بیماری

از وبلاگ نوشته هایی برای پسرم:
…روز اولی که تب کردی؛ بابا تا دير وقت سر کار بود و تو توی تب می سوختی؛ مستاصل شده بودم که چکار کنم با اون وضع تو، خودم تنهايی نمیتونستم کاری کنم که گريه ام گرفت. خيلی بچگانه بود ولی بلند بلند گريه می کردم و هر چی دعا حفظ بودم می خوندم. تو با اون چشمای بی حال مريض منو نگاه ميکردی، که يه دفعه پستونکت را گذاشتی دهان من!!

Advertisements

اختصار

از تو اتاق داد زد: «مامان، میتونم این پازلا رو بردارم؟» رفتم دم در اتاقش و گفتم: «کدوم پازل؟» سرشو بالا آورد و وایت بردش رو نشونم داد. نگاه کردم و پرسیدم: «این؟» گفت: «آره» گفتم: «این که پازل نیست مادر جون، این حروف پلاستیکی الفبای انگلیسی آهن رباداره و میشه به وایت برد چسبوندش.» با بی حوصلگی سرش رو تکون داد و گفت: «باشه… همینی که شما میگی! حالا میشه بدیش به من؟!»

بچه هم بچه های قدیم!

دوید تو اتاقم و با خوشحالی گفت: «مامان میدونستی که الف مثل A میمونه؟» خوشم اومد. گفتم: «آفرین پسر گلم.» دستاشو بهم کوبید و گفت: «اونوقت میدونستی که ب هم مثل B میمونه؟» دیگه راستی راستی ذوق کرده بودم. براش دست زدم و گفتم: «باهوش…» یه کم بالا و پائین پرید و گفت: « پ هم مثل C میمونه.» مکث کردم و گفتم: «نشد! نه دیگه مامان جان، پ مثل حرف P میمونه.» گفت: «نخیرم.» گفتم: «چرا دیگه ببین، تو خودت هم داری میگی پ ببین صداش مثل P یه!» آب دهنش رو قورت داد و با ناراحتی گفت: «اصلا شما بهتر میدونی یا اونکه شعر الفبا رو گفته؟… هان؟!» و با قلدری از اتاق بیرون رفت!

مادر بور

تازه آلوشا از مهد رسیده بود خونه و وسط فرش توی هال نشسته بود و داشت با بند کفشش سر و کله میزد. دفترچه غنچه شو* باز کردم و دیدم نوشته امروز با یکی از بچه های مهد دعواش شده. دفتر رو به آرومی بستم و گذاشتمش توی کیفش و گفتم: «چه خبر؟» سرشو بلند نکرد و عادی گفت: «هیچی.» ادامه دادم: «از مهد چه خبر؟ هیچ اتفاقی نیفتاد؟» زیرلبی گفت: «هیچی. گفتم که هیچی… مامان این بنده باز نمیشه.» و با ناراحتی بهم نگاه کرد. آروم نشستم کنارش و در حالیکه سعی میکردم گره کور بند کفشش رو باز کنم، گفتم: «اما کلاغا برام خبر آوردن که تو امروز با یکی از بچه های مهد دعوا کردی …» و منتظر جوابش موندم. جا خورد. یه لحظه مکث کرد و با خنده گفت: «کلاغا گفتن یا دفترچه غنچه مامان جون؟!**»

* دفترچه غنچه یه دفتر کوچولوست که شده پل ارتباطی مهد کودک با مامان – باباها
** تا من باشم به اصل «یه کمی بذار زمان بگذره» پایبند باشم!

وقتی همه چیز نفس میکشد

ناشا رو گذاشتم رو یکی از پله ها و کیسه میوه رو هم کنارش و با نفس تنگی سعی کردم زیپ کیف رو باز کنم و کلید رو از توش دربیارم. آلوشا سرحال و سرزنده دستشو گذاشته بود روی شاسی و یکریز زنگ میزد. در رو باز کردم و بچه ها رو بردم تو خونه و کیسه رو برداشتم و با دلخوری گفتم: «چرا این همه شلوغ میکنی پسر. کسی خونه نیست که زنگ میزنی عزیز دل من.» و خسته، در رو بستم. آلوشا که کفش در نیاورده نشسته بود سر ماشین بازیش، بدون مکث گفت: « این همه ماشین دارم تو خونه… اونا آدم نیستن؟!»

