حق به جانب

با عصبانیت به ورق پاره های مدل نقاشی جدیدی که واسه آلوشا خریده بودم نگاه کردم و با ناراحتی گفتم: «اینه دیگه؟ آره؟ من واسه تو کتاب نخرم دیگه؟ اگه قرار باشه تو خونه ما هر کتاب فقط یه هفته عمر کنه و بعدش پاره پاره بشه، همون بهتر که من هیچی برات نخرم و تو هم هیچی نداشته باشی!» که آلوشا حق به جانب نگام کرد و گفت: «بله، همینه دیگه… وقتی مامانا واسه بچه هاشون کتاب میخرن اما پازل نمیخرن، بچه ها مجبورن از کتاباشون پازل بسازن… همینه دیگه!»

Advertisements

وقتی خانواده ای وسعت میگیرد

گوشی تلفن رو برداشتم و در حالی که سعی میکردم با حرکت دستام به بچه ها بفهمونم باید ساکت باشن شروع کردم به احوالپرسی. مثل همیشه بچه ها دورم ریختن و سعی کردن گوشی رو ازم بگیرن. آلوشا که دید من تحت هیچ شرایطی حاضر نمیشم گوشی رو بهش بدم با دلخوری پرسید: «خب پس بگو داری با کی حرف میزنی؟» سرم رو پائین آوردم و آروم بهش گفتم: «خاله.» و رومو برگردوندم. اما آلوشا دستم رو تکون داد و دوباره پرسید: «کدوم خاله؟» اخم کردم و با کج خلقی گفتم: «برو به کارت برس بچه… تو این خاله رو نمیشناسی!» و حرفم هم گرفت. چون دست از سرم برداشت و با خنده به ناشا گفت: «فهمیدی چی شد؟ مامان بازم یه خاله جدید برامون پیدا کرده*!!!» و هر دوشون با هیاهو تا اتاقشون دویدن.
*این خاله ها همگی از الطاف این وبلاگ هستن!

لابد حکمتی داشته

داشتم لباسای کثیف رو تو لباسشویی میریختم که آلوشا دوید و روبروم ایستاد و گفت: «چه موهای خوشگلی داری!» با یه دست کنارش زدم و سرمو تکون دادم. دوباره با ذوق اومد جلو و گفت : «خیلی موهات قشنگه ها!» زیر لب غرغری کردم و گفتم: «لطف داری.» اما انگار اصلا متوجه بیحوصلگیم نبود، چون بازم خودشو بهم چسبوند و گفت: «اصلا موهات مثل موی فرشته هاس.» این بار دیگه خنده م گرفت. موهاشو بهم ریختم و گفتم: «خیلی خب… حالا برو بذار کارامو بکنم.»
هنوز این جمله از دهنم در نیومده بود که آلوشا با سرخوشی بالا و پائین پرید و گفت: «آخ جون، حالا میشه اون شکلاتی رو که گفتی واسه بعد از ناهاره، بخورمش؟!!»

غمگین و شکم شکسته

خوب یا بد با یاداوری خاطراتم زدم زیر گریه. هرچند گریه بیصدایی بود، اما ناشا متوجه من شد و با دیدن اشکام سریع دوید و بغلم کرد و پرسید: «چی شده؟» تو بغلم فشارش دادم و گفتم: «هیچی مادر… دلم شکسته.» با مهربونی نگام کرد و گفت: «وااای… درد میکنه؟ نترس، نترس! الان میبرمت دکتر..» و دستشو کشید رو شکمم!

نوشی سپاسگزار

یه چیزی… راستش چلچراغ هفته گذشته (شماره 94) یه متن راجع به وبلاگ نوشی و جوجه هاش داره. من با دوستان یه مکالمه تلفنی داشتم و اون مکالمه به اضافه لطف و مهربونی دوستانه شون به صورت یه متن توی صفحه 16 چاپ شده. از روز یکشنبه که هفته نامه رو خریدم سعی میکردم به سایت چلچراغ وارد بشم بلکه بتونم لینک بدم شما هم اون مطلبو بخونین، اما موفق نمیشدم، حالا هم که مشکلم حل شده مطلبم رو پیدا نمیکنم تا بتونم لینکش رو اینجا بذارم. به هر حال من از لطف همه بچه های چلچراغ خیلی ممنونم و اگه بشه همه تون رو دعوت به خوندن اون مطلب میکنم.*
اما حالا که صحبت به اینجا کشید بنویسم که زمستون گذشته ماهنامه دنیای کامپیوتر و ارتباطات هم با من مصاحبه ای داشت که اون رو توی ویژه نامه وبلاگ (زمستان 1382) صفحه 74 چاپ کرد. اونجا هم دوستان با لطف همیشگیشون منو شرمنده کردن. متاسفانه در اون موردم من هر چی سعی کردم نتونستم آرشیو ویژه نامه ها رو پیدا کنم تا لینکشو بذارم… بنابراین زحمت اونم با خودتون.
حالا اینو هم اضافه کنم که اینا رو ننوشتم تا بگم ببینین من چه نوشی معروفی شدم. راستش این تنها راه تشکر و خسته نباشی از بچه هایی بود که نسبت به این وبلاگ لطف داشتن… مرسی.
پیوست: اگه شما تونستین لینکا رو پیدا کنین واسه منم کامنت بذارین تا به متن اضافه ش کنم.
*پیوست دوم: یه دوست زحمت کشیدن و متن چلچراغ رو اسکن کردن و گذاشتنش اینجا

