه های بزرگسال با شادی و بی توجه از پله ها پایین میدوند و به دیگران توجه ندارند. من خیلی غیرعادیم وقتی میبینم دیوارهایی مدرسه چرک آلودند و تمیز نمیشوند. من خیلی غیرعادیم وقتی میبینم تمام آبخوریهای موجود در مدرسه جرم گرفته و آلوده اند. من خیلی غیرعادیم وقتی میشنوم مدرسه فقط دو ناظم دارد!!!!!! من خیلی غیرعادیم وقتی میبینم ممکنه مدرسه با لرزش کوچک زمین مدفن کودکان بی پناه نابینا شود. من خیلی غیرعادیم وقتی نگران سرویس فرسوده مدرسه ام…

رشد روزافزون جامدات

داشتم دستامو میشستم، رو کردم به آلوشا و گفتم: «مامان جون، لطفا از این به بعد دمپایی پات کن تا من مجبور نباشم پاتو هم بشورم.» دم در ایستاد و گفت: «آخه پام توش راحت نیست، بزرگه.» دستمو با حوله خشک کردم و گفتم: «نه جونم. الان دیگه دمپاییه اندازه ت شده.» یه خب نیم جویده گفت و میخواست بره که برگشت و پرسید: «دمپاییم اندازه م شده مامان؟ پس چرا پاهای من بزرگ نشدن؟!»

عرضم به خدمتتون

چند تا توضیح کوچولو بدم و برم دنبال کارم!
اول اینکه این عکسی که بالای صفحه همراه با اسم وبلاگ اومده شعله آتش نیست. من از آتش و آتش افروزی به دورم. این فقط گلبرگای یه گله که البته نصفه نیمه استفاده شده.
دوم اینکه اسمای همگی ما مستعار هستن. نوشی یه بخش از اسم منه. وقتی دخترم کوچولوتر بود و ازش میپرسیدیم اسمت چیه میگفت ناشا. (اسم واقعیش زیاد به این شبیه نیست). آلوشا رو هم با همراهی خواننده های وبلاگ به مرور انتخاب کردیم. (آلوشکا شد آلیوشا و بلاخره آلوشا) اسما هیچ معنی خاصی ندارن، مربوط به هیچ زبانی، هیچ ملیتی و هیچ دینی نیستن. اتفاقا عمد داشتم که اسمایی نامشخص (از بابت چیزایی که نوشتم) انتخاب کنم. سرجیو هم اسمیه که اوایل ازدواج به شوخی همسرم رو به اون اسم صدا میکردم. از قضا این اسم و چاپش توی همشهری کار دستم داد. میدونستین سرجیو هم از اون زمان به بعد خواننده مداوم این وبلاگه؟ (به نوعی خود سانسوری میکنم حالا دیگه…)
سوم اینکه میدونم که یه مدته کمتر از بچه ها مینویسم… نوشتم که روزای خوبی نبوده برام… شما نمیخواهین به من فرصت بدین؟
مطلب بعدی اینکه چرا از ناشا کمتر مینویسم؟ خوب طبیعیه! ناشا فقط یه سال و نه ماهشه. میخواهین ازش چی بنویسم؟ اینکه امروز گفت این شیه!؟ یا امروز چند بار رو فرش شیرشو برگردوند؟… صبور باشین. شاید ناشا هم به باهوشی آلوشا بشه.
و در آخر.. ببخشین منو. فعلا از فرستادن عکس بچه ها معذورم. شاید وقتی دیگر…
نبود؟!