دست شما درد نکنه، قبلا صرف شده

غروب بچه ها رو برده بودم بیرون. سر یکی از خیابونای پر رفت و آمد، مردی ایستاده بود و با هنرمندی تمام ویولن میزد. دست کردم توی کیفم و یه اسکناس درآوردم و دادمش به آلوشا و اشاره کردم که بره جلو. آلوشا که بهت زده به حرکت دست مرد نگاه میکرد، دستشو دراز کرد و گفت: «بفرمایین.» نوازنده پول رو گرفت و گذاشت توی جیبش و با لبخند گفت: «انشالله عروسیت جوون.» آلوشا بدون اینکه چشم از دست مرد برداره گفت: «نه، نمیخوام. من قبلا عروسی کردم!!!»

استتار

بچه ها شلوغ میکردن. داشتم فکر میکردم چی الان آرومشون میکنه که آلوشا خودش سرنخ رو بهم داد: «مامانی نقاشی بکشیم؟» با خوشحالی گفتم: «آره، تا منم سیب زمینیا رو پوست بکنم.» همونجور که میدوید تو اتاقش داد زد: «پیشمون بشینی ها.» خندیدم و به بلندی صدای خودش داد زدم: «خوب»
دفترشو که باز کرد ازم پرسید: «چی بکشم؟» گفتم: «مامان نوشی رو که نشسته و داره کار میکنه.» و با خودم فکر کردم احتمالا براش سخته. به سیب زمینی پنجم یا شیشم رسیده بودم که با هیجان گفت: «تموم شد.» به ورقش نگاه کردم و با تعجب دیدم خونه کشیده. با تعجب گفتم: «ا…. قرار بود منو بکشی که.» شونه هاشو انداخت بالا و گفت: «خوب شمام تو خونه ای دیگه!» از حاضر جوابیش خنده م گرفت. دستمو گذاشتم رو سرش و موهاشو بهم ریختم و گفتم: «خوب اگه راست میگی باباتو بکش!» بدون معطلی گفت: «نمیشه، چون اونم سر کاره!»

ندیدن بدون عصای سفید

این یکی از معدود نوشته های بامزه تاریخ شفاهی ه! کل مطلب رو توی وبلاگش بخونین:
… اين دايي كوچيك ما اين چند سال خيلي سر به زير شده . ايني كه دارم مي نويسم كاملا جديه: تعريف مي كنن يه دفعه منتظر ماشين واستاده بوده اما چون سر به زير انداخته بوده و مردم رو نگاه نمي كرده، دو تا دختر خانم ميان اين ور و اون ورش دست و بازوشو مي گيرن كه ببرن از خيابون ردش كنن! بنده هاي خدا فك كرده بودن دايي ما دور از جونش چشماش نمي بينه، مي خواستن از جلوي ماشينا ببرنش اون ور! يه دفعه ديگم رفته بودن بيرون، مي ره واسه مامان و خانمش نوشابه بگيره، دو تا نوشابه رو مي گيره مياد جلو ماشينشون وا ميسته همينطوري روش رو به پايين گرفته بوده و نوشابه ها رو به سمت دو تا خانمي كه تو ماشين نشسته بودن مي گيره تا از دستش بگيرن. بهش ميگن اين نوشابه ها چيه؟! واس چي نوشابه گرفتي!؟ بعد يهو مي بينه دهه ماشين رو اشتباهي اومده و ماشين خودشون يه كم اون طرف تر پارك شده!!! …

