هوسانه

نشسته بودم پای کامپیوتر و داشتم از آخرین فرصتای خواب ناشا استفاده میکردم که آلوشا دوید و اومد کنارم ایستاد. یه کمی خودشو بهم چسبوند و بعد بهم گفت: «مامان اطلسی چیه؟» چشمم رو از روی مانیتور برداشتم و یه کمی فکر کردم و بعد گفتم: «اسم یه گله فکر میکنم.» بعد دوباره رومو برگردوندم تا به کارم ادامه بدم و در همون حال اضافه کردم: «اسم یه نوع پارچه هم هست انگار… واسه چی مامان؟» پابه پا شد و گفت: «میشه برام یه کمی اطلسی بپزی؟» تعجب کردم. ابروهامو بالا انداختم و با خودم فکر کردم اصولا جوشونده یا دم کرده اطلسی داریم یا نه و در همون حال ازش پرسیدم: «باشه… تو کجا اطلسی دیدی که بخورن مادر؟» آلوشا که حسابی ذوق کرده بود، بالا و پائین پرید و گفت: «آخ جوووون! تو مهد دیدم مامانی، همون که دونه دونه قهوه اییه… توش عدس داره دیگه!…»
– «آخ مادر جان… عدسی نه اطلسی!!!»

Advertisements