ندیدن بدون عصای سفید

این یکی از معدود نوشته های بامزه تاریخ شفاهی ه! کل مطلب رو توی وبلاگش بخونین:
… اين دايي كوچيك ما اين چند سال خيلي سر به زير شده . ايني كه دارم مي نويسم كاملا جديه: تعريف مي كنن يه دفعه منتظر ماشين واستاده بوده اما چون سر به زير انداخته بوده و مردم رو نگاه نمي كرده، دو تا دختر خانم ميان اين ور و اون ورش دست و بازوشو مي گيرن كه ببرن از خيابون ردش كنن! بنده هاي خدا فك كرده بودن دايي ما دور از جونش چشماش نمي بينه، مي خواستن از جلوي ماشينا ببرنش اون ور! يه دفعه ديگم رفته بودن بيرون، مي ره واسه مامان و خانمش نوشابه بگيره، دو تا نوشابه رو مي گيره مياد جلو ماشينشون وا ميسته همينطوري روش رو به پايين گرفته بوده و نوشابه ها رو به سمت دو تا خانمي كه تو ماشين نشسته بودن مي گيره تا از دستش بگيرن. بهش ميگن اين نوشابه ها چيه؟! واس چي نوشابه گرفتي!؟ بعد يهو مي بينه دهه ماشين رو اشتباهي اومده و ماشين خودشون يه كم اون طرف تر پارك شده!!! …

Advertisements