حرف راست؟!

از وبلاگ زنانه ها به نقل از دوست نویسنده وبلاگ: يك روز خواهرم و بچه هايش آمده بودند خانه ما مهماني. مادرم رفته بود مثل هميشه در آشپزخانه كه براي آنها تدارك غذا ببيند. دختر خواهرم بعد از مدتي كه ديد از مادرم خبري نشد دويد رفت توي آشپز خانه و گفت: «ماماني , ماماني …الهي تو بميري از دست ما راحت بشي، از بس كه ما تو را زحمتت مي ديم. بيا با ما كمي بازي كن.»

کوچه علی چپ

تا دیدم دهن ناشا رو به صفحه تلویزیون نیمه باز مونده، از فرصت استفاده کردم و قاشق غدا رو چپوندم تو دهنش… با دهن پر زل زد بهم و با خشم گفت: «نکن بیشوری*.» جا خوردم. چپ چپ بهش نگا کردم و منتظر موندم معذرت بخواد که با لوس بازی گفت: «منم که گفتم نکن کوشولویی**!»
کتاب لغت:
بیشوری: بیشعور
کوشولویی: کوچولو
بعد از تحریر:
آلوشا هیچوقت به من فحش نداده بود… فکر کنم این دختره دیگه آخرشه!

آینده ای که به زودی رسیده است!

کتابای مهد کودک آلوشا رو آوردم و گذاشتم کنارش و یه مدل نقاشی هم گذاشتم روبروی خواهرش و جعبه مداد رنگی رو باز کردم. مطابق معمول یه مداد دادم به ناشا و گفتم بکش و با تمرکز نشستم بالای سر آلوشا تا تمریناشو درست حل کنه و با رنگ مناسب رنگشون کنه، که یهو چشمم افتاد به ناشا و دیدم چه قشنگ حباب یکی از مدلها رو رنگ کرده و خیلی کم از خط بیرون زده. تقریبا جیغ زدم: «آفرین… آلوشا دست بزن واسه خواهری….» و هر سه تا مون شروع کردیم به دست زدن.
آلوشا که راستشو بخواین خیلی خیلی ذوق کرده بود، داد زد: «دیدی مامان آینده ای که میگفتی ناشا بزرگ میشه به زودی رسیده است؟»
آخه پا تو کفش شکسپیر نکن پسر جان!

چهچهه بهاری

هوا هنوز درست و حسابی روشن نشده بود که با سر و صدای آواز خوندن ناشا از خواب بیدار شدم. ذوق کردم که دختری دیگه بزرگ شده… حالا صبح که از خواب بیدار میشه آواز هم برام میخونه. یه کمی چشمامو مالیدم و گوشامو تیز کردم ببینم چی میگه… فکر میکنین چی برام میخوند؟ سرکار خانوم تشریف برده بودن تو دستشویی و با فراغ خاطر میخوندن: «اه کردم… هی— اه کردم… هی هی!»

