استتار

بچه ها شلوغ میکردن. داشتم فکر میکردم چی الان آرومشون میکنه که آلوشا خودش سرنخ رو بهم داد: «مامانی نقاشی بکشیم؟» با خوشحالی گفتم: «آره، تا منم سیب زمینیا رو پوست بکنم.» همونجور که میدوید تو اتاقش داد زد: «پیشمون بشینی ها.» خندیدم و به بلندی صدای خودش داد زدم: «خوب»
دفترشو که باز کرد ازم پرسید: «چی بکشم؟» گفتم: «مامان نوشی رو که نشسته و داره کار میکنه.» و با خودم فکر کردم احتمالا براش سخته. به سیب زمینی پنجم یا شیشم رسیده بودم که با هیجان گفت: «تموم شد.» به ورقش نگاه کردم و با تعجب دیدم خونه کشیده. با تعجب گفتم: «ا…. قرار بود منو بکشی که.» شونه هاشو انداخت بالا و گفت: «خوب شمام تو خونه ای دیگه!» از حاضر جوابیش خنده م گرفت. دستمو گذاشتم رو سرش و موهاشو بهم ریختم و گفتم: «خوب اگه راست میگی باباتو بکش!» بدون معطلی گفت: «نمیشه، چون اونم سر کاره!»

Advertisements