احساس از سگ بدتر بودن

زمانی سگی داشتم که هر وقت در حیاط باز میموند، می‌پربد بیرون و با سرعت از خونه دور میشد. اما همچین که میرسید به سر خیابون و وسعت دشت* رو میدید، می ایستاد. یه کمی نگاه میکرد و بعد از چند ثانیه گوشاش آویزون میشد و برمیگشت. خیلی آروم می اومد تو خونه و بعد از یکی دو دقیقه همون سگ همیشگی میشد…
مدتیه منم حس سگم رو تجربه میکنم. مثلا روز اول مهر وقتی که آلوشا رو بردم مهد. جشن بود و همه بچه‌ها لباسای خوشگل پوشیده بودن و عمو حمید داشت براشون آهنگ میزد و میخوند. همون روز که ناشا از بغل من بیرون پرید که بره و برقصه و مدیر مهد با لحن اطمینان‌بخشی بهم گفت یکی دو ساعت بیشتر طول نمیکشه، ناشا و آلوشا رو بذارم و خودم به کارهام برسم و من قبول کردم… همون روز بود که بعد از مدتها سبکبار و بدون بچه دقیقا تا سر خیابون دویدم و وسعت دشت رو دیدم، اما با گوشای آویزون برگشتم. تموم اون یکی دو ساعت رو با اضطراب گذروندم. با افکارم کلنجار رفتم و به خودم غر زدم. بعد دیدم قضیه جدیتر از این حرفهاس. بند محکمی که منو به بچه‌هام وصل کرده به گردنم افتاده. راحت میشه کشیدش و با اون منو خفه کرد.
بعد به دور و برم نگاه کردم. نه فقط من، همه ما مادرا یه جورایی وصل به بچه‌هامون شدیم. بندی که سرش خدا میدونه کجا و دست کیه. دست بچه‌مون، دست شوهرمون، دست همسر سابقمون و یا حتی دست مزاحم تلفنی که تهدید میکنه اگه به دیدنش نری بچه‌تو توی راه مدرسه میدزده.. میدونم که باید منطقی باشم. میدونم که اگه عاقل بودم و یه ماه بچه‌ها رو به پدرشون تحویل میدادم تا الان از این وضعیت بلاتکلیف دراومده بودم و بچه‌هام هم کنارم میموندن. اما ساده نیست. نه اصلا ساده نیست. فکر بدون بچه‌هام زندگی کردن منو دیوونه میکنه. شاید بچه‌ها بتونن کنار پدرشون دوام بیارن، اما فکر بدون بچه‌ها بودن هم برای من کشنده‌س.
چی میخواین از من بدونین؟ پاشنه آشیلم رو؟ چی میخواین بهم بگین؟ آسیب‌پذیریم رو؟ من اینجا هر روز با هزاران خطر روبرو هستم. هزار مصیبت رو رد میکنم. هزار بار هم لبخند بچه‌هام رو میبینم.
نگید چی و چطور… اما من دیگه تموم شدم. حتی اگه در باز رو باز کنن و به من بگن برو، من بازم همون سگی هستم که تا سر کوچه میدوه و بعد دوباره برمیگرده. دیگه درها رو چرا میبندین؟ **

*اونجا پشت خونه، هنوز یونجه‌زاره. براستی من در بهشت ایران زندگی میکنم…
**دیگه دلم نمیخواد به صرف اینکه کسی که اینا رو میخونه، سر بند به دستشه و هر وقت که دلش بخواد میتونه منو خفه کنه یا به راهی که خودش دلش میخواد بکشونه، از حرف زدن بمونم.

عطر زندگی

امروز واسه اولین بار به انگشتای کوچولوی دست و پای دخترکم لاک زدم. هر چند خودم مطلقا از لاک خوشم نمیاد اما نمیدونم چرا این قدر خوش خوشانم شده صبح تا حالا. همون حسی رو دارم که ده روز پیش وقتی آلوشا از مهد تکلیف شب* آورد خونه و با هم نشستیم انجامش دادیم داشتم… حالا هی بگین تنهایی نوشی رو کشت، بابا من سرشارم، سرشار….

* رنگ آمیزی بود!

هندوانه به شرط چاقو

حالا که صحبت خواستگاری و جهیزیه و این حرفا شد، میگم شما هم یه سر تشریف ببرین اینجا و شریک زندگیتون رو انتخاب کنین! فقط حیف که انتخاباش محدوده! (پسرمنم یکی انتخاب کرد!!!)
با تشکر از آراز عزیز بخاطر لینک.

