خرما همیشه شیرین نیست

نمیتونم چیزی بنویسم. از من انتظار نداشته باشین. تو این مدت بیست بار متن نوشتم و بیست بار دیلیت کردم. چی بگم؟ بگم که خوشحالم من سالمم؟ بگم که متاسفم دیگران مردن؟ بگم که از سرزمین مادریم با ابن همه ثروت انتظار خونه هایی با پی محکمتر از ریشه درخت نخل داشتم؟ بگم که متاسفم از اینکه بسیاری از ضربه مغزی مرده ن؟ از آوارهایی که میشد نباشه؟
ارزونتر از جون آدم تو این مملکت چیزی سراغ دارین؟
لعنت به من اگه بخوام تو این حس و حال متن بنویسم…. لعنت به من.

Advertisements

دوستانه

یه لیوان شیر و چند تا لقمه کوچولوی نون و پنیر گذاشتم توی بشقاب وسط سفره و ناشا رو صدا کردم: «بیا مادر صبحونه تو بخور.» و با خودم فکر کردم شاید اینجوری بتونم یه کمی مستقلش کنم. شاید صبحا وقتی که آلوشا مهد میره، دیگه مجبور نباشم کلی از وقتم رو صرف دادن صبحونه به ناشا کنم.
ناشا یه کمی با تعجب نگام کرد و بعد، با خوشحالی نشست و لقمه اول رو گذاشت دهنش. اولی رو که خورد خیالم راحت شد. آروم آروم رفتم به اتاق خودم و نشستم لبه تخت و در سکوت منتظر موندم تا اگه مشکلی پیش اومد برم کمکش. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که ناشا بدون مقدمه گفت: «سلام… عزیزم… طلا… عسل…!» لبخند زدم و فکر کردم لابد بازم با عروسکشه. اما صحبتهای ناشا همچنان ادامه داشت: «بیا… بیا.. بیا به به بخور. نازی! نازی! اسمت چیه؟…» جا خوردم… ناشا ندونه اسم عروسکش چیه! این دیگه از عجایبه. راستش بیشتر از سر کنجکاوی از جام پاشدم و رفتم ببینم این دخترک با چی داره حرف میزنه…
عنکبوتی چند سانتیمتر اونطرف تر از بشقاب با ناز دست و پاشو دراز کرده بود و داشت با ناشا بفرما میزد!

گلدونی که قوقولی قوقو خوند

تا ناشا اومد لیوان نیمه پری رو که آلوشا ازش آب خورده بود به لبش نزدیک کنه، دویدم و لیوان رو ازش گرفتم. ناشا ایستاد و با داد گفت: «آب میخوام.» گفتم: «میدونم مامان جان، اما این آب دهنیه. اگه بخوری تو هم مثل داداشی خروسک میگیری.*» و آب نیم خورده رو توی اولین گلدونی که سر راهم بود خالی کردم و لیوان رو روی میز اپن آشپزخونه گذاشتم و تازه میخواستم برم به کارها برسم که با فریاد آلوشا از جام پریدم: «مامان خانوم، دیدی چی شد؟ حالا اگه این گلدونه خروسک بگیره چکار کنیم؟!!»
*خروسک مسریه؟

همیشه عاشق

امروز رفته بودم شرکت یکی از دوستام… وقت خداحافظی تا اومدم بخودم بجنبم ناشا رفت طرف پله ها، شوهر دوستم دوید و دستش رو گرفت و با محبت بهش لبخند زد، ناشا هم خندید.
جلو رفتم و تشکر کردم و دست دخترکم رو گرفتم. اولین پله رو که پایین اومدم دخترکم برگشت و به همسر دوستم گفت: «دوستت دارم.»
نمیدونین چه لحظه ای بود برای من… نمیدونین…

