وقتی مادری احمق میشود

سر آلوشا رو به سینه م چسبوندم و گفتم: «دوستت دارم.» گفت: «منم.» و خودشو بیشتر به من چسبوند. بعد خیلی آروم گفت: «میخوام همیشه پیش تو باشم.» نمیدونم چرا این کار رو کردم، کار کثیفیه… اما موهاشو ناز کردم و گفتم: «خب اگه من مردم چی؟» یه لحظه سرش رو بلند کرد و گفت: «نخیر، تو نمیمیری.» و بغض کرد. اومدم خودمو توجیه کنم به گمونم، چون دستمو آوردم جلو و نازش کردم و گفتم: «خوب بلاخره همه آدما میمیرن دیگه، منم وقتی پیر شدم میمیرم. اون موقع تو دیگه بزرگ شدی، دیگه تنها نیستی… » و داشتم ادامه میدادم که بغضش ترکید و با گریه گفت: «چرا تو نمیدونی؟ حتی آدم بزرگام به مامانشون احتیاج دارن.»

من دلم برای مادرم تنگ شده، اینجا کسی هست که بدونه من چی میگم؟

Advertisements