درهای بسته خوفناک

تا اومدم بجنبم موهای ناشا رو محکم کشید و جیغشو دراورد. من که اشکای درشت دخترم حسابی ناراحتم کرده بود، با عصبانیت رو کردم به آلوشا و گفتم: «فوری میری تو اتاقت، چراغ رو روشن میکنی و در رو میبندی. هر وقت یاد گرفتی که خواهرت رو دوست داشته باشی، حق داری بیرون بیای.» با بغض راه افتاد طرف اتاقش. اما به محض اینکه در اتاقشو بست، صدای گریه ش بلند شد. ناشا رو بغل کردم و اشکاشو پاک کردم و رفتم در اتاق اون یکی رو باز کردم. با اخم گفتم: «چیه؟!» انتظار داشتم بگه که متاسفه و خواهرشو بوس کنه. اما فین فینی کرد و بعد گفت: «آخه مامان من از دربستگی میترسم!!!»

چیز غریبی نیست مادر جان… آخه منم از وابستگی میترسم.

علف خرس

پیامهای بازرگانی حکایتی درست کردن تو خونه ما. تازگیا که تلویزیون، آگهی سرزمین عجایب رو نشون میده، ناشا با هیجان میدوه و بلند داد میزنه: «بخر!» حالا بگذریم از اینکه یه بار بچه ها رو سرزمین عجایب بردم و از قیمت بالای اسباب بازیایی که سوار شدن، بهت زده شدم، اینکه سرکار خانوم درخواست خرید شهر بازی رو داره، دیگه آخرشه!
خلاصه که بعد از چند بار اصطلاح جمله از بخر به ببر و عدم حصول نتیجه!، دفعه آخر وقتی گفتم: «مادر جون من پول ندارم برات سرزمین عجایب رو بخرم.» یه کمی تردید کرد و بعد با خوشی گفت: «بابا بخره!»

گفتین کجا جهیزیه قسطی میفروشن؟!!…

برنامه های خنک و آبکی

خواستم تلویزیون رو خاموش کنم که پسرکم هیجان زده و بلند گفت: «نه مامانی، خاموشش نکن.» با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: «برنامه ای نداره که.» یه کم توی مبل گنده بالا و پائین رفت و بعد گفت: «بذار کانال سه خب.» کنترل تلویزیون رو از روی میز برداشتم و گفتم: «آخه مامانی چیزی نداره این ساعت. بذارم کانال سه که چی بشه؟» بی حوصله نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: «بذار تا دلمون خنک بشه!»

تعلیمات خانگی

چند روز پیش توی مهد در مورد فواید میوه ها صحبت کرده بودن. بعد از بچه ها پرسیده بودن: «خوب بچه های گل، حالا کی میدونه میوه واسه ما چه خوبیایی داره؟» که آلوشا دستش بالا گرفته بوده و گفته بوده: «واسه پی پی آدما خوبه! چون اونو اسهالی میکنه و آدم زیاد دردش نمیاد!»

آلودگی صوتی از نوع بیمکث!

داشتم آشپزی میکردم . ناشا از توی اتاق پذیرایی یکریز داد میزد داداش داداش و آلوشا هم انگار نه انگار که صداش میکنن زل زده بود به یه برنامه عروسکی. خواستم مداخله نکنم اما از تقلایی که ناشا واسه جلب نظر داداشش میکرد دلم سوخت. این بود که با اوقات تلخی آلوشا رو صدا کردم و بهش گفتم: «چرا این همه خواهرت صدات میکنه، جوابشو نمیدی بچه؟» آلوشا اول یه کمی چپ چپ نگام کرد و بعد با ناراحتی گفت: «مامان خانوم اون داره میگه مگس، اونوقت تو میگی من جوابشو بدم؟!!» با تعجب زیر غذا رو کم کردم و رفتم سراغ ناشا و دیدم داره جنازه مگسی رو روی زمین نشون میده و با حرارت داد میزنه: «مگس، مگس»
….
آقا یکی اون هواکش رو خاموش کنه ببینم!

