وقتی هیچ کس سرجای خودش نیست

گیج و گم خواب بودم که با تکون دست ناشا بیدار شدم. میدونستم چه خبره. این بود که لبه پتو رو بالا زدم و خودم رو کنار کشیدم. ناشا هم بدون هیچ حرفی خزید کنارم و بلافاصله خوابش برد. یکی دو ساعت بعد از گردن درد بیدار شدم. دیدم خودم مچاله شدم یه گوشه و ناشا هم راحت خوابیده. یواشکی از تخت اومدم پائین و بجای اینکه ریسک بکنم و اون رو بغل کنم بذارمش سرجاش (ممکن بود بیدار بشه)، خودم رفتم تو اتاقش و توی تختش خوابیدم.* نمیدونم چند ساعت گذشته بود. اما با صدای آلوشا به خودم اومدم که داشت تکونم میداد و میون خواب و بیداری میپرسید چرا ناشا رو تخت من خوابیده. وارد مکالمه نشدم. دستشو گرفتم و خوابوندمش کنار خودم. این بار دیگه معطل نشدم. همچین که نفسهاش عمیق شد، جام بلند شدم و رفتم تو اتاق آلوشا و خدا رو شکر این بار تا صبح خوابیدم. صبح با صدای زنگ همه مون از خواب پریدیم و اومدیم تو هال. ناشا از اتاق من، من از اتاق آلوشا و آلوشا از اتاق ناشا…
تا اومدم دهن باز کنم و یادشون بیارم دیشب چی شده بوده، آلوشا با تعجب پرسید: «مامان دیشب اینجا زلزله بوده؟»
* تخت همه ما یه اندازه س… فقط تخت بچه ها گارد (حفاظ) داره.

Advertisements

گزارش

داشتم به آرومی دکمه های لباس خواب آلوشا رو میبستم که یهو گفت: «یادته مامان؟ اون روزی که با خاله سپینود و صبا رفتیم این لباس خوابا رو خریدیم؟»
یه لحظه مکث کردم و یادم افتاد که این یادآوری معصومانه خاطرات آلوشا، یه جورایی اطلاعات زندگی روزمره منو بیرون داده و از این راه بعضیا تونستن منو زیر ذره بین بذارن و بابت هر چیزی توضیح بخوان و محکومم کنن.
با خونسردی بدون اینکه به صورتش نگاه کنم بهش گفتم: «یادمه مامان… اما مگه قرار نبود گزارش روزهامون رو ندی؟» پا به پا شد و گفت: «این که خرید کردنمون بود…» موهاشو ناز کردم و گفتم: «شما فقط از مهد خودت حرف بزن. حرفای خودت رو بزن. خب؟» به صورتم خیره شد و گفت: «باشه… مامانی امروز که داشتم با نازگل صحبت میکردم، بهش گفتم نازگل تو که نمیدونی اون روز که من با خاله سپینود و صبا و مامان اینا رفتیم لباس خواب خریدیم و …..»
واویلا!!!

اورکا

جالبه! امروز متوجه شدم که ناشا داداشش رو صدا میکنه: آلوشا خان!!

مهد کودک چند زبانه!

با غرولند سرمو از رو دفتر سرمشق آلوشا بلند کردم و بهش گفتم: «مادرجان داری بد مینویسی. درست بنویس. دقت کن. ببین این همه یک نوشتی، همش نزدیک بهم و بلند… انگار چمنه! انگار علف کاشتی.» با دلخوری نگام کرد و گفت: «چمن؟ مامان چرا متوجه نیستی؟ من دارم به یونانی یک مینویسم!!!!»

هوسانه

نشسته بودم پای کامپیوتر و داشتم از آخرین فرصتای خواب ناشا استفاده میکردم که آلوشا دوید و اومد کنارم ایستاد. یه کمی خودشو بهم چسبوند و بعد بهم گفت: «مامان اطلسی چیه؟» چشمم رو از روی مانیتور برداشتم و یه کمی فکر کردم و بعد گفتم: «اسم یه گله فکر میکنم.» بعد دوباره رومو برگردوندم تا به کارم ادامه بدم و در همون حال اضافه کردم: «اسم یه نوع پارچه هم هست انگار… واسه چی مامان؟» پابه پا شد و گفت: «میشه برام یه کمی اطلسی بپزی؟» تعجب کردم. ابروهامو بالا انداختم و با خودم فکر کردم اصولا جوشونده یا دم کرده اطلسی داریم یا نه و در همون حال ازش پرسیدم: «باشه… تو کجا اطلسی دیدی که بخورن مادر؟» آلوشا که حسابی ذوق کرده بود، بالا و پائین پرید و گفت: «آخ جوووون! تو مهد دیدم مامانی، همون که دونه دونه قهوه اییه… توش عدس داره دیگه!…»
– «آخ مادر جان… عدسی نه اطلسی!!!»

