آینده نگری

دیروز واسه اولین بار بچه ها رو با ترس و لرز سپردم دست آشنایی و بیرون رفتم. نمیخواستم طول بکشه، اما خب… کارم بیشتر از اونی که فکر میکردم طول کشید. وقتی میخواستم برگردم به خونه زنگ زدم و از خانم آشنا پرسیدم که بچه ها در چه حالن. به قدری آشفته جوابم رو داد که وحشت کردم و با نگرانی از راننده خواستم منو هر چه سریعتر به خونه برسونه.
در رو که باز کردم دیدم دخترم به آرومی بغل خانم آشناست اما پسرم رفته بالای مبلها و مثل سرخپوستها بالا و پائین میپره. روسری رو از سرم کشیدم و دستم رو توی موهام فرو کردم و با نگرانی پرسیدم: «چه خبر شده؟» و خانم آشنا تعریف کرد که آلوشا در عرض این چند ساعت چه ها که نکرده…. هر چی بیشتر از شیطنت و آزار آلوشا میگفت، من خوشیم بیشتر میشد. تا جایی که دیگه نتونستم تحمل کنم و پسرکم رو محکم ماچ کردم!
خانم آشنا که دیگه حسابی بریده بود، با غیظ کیفش رو برداشت و با لهجه غلیظ ترکی* گفت: «والله من از شما مادر و پسر متعجبم. من دارم مینالم، شما هی میخندی؟»
دروغ چرا، در تمام مدت فکر میکردم اگه بچه ها رو پدرشون از من بگیره، پوستشو همین جوری میکنن؟!!!!
*ما مخلص هر چی ترک زبان تو این مملکت هست، هستیم.

Advertisements