آدمی که میخواست آدم باقی بمونه

از وبلاگ من و سارا:
بغلش کرده بودم و حرف می زدیم …همیشه وقتی میاد پیشم یه عالمه حرف داره…به اندازه ی 5 روز…دوست داره بشینم تو خونه تا هر وقت خواست در دسترسش باشم … فقط حس کنه که هستم …حتی اگه بره با دوستاش هم بازی کنه ، دوست داره من خونه بشینم …دیشب وقتی گفتم دارم میرم بیرون کلی عصبانی شد و قهر کرد …در اتاقش رو کوبید و رفت بخوابه…رفتم پشت در اتاقش…یه کاغذ چسبونده بود رو در » کسی اجازه نداره بیاد تو اتاق به جز مامان بزرگم » !!…در زدم … اجازه داد برم تو…گفتم که فقط همین آخر هفته ها می تونم برم بیرون …و خیلی خودخواهانه ست که فکر می کنه باید حتما خونه باشم در حالی که خیلی وقتها خودش رفته پیش دوستاش…گفت به من هیچ ربطی نداره … هر کاری دلت می خواد بکن…
این جور موقع ها نقش مادر فداکاراینه که بشینه تو خونه تا بچه این دو روز رو که اومده هر کاری دوست داره کنه…اما من مادر فداکاری نیستم…به خودم این حق رو میدم که گاهی هم اول خودم رو در نظر بگیرم…پس باهاش خداحافظی کردم.
صبح اومد بغلم کرد و گفت ببخشید به خاطر دیشب…بعد توضیح داد که بعداز رفتن من فهمیده که اشتباه کرده.
این جور وقتها خیلی دوسش دارم…وقتی می بینم که داره بزرگ می شه … داره فکر می کنه…داره یاد می گیره به من حق بده…به خصوص که وقتی پیش پدرش هست مرتب بهش می گن » مامانت اگه دوست داشت تو رو ول نمی کرد بره…مامانت دوست نداره زیاد بری اونجا…» و از این قبیل چرت و پرت ها.
دیگه داره بزرگ می شه…دخترم داره قیافه ی یک انسان رو می گیره…اون دیگه یه فرشته ی کوچولو نیست.

Advertisements