تبعیض

دیروز آلوشا اصرار عجیبی داشت که سرویس مهدشون پورایده! بهش گفتم: «مادر من، درست حرف بزن. پوراید چیه! باید بگی پراید…» سرشو با هیجان بالا برد و گفت: «نخیرم اسمش پورایده، چون که رنگشم سفیده.» با حیرت گفتم: «چه فرقی میکنه عزیز دل من…» آلوشا با قلدری گفت: «خوب آخه باید معلوم بشه که ارزونتره یا نه؟!*»

*راست میگه، پراید سفید یه کمی از رنگیهاش ارزونتره!

تو گلوتون نپره یهو!

چند روزه که ناشا سرما خورده بود و سرفه میکرد، یه کشف جدید کردم. دیدم بعد از هر سرفه عبارت نامفهمومی رو تکرار میکنه . بعد از چند بار تکرار کنجکاو شدم بفهمم چی میگه. خوب که دقت کردم دیدم سرفه میکنه و بعدش به خودش میگه: «نوش!!»

مقتصد

نشسته بودم روی مبل و دستامو کرم میزدم که آلوشا بشقاب به دست نشست کنارم و گفت: «سلام مامان. من ماشین خریدم. ببین! حالام راننده آژانس شدم. کجا تشریف میبرین؟» خندیدم و گفتم: «لطف کنین و منو ببرین فروشگاه هامون.» با جدیت تو صورتم نگاه کرد و گفت: «چشم» و بعد با کلی ویراژ و بوق و رد کردن از روی سرعت گیر! منو رسوند به مقصد!! و گقت: «بفرمائین.» چیک چیکی کردم به نشونه باز و بسته کردن در ماشین و گفتم:«دست شما درد نکنه» راهنما رو زد! و با عجله گفت: «کرایه شما میشه هفتصد تومن» اخم کردم و گفتم: «پسر خوب از مامانش کرایه میگیره؟» اول ابروهاشو بالا و پایین انداخت و بعد خودشو لوس کرد و گفت: «آخه من تازه رفتم سر کار!!»

پلاک تصادفی

با تف یه تیکه کاغذ رو چسبونده بود جلوی کامیونش. کاغذه هی خشک میشد و می افتاد و آلوشا هم هی دوباره تفی ش میکرد. حالم بد شد. بر و بر نگاش کردم و وقتی دیدم هیچ حواسش بهم نیست گفتم: «این چه کثافتکاریه که میکنی مادر؟» بدون اینکه نگام کنه، کاغذ خشک شده رو دوباره تفی کرد و گفت: «تصادف کرده پلاکش داغون شده. دارم تعمیرش میکنم. شمام اگه حالتون بد میشه خب نیاین تعمیرگاه!»

