بازگشت

از وبلاگ پایین در میان امواج در هم پیچیده:
من مامانم رو ماهها قبل از دست داده بودم. اون مامانی که من می شناختم و دوستش داشتم خیلی وقت پیش مرده بود. گفته بودم که. حتی بدنش هم شبیه بدن مامانم نبود. عزا داری هم کرده بودم. هر وقت در کابینت رو باز کرده بودم و برچسب سبزی های خشک رو که به خط مامانم بود دیده بودم. یا از توی فریزر بسته ی گوشتی برداشته بودم که تاریخ رویش را مامان زده بود. چرخ خریدش، تک افتاده توی انباری. (کی، کِی اونو اونجا گذاشته بود؟) هزار تا چیز کوچیک دیگه. اما حالا احساس می کنم که دلم برای این موجود صاف نرم بی آزار که سن نامشخصی داشت (بچه ای که پیر شده بود) و وقتی لبخند می زد صورتش شبیه قورباغه می شد تنگ می شه.

دوست عزیز… تسلیت میگم… خب؟ نسلیت میگم.

Advertisements

پیشنهاد سازنده

امروز تولد آلوشاست. چهار سال پیش، دقیقا چهاردهم مهر هفتاد و هشت، پسر کوچولوی من در یکی از بیمارستانهای تهران به دنیا اومد. فکر میکنم این غم انگیزترین روز تولدیه که تا حالا داشته. دلم میخواست اونقدر حالش خوب بود که بتونه یه کیک شکلاتی و خوشمزه رو ببلعه. اما حتی نفس کشیدن براش مشکله، چه برسه به خوردن کیک. چهار – پنج سالگی باید سن هیجان انگیزی باشه. من یادم نیست خودم توی این سن دقیقا به چی فکر میکردم، اما شاید این وبلاگ به آلوشا کمک کنه که این روزها رو از یاد نبره…
راستی هنوز براش کادو نخریدم. چی پیشنهاد میکنین؟

زبان سرخ و سر سبز به باد رفته

من خیلی دلم میخواد که حرفای سیاسی نزنم. جونم رو دوست دارم. زندگیمو و بچه هامو. مطمئن نیستم فردا که برای خریدن شیر از خونه بیرون میرم گیر یه جانی آدمکش می افتم یا نه، یا یکی از این بچه پولدارا که سوار ماشین باباش میشه با من تصادف میکنه یا نه، مطمئن نیستم زنده برمیگردم یا نه، حالا دیگه چه برسه به اینکه دستی دستی بخوام سر خودمو به باد بدم.
اما میدونی… یه حرفایی هم هست که نه سیاسی هستن و نه ربطی به دین دارن. نه با ایدئولوژی کسی بازی میکنن و نه اعتقادات دینی کسی رو زیر سئوال میبرن. یه چیزایی هست که به نظر من باید اسمشون رو گذاشت سهم من.
وقتی پدری سر دختر هفت ساله شو توی یکی از شهرای جنوبی گوش تا گوش میبره و بعد توی گونی میندازه و میگه میتونم بکشمش چون باباشم. وقتی که پزشکی قانونی بررسی میکنه و میبینه چاقو کند بوده و بعضی جاها با دست، بله با دست سر بچه رو جدا کرده، اونوقت این بابا فقط سه سال محکومیت زندان میگیره، نمیدونم اسم اینو میتونم بذارم سهم در نظر گرفته شده واسه من یا نمیتونم.
نمیدونم وقتی عمویی به دختر برادر نه ساله ش توی یکی از شهرهای شمالی کشور تجاوز میکنه و دخترک رو با اون حال میبرن بیمارستان، اونوقت عموی اون بچه، فقط به خاطر اینکه بابا و مامان دختر ازش شکایت نکردن راست راست تو خیابون راه میره، میتونم بگم اینم سهم در نظر گرفته شده من هست یا نه.
نمیدونم وقتی زنی فقط بخاطر اینکه نمیخواد بهش تجاوز بشه، مردی رو میکشه و اون وقت حکم اعدام میگیره، اما وقتی زنی میره به پزشک قانونی و تن و بدن خودش و دختر شش ساله ش رو نشون میده که شوهرش به چه روزی اونا رو انداخته و از تجاوز وحشیانه همسرش به خودش میگه و جواب میشنوه که شوهر به قصد تنبیه و آموزش میتونه دست روی زن و بچه بلند کنه و در مورد تجاوز (همراه با آسیب دیدگی) چون فرد خاطی شوهر خانوم بوده دادگاه نمیتونه کاری بکنه، حق دارم ادعا کنم اینا سهم در نظر گرفته شده منه یا نه.
و راستی وقتی مادری از کتکهایی که پدر به دختر پونزده ساله ش میزد عاصی شد و به پلیس 110 تلفن زد که به دادشون برسه، و از پلیس جواب شنید در دعواهای خانوادگی مداخله نمیکنه حق دارم داد بزنم اینا سهم در نظر گرفته شده منه یا نه…
کلانتر عزیزم اینا جریانات سیاسی نیست. یعنی واسه حل اونا نیاز به سیاست خاصی ندارین. کافیه که یه کم عمیقتر نگاه کنین. راستی به نظرتون اگه قرار به اعدام باشه، گردن کی مناسب طناب داره؟ خانوم نوروزی یا اون عموئه، یا اون بابا که سر دخترش رو برید؟ اگه جواب سئوال منو بدین اونوقت متوجه میشین که چرا میخوام داد بزنم اینا حق من نیست، سهم من نیست و راستش رو بخواین، انتخاب من نیست. اینا یه کمی از چیزایه که من از نود وهشت درصد غرورآفرین شما خواستم و بهم داده نشد. میدونین چی میخوام بگم؟

