شب یلدا

watermelon[1]قرارمون این نبود از اول…. دیروز عصر هندونه رو باز کردم و قاچ کردم و گذاشتم تو یه سینی گرد بزرگ استیل و زیرش هم یه سفره انداختم و بچه ها رو به خوردن دعوت کردم. دیدن چهره شفاف بچه ها وقتی قاچهای کوچولوی هندونه رو با دست برمیداشتن و یه کمی تو دستشون له میکردن و بعد به چنگال میکوبیدنش تا فاصله 5 سانتی متری باقیمونده تا دهن رو مودبانه تر طی کنن اونقدر دیدنی بود که حتی همسایه م رو که واسه انجام یه کار کوچیک در خونه مون رو زده بود، به خنده و دروغ نگفته باشم قربون صدقه واداشت.
و اون همه پسته ای که خوردن و من حالا مجبورم قبل از اینکه بقایای پوست پسته و نمک و خرده های آجیل تا توی جاکفشی نفوذ کنه برم خونه رو جارو بکشم،… و گلای نرگسی که با یه زنبق بنفش خوشگل تو گلدون عطر افشانی میکردن و بچه ها هر کدوم یه نفس عمیق از عطرش گرفتن و گونه هاشون گل انداخت…. و اناری که درست و حسابی خورده نشد، چون جوجه هام فکر میکردن باید حتما هسته هر دونه اونو در بیارن؛ خلاصه با همه این اوصاف قرارمون این نبود از اول….
قرار بود من بچه ها رو حموم که دادم (بعد از اون همه خرابکاری موقع خوردن هندونه)، یه تلفن به سپینود که زدم (تولدشه بابا جان)، خونه رو که یه کمی مرتب کردم (افتاده به امروز دیگه)، خلاصه بعد از همه این اوصاف بشینم و بنویسم که من در اولین ثانیه های بامدادی روز اول دیماه آرزویی کردم متفاوت از آرزوی همه سه سال گذشته ام که هر چند در این هم، آرزوی سه سال گذشته م هم بود (من در تمام این سالها فقط آرزو کردم از بچه هام جدا نشم) اما این یه آرزوی جدید بود و برای خودم هم جای تعجب داشت…
قرار بود بعد از اون همه کاری که میخواستم بکنم بشینم و بنویسم که پارسال شب یلدا نمیدونم چرا یادم به وبلاگ گاو و گلدون بود و امسال هم یادم افتاد به همون وبلاگ و اینکه دلم واسه ماههای اولی که مینوشتم و دوستای خوبی که داشتم و ازشون بیخبر موندم تنگ شده.
قرار بود بنویسم بیشتر از هر شعرحافظی دیشب، ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد فروغ توی گوشم زنگ زد و بیشتر از هر شب دیگه ای قلبم تنهاییمو پس زد…
قرار بود بنویسم… میدونم، قرار بود… اما خوب… میدونین….، من دیشب خوابم برد…

بعد از تحریر: غمگین شد؟ نه بابا! من دیشب با بچه هام کلی کیف کردم… شما شاد نبودین؟ مفت از چنگتون پرید! تا یلدای سال دیگه.

Advertisements