نوشته های پراکنده

مخصوصا اولین پست امشب رو راجع به روزای گذشته مینویسم تا وقتی که به وبلاگ سر میزنین آخرین متنی باشه که میخونین و زیاد نگران نشین. روزهای سختی رو گذروندم. بچه ها مریض شدن. آلوشا و ناشا. تلفن بخاطر مشکل فنی ساختمان قطع بود. همین پریشب بود که یهو به سرم زد اگه نصف شب حال یکی از بچه ها بهم بخوره من در خونه کی رو بزنم…
شما شرایط زندگی منو نمیدونین. بخاطر همینم یه کمی تصورش براتون سخته. جایی که من زندگی میکنم تا حدودی پرته. هم محل زندگیم و هم محله ای که توش هستم. خدمات شهری و رفاهیش خیلی کمه. داره بهتر میشه، اما هنوزم واسه تهیه خیلی چیزها مجبورم مسافت زیادی رو برم که پیاده رفتنش غیر ممکنه. ماشین ندارم و تلفن عصای دستمه. وقتی بچه ها خوب باشن میشه تو روشنایی روز بچه ها رو راه انداخت و سلانه سلانه تا سر خیابون رفت و سوار ماشین شد. وقت مریضی بدون تاکسی سرویس از خونه بیرون رفتن محاله. تاکسی تلفنی هم تلفن زدن میخواد، چند بار مگه میشه در خونه همسایه ها رو زد؟.. بقیه ش رو هم بگم؟ خب… زن مغروری هستم و سر هر چیزی سرم رو خم نمیکنم… نه! لطفا به من نگین چه بکنم یا چه نکنم. چند ساله دارم تنهایی همه کارهامو انجام میدم، میدونم چکار باید کرد. نخواستم ناله کنم . اینا رو هم که نوشتم بخاطر اینه که شما رو خانواده خودم میدونم. گفتم حتما نگران شدین. حتما براتون سئوال شده این چند روزه کجام… نه تلفن داشتم* و نه دسترسی به کسی که به کمکم بیاد. هر چند آخرش کمک اومد… ممنونم سپینود. بخاطر همه خوبیهات.
دلم میخواست براتون از مراسم استقبال خانوم شیرین عبادی بنویسم که نشد. دلم میخواست بنویسم که چه بخواین و چه نخواین خانوم عبادی از مفاخر ملی ما هستن و هر چند ما سابقه درخشانی!! در بی اعتنایی به چهره های ماندگار سرزمینمون داریم اما بد نیست این بار جبران کنیم که نشد. دلم میخواست یاد همه بیارم که سال 97 با نخل طلای جشنواره کن و عباس کیارستمی چه کردیم و چه ها نباید میکردیم که اونم نشد… پس قبل از اینکه بازم دلم بسوزه که چکار میخواستم بکنم و نشده اجاره بدین بهتون بگم، خواهش میکنم لطف کنین و در هر جریانی اول وجه مثبت قضیه رو ببینین. غر نزنین که چی گفته و چی پوشیده و چکاره بوده و چکار کرده، مگه خود شما چه کردین؟
تحسین کنین دوست من. وقتی بقیه رو تحسین کنین خودتون هم حس بهتری دارین…
امتحان کنین، باور کنین که ضرر نمیکنین.

* اینو بعدا اضافه کردم. تلفن همراه دارم. متاسفانه نمیدونم چرا تلفن همراهم از کار افتاده بود. به من گفتن باتری خالی کرده بوده و بهش شوک دادن. اینو واسه اون دسته از دوستایی نوشتم که براشون سئوال شده بود چرا با تلفن همراه کارهامو انجام نداده بودم… چی میگن، وقتی یهو تو همه چی بد میاری؟

پرنده کوچک گل بهی رنگی

یه وقتی توی یه فیلمی شنیدم، سوئیس که در همه جنگها به عنوان کشور بی طرف شناخته شد و همیشه در حالت صلح بوده، معروف به ساعتهای کوکو و شکلاتشه. اما یه کشوری مثل ایتالیا که همیشه درگیر جنگ بوده نوابغی رو به دنیا تحویل داده که درک کامل اونا هنوز ممکن نیست مثل داوینچی. حالا نمیخوام این جمله رو تحلیل کنم که ببینم درست بوده یا نه! اما با خودم فکر میکنم که نکنه یه وقتایی فشار و درگیری نتیجه ش شیرینتر از صلح و آرامش باشه؟! میگم نکنه همه چیز درست همون جوری که باید اتفاق بیفته داره اتفاق می افته؟…
خلاصه کنم حرفامو،… تبریک میگم خانوم عبادی. شاید این همه حق شما نباشه، شاید هنوز خستگی از تن شما در نیومده باشه، اما شما شادی رو امروز مهمون قلب من کردین. استوار باشین خانوم مثل همیشه… و بازم تبریک میگم…

LinktoComments(‹09876544019›)

نمره نقاشی

از وبلاگ دوست قدیمی:
دخترک تازه ۸ سالش تموم شده بود ولی قد و قواره اش بيشتر نشون ميداد. به همين علت مادر دلش می‌خواست که دختر دلبندش با يه امتحان جهشی يه کلاس بالاتر بشينه. باهاش صحبت کرد و بهش گفت که براش معلم خصوصی می‌گيره تا تابستون کلاس سوم رو بخونه و مهرماه سرکلاس چهارم بشينه ولی دخترک قبول نمی‌کرد. انقدر صحبتهای مادر و دختر ادامه داشت تا يه دفعه دخترک از مادر پرسيد: پس جشن عبادتم چی ميشه ؟ مادر که ديگه خلع سلاح شده بود ادامه نداد.مهرماه دخترک رفت کلاس سوم. خوشحال مثل همه بچه ها. تو روزهای اول مهرخانم معلم ساعت نقاشی به بچه ها گفت هرچی دلتون می‌خواد بکشيد و دخترک يه دختر بچه رو با موهای بلند نقاشی کرد و معلم بخاطر اينکه دختر بچه توی نقاشی روسری سرش نبود نمره نقاشی دخترک رو ۲۰ نداد.
آخه دختر بچه توی نقاشی که ۹ ساله نشده بود!