تنگ بلور

از وبلاگ مادرانه – گذر:
چند وقت پيش مي خواست بره حمام بهانه وان پلاستيكي بچه گيشو مي گرفت كه مدتهاست توي انباري پايين بايگاني شده. هرچي باباش براش توضيح داد كه ديگه وانش كوچيك شده فايده نكرد. خلاصه من مامور شدم كه رضايتشو جلب كنم. رفتم تو حمام و گفتم مامان مي خواي برات يه استخر درست كنم؟ چشاش گرد شده بود. بعد منم راه آب پاشوره حمامو بستم و اونجا رو پر آب كردم. بچم كلي ذوق كرد. حالا هروقت مي خواد بره حمام مي گه مامان ميشه برا من يه تنگ درست كني!

من به بچه هام تکیه کردم یا اونا به من؟

پدرم وقتی فوت کرد، شصت و چهار سالش بود. هیچوقت حس نکردم که پیر شده، بجز مواقعی که رانندگی میکرد. اون وقت میدیدم که از زیگزاگ رفتن جوونا عصبی میشه و از جلوی ماشین پریدن پیاده ها. تنها موقعی بود که خستگی و پیر شدن رو توی صورت بابا میدیدم…
در مورد آلوشا هم همین وضع شده منتها برعکسش، در مورد آلوشا با همه قدی که کشیده، هیچوقت حس نکرده بودم اینقدر بزرگ شده باشه… حالا که مریض شده و چند شبه توی تخت من میخوابه.
بیشتز از بیست و چهار ساعته که معده بچه خالیه. هر چی خورده برگردونده. تبش خیلی بالاست. صبح دیگه زدم زیر گریه. بهش گفتم ببخشین. دستشو گرفتم و بوسیدم و مدام معذرت خواستم. حس گناه داره منو خفه میکنه. شاید اگه همون جمعه عصر برده بودمش دکتر، عفونت گلوش این قدر پیشروی نمیکرد. چند روزی بود که دهنش بوی بدی میداد. چقدر سر بچه م غر زدم که درست مسواک بزنه. چقدر غرورش رو جریحه دار کردم از بس بهش گفتم دهنش بوی بدی گرفته. چقدر بهش آدامس دادم و دندوناشو نگاه کردم. پسر کوچولوی من گلوش چرک کرده بود و من حتی یه بار به ذهنم نرسید که شاید بهتر باشه ببرمش دکتر.
بخاطر این حس گناه که از دیروز غروب تا حالا منو گرفته و ولم نمیکنه امروز بعد از اینکه بازم حالش بهم خورد، دستای کوچولوشو گرفتم و صمیمانه ازش معذرت خواستم و گفتم که مریضی ش تقصیر من بوده. همون وقت هم بود که فهمیدم آلوشا چقدر بزرگ شده. وقتی که بغلم کرد و گفت: «تقصیر شما نیست مامانی… تقصیر هیچکس نیست. اشکاتو پاک کن.»

