بچه های آخر زمون

از وبلاگ غربتستان:
– سارای کوچولو به مربی مهد کودک ميگه: من يه چيزی رو نميفهمم. اون موقع که خدا آدمها رو درست ميکرد اين همه گوشت رو از کجا آورد؟!
– در باغچه پرندهء مرده‌ای رو خاک ميکنم. دوقلوهای چهارساله‌ام از راه ميرسند. يکيشون ميگه: مامان، چيکار ميکنی؟ اون يکی پيشدستی ميکنه و جواب ميده: مگه نميبينی؟ مامان داره پرنده ميکاره!
– خانم مغازه‌دار با پسرم صحبت ميکنه و با خنده ميپرسه: ببينم، اسم بابات چيه؟ پسرم بيمعطلی جواب ميده: عزيزم!
– دخترک اولی ميگه: من هيچوقت ازدواج نميکنم. پيش مامانم ميمونم. دخترک دومی ميگه: ولی مامانها يه روزی ميميرند. اولی ميگه: پس صبر ميکنم، هروقت مرد عروسی ميکنم!
– پسرم ميگه: مامان، وقتی بزرگ شدم با تو عروسی ميکنم. جواب ميدم: بابا رو چيکار کنيم؟ ميگه: اون که تا اون موقع مرده!
– مادر خسته و کوفته بعد از انجام کارهای خونه به دستش کرم ميزنه و در مبلی لم ميده، دستهاش رو از دوطرف آويزون ميکنه و چشمها رو ميبنده. کوچولوها به سراغش ميان و دستش رو بلند ميکنند. دستش با بيحالی دوباره به پايين ميفته و مادر همچنان خودش رو به خواب ميزنه. دخترک ميگه: وای! مامان مرده! پسرک خم ميشه، دست آلوده به کرم مادر رو بو ميکنه و ميگه: پيف‌ف‌ف‌ف‌! بو هم گرفته!
– با بيحوصلگی به پسرم ميگم: ببينم، آخرش امروز تو حاضر ميشی يا نه؟ پسرم با خونسردی جواب ميده: من چه ميدونم؟ مگه علم غيب دارم؟
– خانمی از دخترم ميپرسه: اسمت چيه کوچولو؟ دخترم جواب ميده: من چه ميدونم؟ ولی مامان هميشه بهم ميگه دانيلا!

….. (بقیه ش رو همون جا بخونین!)

Advertisements