جان پناه

نوشی غمگینه. نویسنده نوشی از نوشی غمگین تره. هیچی سرجاش نیست. خونه نوشی و جوجه هاش رو اضطراب پر کرده و اعتراض. نوشی خسته شده. این خونه دیگه واسه نوشی امن نیست… دیگه امن نیست…

به نظر شما مهمه اگه آدم نتونه همه حرفاشو بنویسه؟

نشاط باغ پائیزی

از وبلاگ آیتک:
نشاط کوچولوی هفت ساله با مامانش وارد کلاس میشن. یه دونه از این سلام گنده ها میکنم و با یه عالمه لبخند ازش میپرسم چطوری نشاط خانوم؟ دخترک نفسشو ُپر میکنه, نیشش باز میشه تا میاد جواب بده مامانش میدواِ وسط که خیلی ممنون, به لطف شما, شما که خوب هستین ایشالا, خسته نباشید… نشاط کوچولوی نحیف خودشو رو صندلی پیانو جا میده. سرمو خم میکنم طرفش که نگاش بیفته به نگاهم و ازش میپرسم خب این هفته چی داشتیم عزیزم؟ دخترک عینکشو صاف میکنه, باز تا یه نفس عمیق میگیره واسه جواب, مامانش از جا می پره کتابارو در میاره و دونه دونه نشون میده کدوم تمرینا از کدوم کتابا بوده و یه گزارش مفصلم از کیفیت و کمیت تمرینای نشاط در طول هفته ارائه میده. یه دفتر فسقلیم اون وسط رد میکنه طرفم که بعد میفهمم دفترچه انضباتیه! دخترک واقعن خوب میزنه اما اون وسط یه جا گیر میکنه. تا میام بگم سل نبود عزیزم فااِ مامانه با غیظ و پرخاش و تهدید و … می پره وسط که نشاط حواستو جمع کنا. مگه نمیبینی چی نوشته؟؟؟ فک کردم دختر بی نوا حتما اندازه من جا نخورده چون سریع خودشو جمع و جور کرد. با اینهمه نمیدونم بره دلگرمی خودم یا اون پشتشو ناز کردم گفتم عب نداره یه بار دیگه از اول میزان میزنیم. چند میزان بعد دوباره اشتباه میکنه و ایندفعه عین برق گرفته ها برمیگرده طرف مامانش و مامانه هم کم نمیزاره و یه دونه از اون اخم شصت گره ها با یه اَهِ محکم و نفرت انگیز مهمونش میکنه (از همون اَه ا که توش کلی تشر و منت و رخ کشیدنو پشت خالی کردنه). ته دل من که سوراخ شد بچه رو نمیدونم. دخترک دسپاچه میشه و دیگه رسمن قاطی میکنه کجاییم, نشونش میدم اما مغزش دیگه تعطیه. عین مغز خودم… کلی نازش کردم, باهاش حرف زدم. هر ترفند مودبانه ای که حالی میکرد مخاطب من تو کلاس کیه کار گرفتم اما فایده نمی کنه. زبون خانومه آروم نمیگیره. کلاس داره تموم میشه و من هنوز صداشو نشنیدم… مامانه عین بلبل تعارفا رو ردیف میکنه, دخترو میکنه بیرون, خدافظی و درو میبنده. با خودم فک میکنم حتی فرصت نداد خدافظی کنه. یهو نشاط کوچولو درو هولکی باز میکنه و با یه صدای عجیب و جبغ مانندی میگه خدااااافظ! گناهی نداشت که صداش اونجوری دراومد. مطمئنم زیاد فرصت شنیدن انعکاس صدای خودشو بیرون از خونه پیدا نمیکنه. میدونم اون خدافظی عجیبم یه تشکر بود. اینو تو نگاهش خوندم. تشکر بره چند دقیقه محترم شمرده شدن وجودش… تمام مدت کلاس فقط یه چیزی تو کلم چرخ میخورد. آرزوی فجیع یه دونه از اون چکشای گنده و سرپهن کارتونی. از همونا که جیم کری تو مسک از تو آستین کتش کشید بیرون ساعت ونگ ونگیه رو پودر کرد. هیچی اندازه اون چکشه دل خنک کننده کار مامانه رو نمیساخت.

