جنگ روانی

چند روز پیش دوستم همراه با همسرش به خونه ما اومدن و چند ساعتی کنار ما موندن. قبل از رفتن دوستم رفت دستشویی. آلوشا و ناشا که حسابی با ایشون اخت شده بودن و طاقت یه لحظه دوری نداشتن!!! شروع کردن به در زدن و هل دادن در دستشویی. از اونجایی که در دستشویی ما چقت و بست درست و حسابی نداره (شرمنده) بعد از یکی دوبار تکرار، شوهر خانم با مهربونی به بچه ها گفت: «بچه ها اگه صبر کنین الان خاله میاد. لطفا در رو هل ندین. درست نیست…» و با اضطراب بهشون نگاه کرد.
آلوشا که همچنان به تقلاش واسه در زدن و هل دادن در ادامه میداد گفت: «چیزی نمیشه عمو جون، فوق فوقش یه کمی بوی گند میاد تو خونه!!!!»

بعد از تحریر: واضح و مبرهن است که مادر بچه ها از ادامه این جنگ روانی جلوگیری کرد!

Advertisements