تا آنجا که از دستم برآید

بی حوصله از سرو صدای بچه ها، از آشپزخانه بیرون آمدم و به آلوشا که داشت تو خونه بدو بدو میکرد و پاهاشو به زمین میکوبید و یه آهنگ روز رو بلند بلند میخوند خیره شدم. احتمالا نگاهم به اندازه کافی گویا بود، چون آلوشا ایستاد و یه کمی به صورتم خیره شد، بعد بسرعت رفت سمت اتاقش. فکر کردم تموم شده، خواستم برگردم سر کارام که بازم از اتاقش بیرون اومد و نرسیده به آشپزخونه جیغ بلندی کشید و گرومپ گرومپی کرد و رفت.
این بار دیگه به نگاه اکتفا نکردم و گفتم: «بچه جون مگه متوجه نیستی من سرم درد میکنه؟» پسرک بدون اینکه بایسته گفت: «چرا، متوجه هستم.» با ناراحتی گفتم: «واسه همینه که هی سر و صدا میکنی؟» ایستاد، به آرومی نگام کرد و گفت: «ببین مامان فهمیدم سرت درد میکنه ضبط ماشینمو خاموش کردم، اما نمیتونم وقتی از رو سرعت گیرا رد میشم به ماشینم بگم صدا نکنه!» و قبل از اینکه من بخوام حرفی بزنم دوباره گرومپ گرومپی کرد و رفت…
فکر میکنم سرعت گیرای هال خونه ما بیشتر از این حرفا بودن که بشه بدون سرو صدا از روشون رد شد….

حرف و حدیثی

از وبلاگ بودن و مجازی بودن:
هنگامي كه سن نر‌م‌نرمك بالا مي‌رود يك تغيير اساسي در خلق خيلي از آدم‌ها رخ مي‌دهد: نسبت به پدر و مادر (اگر در قيد حيات باشند يا نباشد) شفقت خاصي احساس مي‌كنند. كارها و حرف‌هاي والدين ديگر آن‌قدر اُمل و عقب‌مانده به نظر نمي‌رسد، پس از گذراندن يك سري پست و بلندي، نصايح قديمي و تكراري قيمت و حرمت پيدا مي‌كند و گاه شگفت‌زده احساس مي‌كنيم كه با بالارفتن سنشان ذوقي حكيمانه پيدا كرده‌اند.
و اين ماجرا قسمت‌هاي غم‌انگيزي هم دارد: به نظر من يكي از مهم‌ترين لحظات زندگي يك آدم لحظه‌اي است كه با خود مي‌گوييم؛ «بابا، يا مامان، متوجه نمي‌شود»، اين جدا از آن عصيان مشترك دوره نوجواني است (در دوره بلوغ تقريبا هيچ كس در دنيا نمي‌فهمد به غير از رفقاي هم‌پالكي)، زماني را مي‌گويم كه بت «داناي همه چيز» فرو مي‌ريزد. اين براي نسل من زياد پيش مي‌آيد، هنگامي كه آن‌ها را مي‌بينيم كه به سختي چشم‌هايشان را ريز كرده‌اند و سعي مي‌كنند با تلفن‌همراه سروكله بزنند و يا با سردرگمي به دكمه‌هاي فراوان فرمان‌ از دور دستگاه‌هاي صوتي-تصويري خيره شده‌اند.
ديگر اين‌كه پيرشدن پدر و مادر، اگر به آن متوجه باشيم، غصه‌دارمان مي‌كند. يادمان مي‌آيد كه ممكن است روزي آن‌ها از دست بدهيم، شايد تصميم بگيريم كه بيش‌تر به آن‌ها سر بزنيم، يا به نوعي محبت‌مان را بيشتر ابراز كنيم…؛ معمولا از فردا.
مواظب باشيم، بعضي فرداها هرگز نمي‌رسند.

