به تو چه مودبانه

چند وقت پیش بچه ها رو بردم دکتر. توی ماشین مدام نصیحتشون کردم که شیطونی نکنن و آروم بشینن. ناشا سرحال بود اما آلوشا یه کمی ناراحت به نظر میرسید. سرم رو آروم بردم دم گوشش و ازش پرسیدم: «چی شده؟» آب دهنشو یه کمی مزه مزه کرد و گفت: «آمپول میزنه؟»
یاد بچگی هام افتادم و ترس خودم از دکتر. دلم نمیخواست بترسه. دلم هم نمیخواست بیخودی بهش وعده وعید بدم. این بود که موهاشو ناز کردم و گفتم: «فکر نمیکنم… اما در اینمورد فقط دکتر میتونه تصمیم بگیره.» احتمالا حرفم کارساز بود. چون آلوشا هم آروم شد و شروع کرد به شیطنت و بازی.
توی مطب دکتر هم که شکر خدا انگار نه انگار یه مسافت بیست دقیقه ای به گوششون نصیحت خوندم. اون قدر شیطونی کردن که منشی بعد از ده دقیقه صبوری دیگه حسابی بریده بود، یه نگاه خشمالود به من درمونده انداخت و بعد با جدیت روشو کرد طرف بچه ها و گفت: «بشینین بچه ها، اگرنه آمپولتون میزنم.» آلوشا همون طور که دور میز دنبال خواهرش میدوید، بدون اینکه حتی به منشی نگاه کنه، با خونسردی گفت: «اجازه بدین در این مورد دکتر تصمیم بگیره!!» و با جیغ و هیاهوی فراوون کلاه ناشا رو از سرش کشید.

Advertisements