آدمهای متصل به اگر و مگر

از وبلاگ لافم فینی:
فکر میکنم حتی اگه بچه رو تا سن هفت سالگی به مادر بدن، دو چیز هست که حضانت مادر رو باطل میکنه. یکی ازدواج مجدده و یکیش هم جنون! حالا تو این که گاهی ازدواج مجدد مادری که نگهداری بچه ها به عهده شه گاهی در حد جنونه!!! حرفی نیست. اما اینکه این دو موضوع همردیف هم قرار بگیرن واسه اینکه کسی واجد صلاحیت نگهداری بچه هاش نباشه دیگه خیلی خنده داره. شنیده بودم مجلس ششم سعی کرد که شرط عدم ازدواج مادر رو تغییر بده و به جاش بیماری صعب العلاج بذاره. (یعنی مریضی که سخت خوب میشه) که اگه میشد خیلی خوب بود. اما خب نشد و با این اوضاع مملکت معلوم هم نیست که چی بشه. خنده م میگیره. به زن میگن اگه طلاق بگیری بچه ت رو ازت میگیریم. اگه هم طلاق گرفتی و هم بچه ت پیشت موندن، اونقدر اذیتت میکنیم که مجبور شی دوباره ازدواج کنی. اگه طلاق گرفتی و تونستی بچه تو بگیری حق نداری ازدواج کنی باید یه عمری تنها بمونی، چون اگه شوهر کنی بچه هات رو ازت میگیریم. خلاصه اینکه به هر حال دم به ساعت تنت بلرزه که بچه تو ازت میگیریم. میگما… خدایا شکرت. من بعنوان یه زن باید همیشه شوهر داشته باشم. اگه نه همه جور انگی بهم میچسبه. من بعنوان زن همیشه باید مطیع حرف شوهرم باشم. اگه نه اولین چیزی که ازم میگیرن بچه مه. من بعنوان زن همیشه باید بعد از طلاق حسرت داشتن یه همسر خوب و آغوش گرم رو داشته باشم. چون اگه طلاق گرفتم و بچه مو و اگه تونستم مردی رو پیدا کنم که دوستش دارم اولین چیزی که بهم میگن اینه: خفه شو! بشین سر جات… بچه تو میگیریم ها!
خدایا خداوندیت رو هزار بار شکر! مردان قانونت خوب قانون گذاری کردن تو این مملکت. اگه نه من این قدر راضی از شرایطم نبودم!

بچه م حرفش یکیه!

تازه چشمام گرم شده که با گریه ناشا بلند شدم. رفتم اتاقش. دیدم یه کمی روی پتوش بالا آورده. چشمام از زور خواب میسوخت. بلندش کردم و گفتم: «اشکالی نداره.» دست و صورتشو شستم و بهش یه کمی آب دادم خورد. بعد پتو رو بردم و انداختم تو حمام و از کمد یه پتوی تمیز انداختم روش. داشتم از در اتاق بیرون میرفتم که دوباره جیغش بلند شد. خسته بودم. با تغیر بهش گفتم: «… د بگیر بخواب… » بعد یهو یادم اومد با داد و بیداد و غرغر فقط خواب رو از سرش پروندم. این بود که لبخند ملیحی زدم و خیلی سریع به جمله قبلیم چسبوندم: «عسل!»
اما ناشا که حسابی بهش برخورده بود زد زیر گریه و گفت: «چرا به من گفتی بیشعور؟» این دیگه خیلی بامزه بود! با بیحوصلگی و خوابالو تکیه دادم به چهار چوب در اتاقش و گفتم: «من کی گفتم بیشعور مادر جان. من گفتم عسل. حالا بگیر بخواب. من از خستگی روی پاهام بند نیستم.» و میخواستم از اتاق بیام بیرون که دوباره جیغ زد و گریه کرد و گفت: «خب چرا به من گفتی عسل بیشعور؟!!!!»