شب یلدا

watermelon[1]قرارمون این نبود از اول…. دیروز عصر هندونه رو باز کردم و قاچ کردم و گذاشتم تو یه سینی گرد بزرگ استیل و زیرش هم یه سفره انداختم و بچه ها رو به خوردن دعوت کردم. دیدن چهره شفاف بچه ها وقتی قاچهای کوچولوی هندونه رو با دست برمیداشتن و یه کمی تو دستشون له میکردن و بعد به چنگال میکوبیدنش تا فاصله 5 سانتی متری باقیمونده تا دهن رو مودبانه تر طی کنن اونقدر دیدنی بود که حتی همسایه م رو که واسه انجام یه کار کوچیک در خونه مون رو زده بود، به خنده و دروغ نگفته باشم قربون صدقه واداشت.
و اون همه پسته ای که خوردن و من حالا مجبورم قبل از اینکه بقایای پوست پسته و نمک و خرده های آجیل تا توی جاکفشی نفوذ کنه برم خونه رو جارو بکشم،… و گلای نرگسی که با یه زنبق بنفش خوشگل تو گلدون عطر افشانی میکردن و بچه ها هر کدوم یه نفس عمیق از عطرش گرفتن و گونه هاشون گل انداخت…. و اناری که درست و حسابی خورده نشد، چون جوجه هام فکر میکردن باید حتما هسته هر دونه اونو در بیارن؛ خلاصه با همه این اوصاف قرارمون این نبود از اول….
قرار بود من بچه ها رو حموم که دادم (بعد از اون همه خرابکاری موقع خوردن هندونه)، یه تلفن به سپینود که زدم (تولدشه بابا جان)، خونه رو که یه کمی مرتب کردم (افتاده به امروز دیگه)، خلاصه بعد از همه این اوصاف بشینم و بنویسم که من در اولین ثانیه های بامدادی روز اول دیماه آرزویی کردم متفاوت از آرزوی همه سه سال گذشته ام که هر چند در این هم، آرزوی سه سال گذشته م هم بود (من در تمام این سالها فقط آرزو کردم از بچه هام جدا نشم) اما این یه آرزوی جدید بود و برای خودم هم جای تعجب داشت…
قرار بود بعد از اون همه کاری که میخواستم بکنم بشینم و بنویسم که پارسال شب یلدا نمیدونم چرا یادم به وبلاگ گاو و گلدون بود و امسال هم یادم افتاد به همون وبلاگ و اینکه دلم واسه ماههای اولی که مینوشتم و دوستای خوبی که داشتم و ازشون بیخبر موندم تنگ شده.
قرار بود بنویسم بیشتر از هر شعرحافظی دیشب، ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد فروغ توی گوشم زنگ زد و بیشتر از هر شب دیگه ای قلبم تنهاییمو پس زد…
قرار بود بنویسم… میدونم، قرار بود… اما خوب… میدونین….، من دیشب خوابم برد…

بعد از تحریر: غمگین شد؟ نه بابا! من دیشب با بچه هام کلی کیف کردم… شما شاد نبودین؟ مفت از چنگتون پرید! تا یلدای سال دیگه.

بچه فسقلی سه ساله!

از وبلاگ زنانه ها:
دیشب منزل یکی از دوستان بودم. یه بچه فسقلی سه ساله همه را میخ خودش کرده بود و با شیرین زبانی های خودش دل همه را می برد و باهاش یه غل ، دو غل بازی می کرد. من هم تا دلتان بخواد باهاش کل کل کردم.ر را، ی تفظ می کرد و ق را گ و ز را ژ و سوئدی و فارسی را قاطی پاتی می کرد و خلاصه خیلی باحال بود. چون من در آن جمع جدید بودم (بقیه فامیل بودند و او می دانست که دل همه شان را قبلا برده است) اصرار خاصی در مخاطب قرار دادن من داشت، کلی هم بحث های جدی با هم کردیم و اطلاعات رد و بدل کردیم، مثل اینکه من فهمیدم او رنگ آبی را دوست دارد و رنگ بنفش را اصلا دوست ندارد، راستش فکر می کنم نسبت به این رنگ هنوز موضعی نداشت و چون با من سر لج افتاده بود گفت که دوست ندارد. و اینکه ته دیگ برای دندان ها خوب است و بابای او قوی ترین انسان روی زمین است و او اگر غذایش را بخورد به اندازه بابایش می شود، و این او نیست که اخمو و بد اخلاق است بلکه گابریل است که اخمو و بد اخلاق است و کلی اطلاعات از این قبیل که بسیار سودمند بود. آخر شب که رسید داشتم با او چانه می زدم که مرا دوست داشته باشد. این بچه تخس هم چهار دست و پاش رو کرده بود در یک کفش و می گفت مرا دوست ندارد. این مکالمه بین ما رد و بدل شد:
ـ اژیت نکن می خوام بخوابم. ـ من اذیت نمی کنم. اما من خیلی غمگین شدم از اینکه می گی دوست ندارم. بگو دوست دارم تا من هم بتونم برم خونه خودمون. ـ نمی گم. ـ دلیل قانع کننده ای برای اینکه نگی نداری، چرا نمی گی؟ ـ چون بلد نیستم. ـ خوب من می گم، تو بعد از من بگو ، اوکی؟ ـ اوکی. ـ بگو من ـ من ـ تو رو ـ دوست ندارم.. ـ اِ …نشد که ، باز حرف خودت رو می زنی.. ـ من باتییم دایه تموم میشه. ـ چرا باتریت داره تموم می شه؟ ـ آخه تو خیلی حرف می زنی !!!!
بچه تخس، سرش رو گذاشت رو سینه مادرش و خوابید.