بزرگ شدن یا پیر شدن هیج ربطی به سن و سال نداره. من امروز توی صورت بچه م، مرد خونه بودن رو دیدم… باور کنین که دیدم.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

پسرکم مریض شده. بردمش دکتر. بهم گفتن که باید چهار تا پنی سیلین بزنه. دلم کباب شد، بیشتر وقتی که تست میکرد و راستش منم پا به پای پسرم گریه کردم. ناشا هم گریه کرد…
شب که اومدم بخوابونمش، دستش رو گرفتم و گفتم: «قربون دستت برم مامانی… دردت اومد؟» و جای کبود شده تست آمپول رو نوازش کردم. دماغشو بالا کشید و گفت: «آره… دستم داره گیج میره.» خندیدم و گفتم: «مامان جون دست که گیج نمیره! اون سره که گیج میره.» با بی حوصلگی یکی دوتا سرفه کرد و دستم رو گذاشت روی گونه گر گرفته ش و گفت: «مگه دستم چشه؟ خوب اونم گیج میره دیگه!!»

مبارزه برای تمام نشدن

به یمن قوانین جاری مملکت ما، زنان، اراده ای در انتخاب نوع زندگیشان ندارند. این قوانین ما را نه یک انسان، بلکه ضعیفه ای به شمار می آورد که هیچ کنترلی در شخصی ترین خواسته های فردیش ندارد. زن ایرانیی که به معنای واقعی کلمه میخواهد نفس بکشد و زندگی کند، حتی در پناه زندگی مشترک زنی تنهاست. چرا که جامعه ایرانی، زنانی را که سرسختانه از زنانگیشان دفاع میکنند و میخواهند خودشان باقی بمانند را، برنمیتابد. در این میان زنان تنهایی که یکدیگر را پیدا میکنند خوش اقبالترین ایشانند. از اینجاست که تلاش برای گریز از فرو رفتن معنای خاص خودش را پیدا میکند.
ما گروهی از ایرانیانی هستیم که قربانی قوانینی شدیم که هیچکدام در بلی نود و هشت درصدی آن نقشی نداشتیم. درختانی هستیم سرسبز که بلندایمان کمی، فقط کمی، بلندتر از بقیه درختهاست و هنوز شانس دیدن افق را از دست نداده ایم.
به انتها رسیدن را هرگز باور نخواهیم کرد.
ما هرگز زنان به انتها رسیده نخواهیم بود…

هذیانهای چهار سالگی

پسرکم دوباره حسابی تب کرده… باورکنین کار از شرط احتیاط گذشته. واکسن سرماخوردگی واسه آلوشا حکم اضطرار رو پیدا کرده. عصری دیدم حالش خوب نیست، دستمو گذاشتم رو پیشونینش و گفتم: «مریض احوال شدی پسری!» آب دهنشو به سختی قورت داد و گفت: «نه، بیشتر گریه احوال شدم!»