نسبت ژنتیکی

از وبلاگ دنیای تازه بابی:
چند شب پیش خونه یکی از دوستامون بودیم که 2 تا دختر کوچولو دارن, از اون ور پریده ها هم هستند که مثل بلبل حرف میزنند… مامانشون تعریف میکرد که دختر کوچیکش که 3 سالشه چه کارها میکنه … میگفت بعضی وقتها باباشون میره هله هوله میخره واسشون, بعد, یه شب که باباش با یه کیسه پر از چیپس و پفک و بیسکوییت اومده بود خونه دیگه دیر وقت بود و بچه ها خوابیده بودند؛ فردا صبح شد و مامانه دید دختر کوچولوش هی میاد و میره ,زیرلب با خودش حرف میزنه
– #*_×$^ًٍِّ
– چی میگی مامان جان با خودت؟
– دارم میگم این آقا چرا اینقدر مارو شرمنده میکنه … مارو خجالت میده
– کدوم آقا مامان جان؟؟؟؟؟!!!!!
– اِ مامان… مگه چند تا آقا اینجا داریم؟! بابایی رو میگم دیگه!!!

به تو چه مودبانه

چند وقت پیش بچه ها رو بردم دکتر. توی ماشین مدام نصیحتشون کردم که شیطونی نکنن و آروم بشینن. ناشا سرحال بود اما آلوشا یه کمی ناراحت به نظر میرسید. سرم رو آروم بردم دم گوشش و ازش پرسیدم: «چی شده؟» آب دهنشو یه کمی مزه مزه کرد و گفت: «آمپول میزنه؟»
یاد بچگی هام افتادم و ترس خودم از دکتر. دلم نمیخواست بترسه. دلم هم نمیخواست بیخودی بهش وعده وعید بدم. این بود که موهاشو ناز کردم و گفتم: «فکر نمیکنم… اما در اینمورد فقط دکتر میتونه تصمیم بگیره.» احتمالا حرفم کارساز بود. چون آلوشا هم آروم شد و شروع کرد به شیطنت و بازی.
توی مطب دکتر هم که شکر خدا انگار نه انگار یه مسافت بیست دقیقه ای به گوششون نصیحت خوندم. اون قدر شیطونی کردن که منشی بعد از ده دقیقه صبوری دیگه حسابی بریده بود، یه نگاه خشمالود به من درمونده انداخت و بعد با جدیت روشو کرد طرف بچه ها و گفت: «بشینین بچه ها، اگرنه آمپولتون میزنم.» آلوشا همون طور که دور میز دنبال خواهرش میدوید، بدون اینکه حتی به منشی نگاه کنه، با خونسردی گفت: «اجازه بدین در این مورد دکتر تصمیم بگیره!!» و با جیغ و هیاهوی فراوون کلاه ناشا رو از سرش کشید.

وجه مشخصه

تا سرم رو بالا آوردم همسایه دیوار به دیوار آقای سعیدی یکی از دوستای قدیمیمون رو دیدم. مشغول سلام و احوالپرسی بودیم که آلوشا گوشه آستینم رو کشید و زیر لبی یه چیزی پرسید. توجهی نکردم و به صحبتام ادامه دادم. این بار محکمتر آستینم رو کشید و حرفشو تکرار کرد. یه کمی بهش زل زدم یعنی حالا ساکت که همسایه با مهربونی سرشو آورد پائین و گفت : «جانم، چیه عزیزم؟» آلوشا که یه کمی جا خورده بود، این پا اون پا کرد و گفت: «شما کی هستین؟» همسایه گفت: «من همسایه آقای سعیدی هستم گلم.» آلوشا با کنجکاوی چشم تو چشم همسایه دوستمون انداخت و گفت: «اگه راست میگین و شما غریبه نیستین بگین ببینم موهای آقای سعیدی چه شکلیه؟»

اشاره: به نظر شما مشکلی هست که آقای سعیدی کچل هستن؟!!

آدمهای بی چشمداشت

لطف کنین و از امدادگرای خارجی که به کمک دوستامون در بم اومدن تشکر کنین. اونا روزهای سال نوی خودشون رو توی بم بودن. این حداقل کاریه که ما میتونیم بکنیم… ممنونم از جواد طواف نازنین که لینک رو برام فرستاد. ممنونم از حسین درخشان عزیز که در موردش نوشت و ممنونم از پدرام معلمیان گل که متن رو آماده کرده و توی وبلاگش گذاشته…
لطفا برین و اینجا رو امضا کنین.