جنگ روانی

چند روز پیش دوستم همراه با همسرش به خونه ما اومدن و چند ساعتی کنار ما موندن. قبل از رفتن دوستم رفت دستشویی. آلوشا و ناشا که حسابی با ایشون اخت شده بودن و طاقت یه لحظه دوری نداشتن!!! شروع کردن به در زدن و هل دادن در دستشویی. از اونجایی که در دستشویی ما چقت و بست درست و حسابی نداره (شرمنده) بعد از یکی دوبار تکرار، شوهر خانم با مهربونی به بچه ها گفت: «بچه ها اگه صبر کنین الان خاله میاد. لطفا در رو هل ندین. درست نیست…» و با اضطراب بهشون نگاه کرد.
آلوشا که همچنان به تقلاش واسه در زدن و هل دادن در ادامه میداد گفت: «چیزی نمیشه عمو جون، فوق فوقش یه کمی بوی گند میاد تو خونه!!!!»

بعد از تحریر: واضح و مبرهن است که مادر بچه ها از ادامه این جنگ روانی جلوگیری کرد!

ناشای شیطون

الف – راستی به نظر شما بامزه نیست که ناشا به هر جک و جونوری میگه پشره؟ فکر میکنم پشره یه چیزی تو مایه پشه و حشره باشه!!!!
ب – این دخترک من همیشه اول میگه باز کن منم… بعدش در میزنه… بله؟ پرسیدین ما کجایی هستیم؟!!!

آخر هفته رویایی

از وبلاگ آهو:
يكي دو روز بود كه بشقاب باربي مورد علاقه دخترم گم شده بود. قبلش هم قاشق مورد علاقه اش كه باهاش غذا مي خوره گم شده بود.از پدرشم چند وقتي بود كه بي خبر بود. ديروز ازش پرسيدم: «راستي بشقابت پيدا شد گلم؟» همونجور كه سزش پايين بود و داشت نقاشي مي كشيد جواب داد:»نه،بشقابم كه گم شده هيچ، قاشقمم كه گم شده، تازه.. بابامم گم شده!» به روم نياوردم اما دلم آتيش گرفت. با اينكه نمي خواستم اما با پدرش تماس گرفتم و ازش خواستم زنگ بزنه و با دخترش صحبت كنه. تلفن كه زنگ زد و دخترم كه گوشي رو برداشت، گل از گلش شكفت. به نظرم خيلي مسخره اومد. من اونو گول زده بودم. اما كار ديگه اي نمي تونستم براش بكنم. از اتاق رفتم بيرون. نمي خواستم اشكامو ببينه. چند دقيقه بعد با خوشحالي اومد بيرون و به من گفت: «مامان، بابا گم نشده… گفت آخر همين هفته ، ديگه حتما مياد دنبالم» … ماههاست دخترم منتظر يه آخر هفته رويايي با پدرشه…

راهنمایی و رانندگی

داشتم ظرفای آشپزخونه رو جابجا میکردم که صدای گریه ناشا بلند شد. بشقابا رو روی میز گذاشتم و با عجله رفتم به اتاقشون تا ببینم چی شده. دیدم ناشا افتاده رو زمین و گریه میکنه و آلوشا داره بهش میگه که چیزی نشده و بلند شه.
ناشا رو بغل کردم و گفتم: «گریه نکن مامانی.» و بوسیدمش و بعد رومو کردم به آلوشا و گفتم: «چی شد مامان جان؟ شما که نینداختیش؟» گفت: «نه مامانی. داشت با سرعت قانونی تصادف میرفت که افتاد.» در دستشویی رو باز کردم و صورت اشک آلود ناشا رو شستم و با تعجب گفتم: «سرعت قانونی؟… تصادف که سرعت قانونی نداره!» اومد دم در دستشویی و تکیه داد به چهارچوب و با قلدری گفت: «معلومه که داره، شما بلد نیستی. سرعت قانونی تصادف یعنی اونقدر آدما تند برن که بعدش حتما تصادف کنن. وقتی اونقدر تند میری بعدش باید حتما تصادف کنی دیگه!!!»