کودکان افسانه ها می آورند

یه چیزی الان دیدم که ده دقیقه ای باعث خنده م شد. چند وقت پیش از طریق کانتر متوجه لینک دوستی شدم که به مطلب بارون میاد داده شده بود. به وبلاگشون که رفتم توی کامنتها دیدم که دوستی ایراد گرفته بود که چرا نوشته شده بارون میاد جرجر… یه لحظه فکر کردم و بعد براشون کامنت گذاشتم و نوشتم قدیما میگفتن بارون میاد شرشر، پشت خونه عمه م. وقتی که ما بزرگتر شده بودیم اینو کردن بارون میاد جرجر، پشت خونه هاجر!
حالا امشب که رفتم و بقیه کامنتها رو دیدم مردم از خنده. راست میگن بنده خداها. اصلش که این بوده، بارون میاد نم نم، پشت خونه عمه م! بعد از انفلاب شد بارون میاد شرشر پشت خونه هاجر!!
حالا منم قاطی کرده بودم و نوشته بودم بارون میاد جرجر، بعد تغییرش دادم به شرشر، تازه همین الان دوزاریم افتاد که باید بشه نم نم!

آقا ببخشین. من از نسل سردرگمی هستم. کیت کت که بشه تک تک، کارملا که بشه رنگارنگ، سارای توی کتاب اول که بشه اکرم، پینگ پنگ که بشه تنیس روی میز و….. باور کنین نم نم هم میشه جرجر!
فکرش رو که میکنم بازم از شدت خنده اشک به چشمام میشینه….

مشکل جای دیگه بود!

داشتم سیب زمینی سرخ میکردم که عمو زنگ زد. تلفن رو برداشتم و همین طور که مشغول احوالپرسی بودم سیب زمینیهای سرخ شده رو توی دیس ریختم و کمی نمک بهش زدم و سری دوم رو توی ماهیتابه ریختم. سر و صدای بچه ها اونقدر زیاد بود که صدای عمو رو نمیشنیدم. با کلافه گی سرمو تکون دادم که چیه. آلوشا داد زد: «نمیخوام بهش سیب زمینی بدم، مال خودمه، گشنمه!» و همون موقع جیغ ناشا بلند شد که میگفت: «بده من…» سریع از جام بلند شدم تا دیس سیب زمینی رو جلوشون بذارم و قال قضیه رو بکنم که دیدم ته سیب زمینیا رو درآوردن! بدون معطلی به ماهیتابه اشاره کردم و زیرلبی گفتم: «الان… الان!» اما بچه ها کوتاه نیومدن و دوباره سر همون دو سه تا سیب زمینی باقی مونده توی دیس دعواشون شد. عمو که خیلی کنجکاو شده بود، ازم پرسید: «چی میخوان؟» چشم غره ای به بچه ها رفتم و صدامو صاف کردم و با متانت گفتم: «چیزی نیست عمو جان، شما بفرمایین. سر سیب زمینی دعواشون شده.» اینو که گفتم، عموم پرسید: «سر سیب زمینی؟» بعد با بزرگواری اضافه کرد: «عمو جان برو به بچه هات برس. معلومه خیلی وفته چیزی نخوردن! مواظب غذاشون باش. میدونم خیلی خسته میشی، اما خب اینم درست نیست که بچه ها گرسنه بمونن و تو هیچی بهشون ندی!! بیشتر بهشون برس…!!!»

میدونین از چی حرصم گرفت؟ از اینکه دیس دومو دست نزدن، سیر سیر بودن… انگار فقط ماموریت داشتن آبروی منو ببرن!