انقراض

تازه صبحونه بچه ها رو داده بودم که تصمیم گرفتم بعد از مدتها باهاشون حسابی بازی کنم. اول که هر کدوم رو جداگونه روی کمرم نشوندم و دوبار دور خونه گردوندمشون. (الاغ سواری بهش میگن؟!!) بعدشم شدم حیوونای مختلف و مثل اون حیوون باهاشون رفتار کردم. مثلا سگ شدم و دستاشون رو لیس زدم. گربه شدم و موهامو به صورتشون مالیدم و یا کبوتر شدم و پاهاشون رو نوک زدم. بچه ها دیگه از خنده ضعف کرده بودن. خصوصا ناشا که پرسر و صداتر از آلوشاست و با جیغ هیجانش رو نشون میداد. نمیدونم چی شد به سرم زد دایناسور بشم. دهنمو باز کردم و خرناسه کشیدم و دندونامو نشون دادم. داشتم بهشون نزدیک میشدم که ترس رو توی چشمای بچه ها دیدم. با تعجب قیافه عادی بخودم گرفتم و گفتم: «چی شد؟» آلوشا که یه پرده اشک رو چشماشو گرفته بود، پرید بغلم و گفت: «این چی بود؟ ترسیدم…»* موهاشو ناز کردم و به ناشا که هنوز بهت زده داشت نگام میکرد اشاره ای کردم و اونم یهو پرید تو بغلم. یه کمی محکم بخودم چسبوندمشون و با آرامش گفتم: «اینو بهش میگن دایناسور. دایناسور که ترس نداره!» آلوشا آب دهنشو قورت داد و گفت: «داره… دیدی من ترسیدم؟» ناشا هم با چشمای درشتش بهم نگاه کرد و گفت: «ترسیدم!» نازشون کردم و گفتم: «ترس نداره مامانی. دایناسورا نسلشون دیگه برافتاده!» و دیدم خرابتر کردم. چون بچه ها هر دو با حیرت زل زدن به صورتم و آلوشا گفت: «چی شدن؟» خنده ام گرفته بود حسابی. بچه ها رو از بغلم بیرون آوردم و گذاشتمشون روی زمین و گفتم: «یعنی دیگه وجود ندارن… یعنی هیچ حیوونی به اسم دایناسور دیگه الان زندگی نمیکنه.» و بعد با لبخند به آلوشا گفتم: «نباید بترسی. خب؟ تو پسر شجاعی هستی. یه پسر شجاع این رفتارا رو نداره. خب مامان جون؟» و انتظار داشتم روشم سریع جواب بده. اما آلوشا لب و لوچه شو کج کرد و گفت: «خب آخه مامان خانوم جون، نسل پسر شجاع برافتاده دیگه!» بعد دست خواهرشو گرفت و دوتایی طلبکار به صورتم زل زدن.

*حالا اگه برام دست نگیرین، بگم که بعد از این جریان رفتم جلوی آینه واسه خودم هم ادای دایناسور رو درآوردم… وحشتناک بود. خوبه که مامانا گاهی قبل از هر کاری یه نگاه به آینه بندازن، خصوصا قبل از دعوا کردن بچه ها.

باور نمیکند دل من مرگ خویش را

از وبلاگ نارنج:
دختر من عاشق شده انگار. و من به حال و روزش حسوديم می شه. و من می رم و می يام يه بوسش می کنم. يهو خودم دوباره عاشق اون کسی شدم که تو ۱۳سالگيم عاشقش شده بودم. چند وقت پيش که برده بودمشون بيرون اون پسر بچه ای که دختر من عاشقش شده رو اتفاقی ديديم. اون برگشت دخترم رو صدا کرد و من يک لحظه از داغی آتيش تن اين بچه همه چی رو فهميدم. حتی از دور هم صدای قلب اين بچه رو می شد شنيد. و من داشتم می شنيدم. اين صدا آيا يعنی اينکه: « نارنج! ديگه نوبت تو تموم شد؟» نه! فکر اينکه بگيرم بشينم سرجام و آروم بگيرم و ديگه هر چی هست مال اين بچه هاست حسابی منو می ترسونه. اگه اينطوریه پس چرا اينهمه زود گذشت و تموم شد؟

