گزارش

داشتم به آرومی دکمه های لباس خواب آلوشا رو میبستم که یهو گفت: «یادته مامان؟ اون روزی که با خاله سپینود و صبا رفتیم این لباس خوابا رو خریدیم؟»
یه لحظه مکث کردم و یادم افتاد که این یادآوری معصومانه خاطرات آلوشا، یه جورایی اطلاعات زندگی روزمره منو بیرون داده و از این راه بعضیا تونستن منو زیر ذره بین بذارن و بابت هر چیزی توضیح بخوان و محکومم کنن.
با خونسردی بدون اینکه به صورتش نگاه کنم بهش گفتم: «یادمه مامان… اما مگه قرار نبود گزارش روزهامون رو ندی؟» پا به پا شد و گفت: «این که خرید کردنمون بود…» موهاشو ناز کردم و گفتم: «شما فقط از مهد خودت حرف بزن. حرفای خودت رو بزن. خب؟» به صورتم خیره شد و گفت: «باشه… مامانی امروز که داشتم با نازگل صحبت میکردم، بهش گفتم نازگل تو که نمیدونی اون روز که من با خاله سپینود و صبا و مامان اینا رفتیم لباس خواب خریدیم و …..»
واویلا!!!

Advertisements