*یه نامه از یه دوست نادیده

سلام آلوشا جون
تولدت مبارك هوارتا. اميدوارم هميشه شاد و سلامت باشي. دوست دارم خيلي. ببخشيد كه دير برات ميل زدم و تولدت را تبريك گفتم. نمي دونم چرا همش دير مي رسم. تولد مامانت را هم چند روز بعدش فهميدم. آخه من هميشه نيستم. بايد درس بخونم يه عالمه. منو مي بخشي؟؟ ببخش ديگه، خواهشاً. من از اينكه تمام كادوهاي تولدم و تبريكا را فقط روز تولدم نمي گيرم اصلاً ناراحت نمي شم. خوبيش اينه كه تا چند ماه بعد هم كسايي هستن كه تولدت را تبريك بگن.
راستي آلوشا جون، داداش من مي شي؟ آخه من داداش ندارم. قول مي دم خواهر خوبي باشم. باور كن. قولِ قول!! قبوله؟
روز جهاني كودك هم به تو پسر گل و ناشاي عزيز مبارك. امروز هيشكي روز كودك را بهم تبريك نگفت. من هم مجبور شدم خودم به خودم تبريك بگم. آخه سازمان يونيسف مرز دنياي كودكي را هجده سال گذاشته. من هم كه همين دور و برام. ازش فاصله اي ندارم.
مامان نوشي مي شه خواهش كنم از طرف من آلوشا و ناشا را يه ماچ گنده كني؟ تشكر.
آلوشا جوني مواظب مامان نوشي و خواهر كوچولوت حسابي باش. لطفاً ديگه سرما نخور. باشه؟ اين همه چيزهاي خوشمزه، يه چيز ديگه بخور خب. تولد، تولد، تولدت مبارك. الهي صد سال زنده باشي.
مامان نوشي عزيز از شما هم كلي تشكر. ممنون كه لطف مي كني و بهم سر مي زني.
دنيا

* حالا نگین این چیه! این اولین ایمیلیه که واسه آلوشا اومده. باید ثبتش میکردم.

برنامه کودک اینترنتی

دم غروب فرصت مناسبی پیدا کردم تا همه کارتهای الکترونیکی خوشگلی رو که برای پسرکم فرستاده بودین دونه دونه نشونش بدم و متنهاش رو براش بخونم. دستتون درد نکنه. خیلی خوشش اومد. بعضی هاشو با خنده نگاه کرد. بعضی هاش رو خواست دوبار ببینه و چندتاشو هم نفهمید. از من پرسید براش توضیح دادم. خسته نمیشد. اما من دیگه حوصله م سررفته بود. خواستم کامپیوتر رو خاموش کنم، گفت: «بازم نشونم بده.» گفتم: «اینا که تکراری شدن، همه شون رو چند بار دیدی. دیگه چیزی نمونده که بخوای ببینی.» سرش رو خاروند و گفت: «خب اشکالی نداره. بزن کانال دو، شاید اونجا چند تا کارتون دیگه برای تولدم فرستاده باشن!!»

صبحانه

صبح که آلوشا از خواب بیدار شد بجای صبحونه ازم پلو و خورشت خواست! از جمعه بعد از ظهر تا اون موقع هیچی نخورده بود، اگه هم چیزی خورده بود اونو بالا آورده بود. با ذوق و شوق براش یه کمی غذا گرم کردم. سه قاشق خورد. بعد گفت دلم درد گرفت و دراز کشید. فقط وقتی مطمئن شدم که حالش داره خوب میشه که دیدم رفت سراغ یکی از ماشیناش و شروع کرد به ماشین بازی. شاید تصورش سخت باشه، اما از جمعه تا امروز پسر من فقط یه گوشه، تبدار و مریض دراز کشیده بود و به هیچی گرایش نشون نمیداد. امروز آمپولهاش تموم شد. تبش هم قطع شد. به نظر میاد دوباره جو خونه داره آروم میشه. حالا تنها چیزی که ازش میترسم اپیزود دوم ماجرای مریضی افراد خونه ما، اما این بار با هنرآفرینی ناشاست!