و اما واکسن سرما خوردگی

هوشنگ: سالي یک بار در همين روزها، یعني پيش از افتادن سرما، واکسن زده مي شود. برای جوانان و خردسالان ضروری نيست تا بدنشان توان مقاومت و سازگاری را از دست ندهد. مگر آنکه تعداد سرماخوردگي هايشان به قدری زياد باشد که دکتر تصميم به واکسن زدن بگيرد. نکته مهم آن است که کسي که واکسن زد بايد سالهای بعد هم حتما واکسن بزند. موقع واکسن زدن باید بدن سرماخوردگي نداشته باشد. فرد واکسن زده هم سرما مي خورد ولي خفيف، ولي اگر درست و حسابي سرما بخورد، سخت تر از سرماخوردگي معمولي خواهد بود.
آرش: vaxigripe چيزي نيست كه به طور روتين و براي همه تجويز بشه كه بيشتر به خاطر قيمتشه، اينكه هر سال بايد زده بشه و اينكه به هر حال تمام انواع مختلف ويريسهاي سرماخوردگي رو نمي پوشونه، به خصوص كه ما تو ايران نوع فرانسويش رو داريم كه براي ويروسهاي شايع فصل سرماخوردگي اونجا ساخته شده. ولي زدنش هيچ ضرري نداره. بايد ديد بچه ها واقعاً سالي چندبار سرما مي خورند.
نتیجه تحقیقات نوشی: این واکسن هرسال برمبنای آخرین ویروسها ساخته و اواخر مهر در داروخانه ها توزیع میشه. بنابراین واکسنهای موجود در بازار کارایی لازم رو ندارن. واسه خرید تا آخر مهر صبر کنین. راستی این واکسن در بسیاری از موارد توصیه شده. (مثل کسانی که در بیمارستان و مطب پزشک یا داروخانه کار میکنن)

خـــــروس ِ عدسی

از وبلاگ هومن و هلیا:
با تمام خستگی ای كه از كار روزانه داشتم وارد خونه شدم. هر دوتاشون اومدن جلو وحسابی منو چلوندند. بعدا فهميدم كه اين پاچه خواری ها برای چی بود. به اندازه ی نيم كيلو عدس رو ريخته بودن توی دستكش و سرش رو با گره های به اصطلاح محكمشون با نخ بسته بودند و مثلا عروسك شنی كه توی مغازه ها می فروشند درست كرده بودند. من هم تشويقشون كردم. آخه كارشون خيلی جالب وبا سليقه بود. شصت دستکش شده بود نوک خروس و چهارتا انگشت دستکش شده بود تاج خروس و يک دکمه ی سفيد هم وسطش چسبونده بودند جای چشم خروس. ولی بعدا از تشويقها و آفرين گفتنهام پشيمون شدم. چون از وقتی رسيدم خونه از هر سوراخ سنبه ای كه فكرش رو بكنيد عدس جمع كردم. خودشون می دونستند چه كار كردن. فکر می کنم با اين عروسك شنی فوتبال بازی كرده بودند!

کمی بیشتر از یه کم خوب

وضع مالیم امسال خیلی بهتر شده. شاید علتش این باشه که بعد از رفتن بابا از ایران، تا مدتها راه پول خرج کردن رو گم کرده بودم. امسال همه چیز آرومتره. مدارا رو یاد گرفتیم، ولخرجی هم خوب میکنیم!
اینا رو نوشتم که بگم تا حالا فکر نکرده بودم در مقایسه با مردم جهان در چه شرایط مالی هستم. تا اینکه اینو دیدم. شما هم اگه میخواهین برین جایگاه مالی تون رو توی این دنیای پهناور ببینین… مرسی از مهرداد بخاطر لینک.