بعد از تحریر: نظر خواهیم مشکل داره…میدونم. صبور باشین. درست میشه.

جدال نابرابر

تقصیر خودمه. اگه تنبلی نکرده بودم و نمیذاشتم دو تا کیسه پر از زباله تو خونه جمع بشه، مجبور نبودم اونا رو تو تاریکی و زیر بارون ببرم بذارم دم در. و اگه اونقدر تنبلی نکرده بودم، هیچوقت کیسه ها اونقدر پر نمیشدن که بخوام تلو تلو بخورم تا شیشه شکسته توی یکی از کیسه ها پامو این قدر وحشتناک ببره. خب همینه دیگه… همین جوری میشه که دختر دو ساله آدم وقتی ساق پای غرق در خون رو میبینه با وحشت میگه: «وااااای مامانی، تیر خوردی؟!!!»

سیاست جهانی

از وبلاگ دوست قدیمی:
موقعيت: فرض مي كنيم كليد در اتاق يكي از مقامات مهم كشوری گم شده است. در هر جای دنيا چگونه كليد را پيدا و در را باز مي‌كنند؟
فرانسه: در اين كشور درها معمولا قفل نيستند، بنابراين دستگيره در را مي چرخانند و در را باز مي‌كنند. بعدا ماموران يك كليد يدكي درست مي كنند يا قفل را عوض مي‌كنند.
آمريكا: بلافاصله اف بي آی تعداد 194 نفر از مظنونين القاعده را دستگير و تعدادی از ايرانيان را اخراج مي‌كند و در بازجويي اعضاي القاعده تعدادي بمب و موشك و نارنجك و تانك نفربر و موشك ضد موشك در خانه هاي آنها پيدا مي‌كنند، اما كليدی پيدا نمي شود.
آلمان: حتما يك كليد يدكي در جيب هلموت كهل است، آن را از او مي گيرند.
بلژيك: ابتدا مسول مربوطه به ماموران نامه مي نويسد و اين خبر را مي دهد، بعد موضوع طي نامه اي به وزارت كشور و وزارت خارجه خبر داده مي شود، بعد نامه هايي براي پارلمان اروپا نوشته مي شود. بعد از نه ماه نامه نگاري كليد خودش پيدا مي شود.
انگلستان: در انگلستان هيچ وقت هيچ كليدی گم نمي شود، مگر اينكه از دهها سال قبل در مورد آن تصميم گرفته شده باشد.
كلمبيا: رئيس جمهور از قاچاقچيان مي خواهد كليد را پس بدهند، آنها هم از او مي خواهند قول بدهد ديگر درها را قفل نكنند.
واتيكان: پاپ از خداوند مي خواهد جاي كليد را نشان بدهد، بعد هم يك كليد ساز مي آورند و در را باز مي‌كنند.
ايتاليا: گم شدن هر چيزي در اين كشور طبيعي است، بنا براين در را مي شكنند و خسارت آنرا می‌دهند.
افغانستان: با يك توپ 106 در را از جا مي‌كنند و در اين ماجرا تعدادي از نيروهاي آمريكايي و القاعده هم به قتل مي‌رسند.
عراق: چند ساعت منتظر مي مانند تا عمليات استشهادي انجام شود، در جريان عمليات در هم باز می‌شود و مي بينند صدام آنجا نيست.
سوئيس: براي انتخاب بين باز كردن در يا باز نكردن آن رفراندوم برگزار مي‌كنند.
روسيه: يكي از دزدهايي كه وزير شده است ، با يك سنجاق در را باز می‌كند.

نوشی: و در ايران لابد در یک حماسه مردمی فوتبالیستا و هنرمندا رو دعوت میکنن و دوربین میذارن و از ملت غيور ميخوان هر چی کلید تو خونه هاشون دارن اهدا کنن!