علوم

از وبلاگ من و بابايی و ياشار:
ـ بعضی جانداران با شاخ از خودشون دفاع ميکنند مثل چی ياشار جان؟… -مثل بُز!
-آفرين پسرم بعضی ها هم نيش دارند مثل؟… -زنبــــــــــــــــــــور!
-آفرين! بعضی از جانداران روی بدنشان پر دارند مثل چی؟… -مثل جوجی که مُرد!
-درسته! ولی جوجی را شما برديش تو حموم شستی بعدش هم فشارش دادی که آبش بريزه احتمالاً فهميدی که کارت اشتباه بوده، حالا بگذريم.
… -بعضی چيز ها هم رو تنشون سفت داره مثل ماشين!
-بله بدنه ماشين هم از فلز درست شده.
-باز هم بگو مامانی لطفاً!
-چشم! بعضی جانداران بدنشون پوست محکمی داره مثل چی؟… -مثـــــــــــــــــل؟ نميدونم…
-اولش هم ((گ)) داره صداش هم اينجوريه : مُــــــــــــــــــــا!!!… -فهميدم فهميدم گــــــــــــــــــــــــــاو.
-آفرين ….بعضی از جانداران بدنشان با مو پوشيده شده مثل؟… -چی؟ مثل ؟ ……….مثل بـــــابـــــــــايی!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وايسا ببينم دُم بريده ، مگر دستم بهت نرسه!

