اشتباه برگشت ناپذیر

دیشب بنا به توصیه دوستی فیلم کارتون* واسه بچه ها گذاشتم و خودم هم نشستم پا به پاشون اون رو نگاه کردم و براشون تعریف کردم که چه اتفاقی می افته. دوستم راست میگفت. همه دو ساعت رو بچه ها میخکوب پای جعبه جادویی نشستن و قبل از خواب با هیجان راجع به بابای شیره و اینکه مرد و شیره بعدش چکار کرد! حرف زدن.
امروز صبح با خودم گفتم: «حالا که اشتیاق دارن خوبه یه بار دیگه براشون فیلمه رو بذارم، تا اونا که سرگرم دیدنن منم به کارام برسم.» فیلم رو تو دستگاه گذاشتم و پریدم پای اجاق گاز تا توی اولین فرصت چای دم کنم که تا چشم ناشا به شروع فیلم و صحنه به دنیا اومدن بچه شیره افتاد با تعجب نگام کرد و گفت: «ا… مامان، باباش که مرده بود؟!!»
* the Lion King

Advertisements