بارون میاد نم نم

حوله ها رو از توی حموم بیرون انداختم و با دقت تمام شروع کردم به شستن در و دیوار. گاهی هم یه نگاه بیرون مینداختم تا هم چشمم به بچه ها باشه و هم به کارام برسم. تازه شیر آب رو باز کرده بودم تا کف رو از روی کاشی ها بشورم که یهو چشمم افتاد به آلوشا که کمربند حوله ش رو درآورده و داره با سرعت دور سرش میچرخونه. بلند گفتم: «نکن مامانی، یهو میخوره به صورت خواهرتا!» اصلا به حرفم توجهی نکرد. با صدای بلندتری تکرار کردم: «نکن مامانی، حواست هست؟ میدونی اگه به صورت خودت یا خواهرت بخوره چقدر دردتون میگیره؟» این بار جوابم رو داد و داد زد: «نمیخوره!» سرم رو از حموم بیرون آوردم و دوش دستی رو کج گرفتم تا آب بیرون نریزه. با بی حوصلگی گفتم: «حالا یه بازی دیگه بکن خب..» گفت: «نمیشه، دارم ماشین بازی میکنم، اینم برف پاک کن ماشینمه.» و تندتر از قبل کمربند رو بالای سرش چرخوند. یه دفعه یه جواب خوب به ذهنم رسید. مثل خودش شونه هامو بالا انداختم و گفتم: «آخه الان که بارون نمیاد! میاد؟ ببین تو خیس نشدی!» چپ چپ نگام کرد و گفت: «چون تو ماشینم نشستم خیس نشدم، اما صداش که میاد…» و به دستم اشاره کرد!

Advertisements