غمگنانه

-تو به بچه گفتی زهرمار…
-من اینو نگفتم. من فقط بهش گفتم…
-چرا گفتی. تو مادر خوبی نیستی.
– من بچه مو خیلی دوست دارم اما این دلیل نمیشه بچه هر کاری…
-بچه تو؟ بیخود… تو هیچوقت حق نداری رو این بچه ادعایی بکنی.
-ببین، من نمیخوام بحثای الکی بکنم، من مادر این بچه هستم. تو خوب میدونی که مادر این بچه هستم… مادر هیچوقت بد بچه شو نمیخواد.
– آره، مادر… نه تو…
……
و این یکی از هزاران بحثی بود که در طول روز بین ما میشد… بحثی که لبه تیزش اول متوجه مادری من بود. خنجری که عاطفه منو زخمی میکرد. بحثایی که تموم نمیشد و در همه اون روزا و شبای یه سال و نیم اول زندگی آلوشا، منو دچار تردید کرد که من مادر خوبی هستم یا نه.
و من همچنان سعی میکردم.
……
-چرا تلفن رو برنمیداشتی؟
-گرفتار بودم…
-لابد بازم داشتی کتاب میخوندی، آره؟ بچه کجاست؟
-خوابه…
-خب شانس آوردی، حداقل تو بچه شانس آوردی.
……
و من نگفتم که پام رو سرامیک کف آشپزخونه سر خورده بوده، که با پشت سر، زمین خورده بودم، که ده دقیقه تمام نتونسته بودم از جام بلند شم. که آلوشا با وحشت انگشتاشو به خونی که از بینیم بیرون زد کشیده بوده و گفته بوده آخ… بحث نکردم و فقط باور کردم که تنهام و دقیقا همون رفتاری رو باخودم کردم که وقتی باردار بودم کرده بودم.
……
به خودم میگفتم: ببین نوشی، حق نداری ویار داشته باشی. گوش میکنی چی میگم. ویار یه هوس اختیاریه، یه بهونه ست. تو میدونی که میتونی با خودت مبارزه کنی. فقط کافیه روزی ده بار واسه خودت تکرار کنی که تو مجبوری عادی زندگی کنی، مجبوری ویار نداشته باشی. مجبوری وقتی دلت یه چیزی خواست و نبود، به خودت بگی که اینا بازیهای احمقانه ذهنته با تو. مجبوری استفراغ نکنی. اصلا تهوع و ویار حاملگی مال زنیه که صد تا نازکش داره، نه مال تو… با خودت کنار بیا، با شرایطت. با بچه ای که مسئولیتش رو قبول کردی. بهش بگو… به جنینت بگو. باهاش حرف بزن…
……
و من درگیر نجواهایی شدم که تو گوش بچه هام خوندم و قبول کردم با این شرایط باید بپذیرم که این بهترین زندگیه که میتونم داشته باشم.
……
-بچه ازت میترسه. ببین تو چه مادری هستی که بچه ازت میترسه.
-بچه از من نمیترسه، من فقط دارم سعی میکنم بهش بفهمونم که کارش درست نیست.
-نه دیگه، اینا رو هم تو وبلاگت مینویسی؟ اینکه سر بچه داد میزنی؟ اینکه تهدید میکنی میزنیش؟ یا فقط ژست مامانای مهربون رو میگیری؟
……
و من تو ذهن خودم کلنجار میرم…
……
-آلوشا به روح مادرم دیگه پا میشم میزنمت. برو تو اتاقت بچه…
……
و گریه پسرکی که تو اتاقشه، و بدن من که ازدرون میلرزه. خودمو دلداری میدم: من نزدمش، فقط گفتم که میزنم. اما آروم نمیشم. ناشا رو صدا میکنم و یادش میدم: -برو تو اتاق داداشت، بهش بگو عزیزم، بیا… بغلش کن مامانی، داداش تنهاست.
……
خسته ام… کامنتهامو نگاه میکنم:
salam nooshi, moteasefane webloget kheili mozakhraf shode. jarianha dige ziad jaleb nist,dir be dir up date mikoni. masaele hashiei too webloget ziad shode….
……
فکر میکنم حامد از روراست ترین خواننده هامه… فکر میکنم که چقدر خوب که بود، چقدر خوب که نوشت. راستی خودم متوجه نشده بودم؟ نفهمیده بودم که دیگه مدتیه نمیتونم سبکبال بدوم و نفس بکشم؟
من کجام؟ داستانهای حاشیه ای وبلاگ منو تا کجا کشوند؟ انگار دستی گوشه دامن منو گرفت و با خودش کشید پائین. چقدر خودم رو توضیح داده باشم تو این یه سال خوبه؟ چقدر ذهنم درگیر اثبات زن بودنم، مادر بودنم و طبیعی بودنم شده باشه خوبه؟ چند بار مجبور به جواب دادن شده باشم خوبه؟
……
خسته م.. من مثل آدمی که واسه اولین بار جلوی دوربین ایستاده و دستاش اضافی به نظرش میان، نمیدونم با آدما چکار باید بکنم. آدمایی که از سایه به روشنی میان، آدمایی که از روشنی به سایه میرن. آدمایی که فحش میدن، آدمایی که عشق میورزن.. من جای خودمو گم کردم. نمیدونم کدوم رو باید باور کرد، دخترکی رو که هر وقت با مادرش قهر میکنه، منو به باد توهین و تهمت میبنده یا اونی رو که دوستم داره و بدون اینکه حتی یکبار منو دیده باشه.
من خسته م… چرا نقش بازی کنم؟ من یه مادر نرمال و طبیعیم، داد میزنم، گریه میکنم، با بچه هام تندی هم میکنم… مادر شما همیشه با شما یکنواخت بوده؟ همیشه مهربان؟ همیشه گشاده؟ هیچوقت مادرتون از شما دلگیر نشده؟ مادر شما در شرایط من، شما رو بزرگ کرده؟
……
سه ساله که دارم سعی میکنم راهی پیدا کنم بین زنانگیم و مادریم. سه ساله که دارم سعی میکنم با کمترین آسیب به بچه هام چیزهایی رو هم واسه خودم به دست بیارم. به من برمیخوره وقتی یکی میاد خونه م و انتظار داره من با هاله نور دور سرم و یه جفت بال آبی آسمونی در رو براش باز کنم و اونو به بهشتم راه بدم. به من برمیخوره وقتی خسته ام، آدمها بخودشون حق بدن رفتارم با بچه هام و شیوه زندگیم رو قضاوت کنن. به من برمیخوره وقتی یکی به من میگه که منبع درامدت چیه. به من برمیخوره وقتی مجبورم میکنن وارد درگیریایی بشم که هیچ جذابیتی برام نداره.
……
سه ساله دارم سعی میکنم حس گناه رو از خودم دور کنم. سه ساله وایسادم و با صبوری به حرف آدمایی که به من میگن اگه مادر خوبی بودم مینشستم سر زندگیم گوش میکنم. دیگه بسه برام. دیگه کافیمه.
……
آی آدمایی که به این خونه میاین، اینجا زنی هست که هیچ ادعایی نداره. اینجا زنی هست که از بد حادثه یه مادر تنهاست. خسته میشه، گریه میکنه، داد میزنه، همه چیزش مثل مادرشماست. نه بیشتر و نه کمتر. نقادانه به خونه من نیاین. از زیر ذره بین روابط من و بچه هام رو نگاه نکنین. تو الک نوشی وبلاگ و نوشی واقعی منو بالا و پایین نندازین. مرهم نیستین، تو رو خدا این قدر منو با احساس گناه رها نکنین…