بعد از تحریر: حباب برام نوشته که این مطلب از ابراهیم نبوی ه. من عادت ندارم بدون لینک مطلبی رو از جایی نقل کنم. گناهش از صبح تا حالا به گردن دوست قدیمی! اما حباب در وبلاگش متن رو کاملتر نوشته و نوشته به نظر ابراهیم نبوی در ایران به چه شکل خواهد بود.
ایشون میگه:
ايران: ابتدا تعدادی از عوامل نفوذی را که اتفاقا روزنامه نگار هستند دستگير می کنند، بعد حزب الله از خواهران می خواهد که مواظب حجابشان باشند، بعد چند روزنامه را تعطيل می کنند، بعد کميسيون تحقيق تشکيل شده و برای يافتن کليد وزارت اطلاعات را در جريان قرار می دهند، بعد معلوم می شود که از هر کليدی شش عدد يدکی در مجلس، رياست جمهوری، شورای نگهبان، شورای تشخيص مصلحت، قوه قضائيه و دفتر رهبری وجود دارد، بعد کليدها را پس از استفسار از شورای نگهبان می برند و می بينند هيچکدامشان در را باز نمی کند. بعد با لگد در را باز می کنند و می بينند رئيس جمهور يک هفته در آنجا گير کرده بود و جيکش در نمی آمد.
نتيجه گيری اخلاقی: هر دری يک جوری باز می شود.

بعد از بعد از تحریر: میگم عجب متن پردردسری شد…

فحشهای مدرن

داشتم تلویزیون نگاه میکردم که آلوشا بی مقدمه اومد جلوم ایستاد و یرسید: «مامان پدر سگ حرف بدیه؟» با دستم به آرومی کنارش زدم و گفتم: «آره مامان حرف خیلی بدیه.» دوباره اومد روبروم ایستاد و گفت: «خب پس چرا تو به براونی اون روزی گفتی پدر سگ؟!» جا خوردم… یه کمی سرم رو خاروندم و بعد گفتم: «خوب آخه اون سگه دیگه. پس باباش هم میشه سگ. من بهش گفتم پدر سگ حرف بدی بهش نزدم.» چشماش گرد شد. پرسید: «یعنی اگه گربه بود میشد بهش بگی پدر گربه؟» راه حلم به سرعت جواب داد. خندیدم و گفنم: «آره مامان. درسته. به یه گربه میشه گفت پدر گربه.» با شیطنت سرشو تکون داد و به خواهرش اشاره کرد و گفن: «میگم این ناشا عجب دختر پدر آدمیه ها!!!»

مامان مامان

چشم که باز کردم دیدم ناشا نشسته روی فرش و داره با خودکار روی یه تیکه کاغذ نقاشی میکنه… کمتر پیش میاد صبحها قبل از من بیدار بشه. تا سرمو بلند کردم و متوجه شد بیدارم، خندید و گفت: «سلام دختری!»
این بار اون مامان من شده بود…

مترجم دو زبانه

روی فرش دراز کشیدم و با سستی به آلوشا گفتم: «بازی کن، تا من یه کمی استراحت کنم.» با خوشحالی گفت باشه و دوید ماشینای فلزی شو آورد و کنارم چید و بعد شروع کرد به ویراژ دادن دور و بر من. تازه چشمام داشت گرم میشد که تکونم داد و گفت: «مامانی میشه اون ماتیسه رو بدی به من؟» خمیازه کشیدم و گفتم: «کدوم ماتیس مادر جون؟» گفت: «همون که کنار دستته.» گفتم: «اینجا ده تا ماشین کنار دستم هست که هیچکدومشون ماتیس نیستن. تو کدومو میگی؟» غرغری کرد و گفت: «اینو میگم دیگه… نوک مدادیه… دیدیش؟» با تردید یه ماشین گنده از میون ماشینا جدا کردم و در حالی که سعی میکردم اسم ماشین رو بخونم پرسیدم: «این؟» خندید و گفت: «آره همینو میگم.» و با بیتابی دستشو دراز کرد. ماشین رو بهش دادم و گفتم: «اما اینجا نوشته اسم این ماشین کرایسلر ه.. نه ماتیس.» و با خودم فکر کردم چه خوب که اسم درست ماشین رو یادش دادم.
نگام کرد و گفت: «کرایسلر؟!… خوب کرایسلر به انگلیسی میشه ماتیس دیگه! من انگلیسی شو گفتم.» و دماغشو بالا گرفت و با بی اعتنایی بوقی زد و رفت.
کم که نمیاره!!!

گواهی میدهم

به زندگی ایمان دارم. به عشق، به نور و زایش. به همه آن چیزها که روح سرکشم را جان تازه ای میبخشد و این همه سال مرا سراپا نگاه داشته است.
میل غریبی در من هست…
من از عشق مینویسم؛ شما با من بمانید و با عشق بخوانید.