فساد آبکی

تازه کامپیوتر رو خاموش کرده بودم تا بگیرم بخوابم که آلوشا خوابالو اومد تو اتاقم و گفت: «آب میخوام.» با مهربونی یقه لباس خوابش رو مرتب کردم و گفتم:«روی میز کنار تختت که یه لیوان پر آب گذاشتم مامان جون…» خمیازه ای کشید و با صدای گرفته گفت: «اونو نمیخوام، اون دیگه فاسد شده، میشه یه لیوان آب دیگه بهم بدین؟»

به هزار کنایه

نشسته بودم رو مبل و قاشق قاشق غذا دهن ناشا میذاشتم که آلوشا یهو گفت: «مامان دیوونه حرف بدیه؟» مکث کردم و بعد گفتم: «نه، اما حرف خوبیم نیست… یه جور مریضیه دیگه.» آلوشا سرش رو تکون داد و گفت: «ریحانه اون روزی به من گفت دیوونه.» بهش گفتم: «چه لوس، میخواستی بهش بگی خودتی.» چشماش گرد شد و با حیرت شونه هاشو بالا انداخت و گفت: «نه مامانی، بهش گفتم ریحانه جون نباید بگی دیوونه، باید بهم بگی تو عزیز دلمی*!!»

*حالا یعنی شما این ترانه ها رو نشنیدین؟!

خروسک بدموقع و کیکی که خریده نشد

تاخیر دارم؟… میدونم.
آلوشا خروسک گرفته. من تا حالا خروسک ندیده بودم. راستش آلوشا رو که توی اون وضع دیدم… خب من خیلی ترسیدم.
اما دیروز فقط روز مریضی آلوشا نبود. دیروز تولد ناشا کوچولوی منم بود. میخواستم براش یه کیک کوچولو بگیرم، که بخاطر مریضی جوجه بزرگه منتفی شد.

من زندگی رو دوست دارم. یه جور دیگه بگم؟ من عاشق زندگی هستم… اینا رو دارم مینویسم که اگه طبیعت میخواد منو خسته کنه و از رو ببره، بدونه که موفق نمیشه…

بوق سگ

امشب بچه ها تا دیر وقت بیدار بودن. کلافه از شلوغی شون رومو کردن به آلوشا و گفتم: «ببینم تو خیال نداری بخوابی بچه؟ میدونی ساعت چنده؟ الان حتی سگا هم رفتن و خوابیدن…» یه نگاهی از سر شیطنت بهم انداخت و گفت: «پس شما چرا بیدارین؟!!»

* تا من باشم و مثال بهتر بزنم!
** کی بود میگفت هوش و حاضرجوابی دردسر سازه؟… هست اما واسه مامان – باباها…!!!

صورتحساب لطفا!



آدرس: اقدسیه، ابتدای جاده لشکرک، سه راه ازگل، بلوار اوشان، کوی جنت، بلوار محک. مجتمع بیمارستانی – رفاهی محک.
زمان: چهارده آذر هشتاد و دو . ساعت یازده صبح تا پنج بعد از ظهر
تلفن تماس جهت پیش خرید بلیط ورودی: 2490544

هر کسی از ظن خود شد یار من

متنی رو نوشتم و بعدم دیلیتش کردم. علتش هرچی بود مهم نیست و اینکه چرا نوشتمش و چرا پاکش کردم… اما کامنتها رو گذاشتم بمونه به احترام اونایی که اومدن و خوندن و نظرشون رو گفتن.

ترانه های کوچک غربت

از دیروز تا حالا با خودم کلنجار میرم که آروم بمونم و نمیتونم. راه میرم و میخندم، احمقم؟ شاید. دل ساده و صبور من به بهانه های ساده خوشبختی اش قناعت میکنه. شادم؟ بدون تردید. حالا من سه سال دیگه زمان دارم که مبارزه کنم و سه سال وقت کمی نیست.
وقتی که غمگین رفتن پدر بودم، همین مرد بود که به من میگفت صبور باش، روزهای خوبی را خواهی دید. امروز هم در میانه اشک و لبخند، نغمه روح افزایش شادمانم میکند، بیخود نیست که از قدیم گفتن: هر آن چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند… بشنوید!

نورها و روشنایی ها شعله ور شدند
به هر سویی نور پاشیده شد
ماه و خورشید و ستاره ها هم
پنداشتم که بر زمین آمدند
آنگاه که تو از کوچه ما میگذشتی…