آرزوی سال نو

قبل از تحویل سال از بچه ها خواستم، واسه امسال آرزوی تندرستی کنن. آلوشا با چشمای گرد شده نگام کرد و پرسید: «یعنی چه جوری؟» موهای صاف و لختش رو نوازش کردم و گفتم: «یعنی میگی خدایا یه سال پر از آرامش و سلامتی به ما عطا کن…» بعد نگاش کردم و گفتم: «فهمیدی مامان جان؟» من منی کرد و تو فکر رفت. دیدم ذهنش مشغول شده، گفتم: «اصلا نمیخواد فکرشو بکنی. وقتی سال تحویل شد من آرزو رو میگم، تو بعد از من تکرار کن و ناشا هم بگه آمین. باشه؟» آلوشا مکث کرد و گفت: «آخه من دلم میخواد بگم که رئیس بانک ملت بشم دیگه…» خندیدم و گفتم: «باشه مادر من. اون آرزو رو بذار واسه یه وقت دیگه. فعلا همینو که من میگم بگو… خب؟» طفلی بچه سرشو تکون داد و گفت: «خب»
اما اصلا کار به اینجاها نکشید که من بخوام آرزو بگم و اونم تکرارش کنه و ناشا هم تکلیف آمین رو روشن کنه، چون به محض اینکه آغاز سال 1383 اعلام شد، آلوشا از جاش پرید و گفت: «خدایا تو این سال جدید به من رئیس بانک ملت سلامتی بده!!!» و ناشا هم که هیجان زده تر از داداشش شده بود، با جیغ و داد دور میز دوید و داد زد: « آخ جون!… آلوشا خان بانک ملت، آمین!»

اصطلاحات دردسر ساز

امسال خیلی دیر به فکر خونه تکونی افتادم. حوصله که نداشتم. از دست دادن نیروی کمکی هم باعث شده بود قیدش رو بزنم که به طرز معجزه آسایی تونستم دقیقه نود همه کارهامو انجام بدم که خب… خستگیش افتاد این ور سال.
یه بار که حسابی رنگ و روم پریده بود، نشستم روی مبل و ساعتو نگاه کردم و آروم به خودم گفتم: «ده دقیقه… شاید اگه فقط ده دقیقه استراحت کنم بتونم برم سروقت یخچال…» آلوشا که همون دور و بر میپلکید و به نظرم بدش نمی اومد کاری برام انجام بده، تا اینو شنید دوید و یه شیشه شیر از یخچال آورد و گفت: «بیا مامان، اینو بخور بلکه جون بکنی*…!!!!»
*مادر جان، جون بکنی نه،… جون بگیری…

مصاحبه

خسته از خونه تکونی شب عید افتادم رو تختم تا چند دقیقه ای قبل از اینکه بچه ها کشف کنن کجام و دارم چکار میکنم، نفسی تازه کنم، که ناشا با هیجان و حرارت دوید تو اتاق و در حالیکه غش غش میخندید، پشت در قایم شد. حدس زدم اونقدر سرش به بازی با برادرش گرم بوده که متوجه من نشده، این بود که چشمامو بستم و آروم موندم و منتظر شدم تا بدون توجه به من از اتاق بیرون بره. اما برخلاف تصورم ناشا خیلی سریع متوجه من شد و اومد طرف تخت و تکونم داد و گفت: «ا… مامانی چی شد که تو مردی؟»

گل کوچیک

گاهی وقتا بخودم میگم: «نوشی داری حرف مفت میزنی. در مقایسه با اون خاکی که تو عالم واقع داره سرت میشه، کارت بیشترشبیه شده به سر و صدای بچه ها وقت گل کوچیک تو زمین خاکی. فایده ش چیه که از بلبل زبونی بچه هات بنویسی یا نقد اجتماعی راه بندازی. چه فرقی داره تخیلی بنویسی یا خاطرات روزانه ت رو؟
زندگی بیرون از اینجاس. زندگی همون قانونیه که بهت میگه اگه یه روزی برات مشکلی پیش بیاد هیچکدوم از این کسایی که اینجا این قدر تو و بچه هات رو دوست داشتن نمیتونن برات کاری بکنن. آره،… در مقایسه با اون کلاه گشادی که تا خرخره به سر امثال من داره میره، وبلاگ فقط یه رویای زیبای بچه گونه س.»
اینا رو میگم… اما فکر نمیکنم اگه هفت – هشت ساعت خواب شبانه رو به اضافه ساعتایی که صرف خیالبافی و رویا میشه، از آدم میگرفتن، بازم میتونست زندگی کنه. با خودم فکر میکنم اگه یه روزی وضعم از این که هست بدتر شد، میام اینجا داد میزنم و کمک میخوام. حتی اگه بچه گونه و رویایی باشه، همین فکر که کسی صدامو شنیده آرومم میکنه.
من نرفتم که دیگه هیچوقت ننویسم. نرفتم، قهر نکردم، خلاقیت بچه هام ته نکشیده، ذوق مادرانه م هم هنوز سرجاشه… فقط یه مدت ساکت موندم. مسلمه که برمیگردم و باز از جوجه هام مینویسم. فقط با یه تفاوت… اگه یه روزی بچه هامو از من بخوان بگیرن، من از همه شما کمک میگیرم… از همه شما.
دیگه نمیخوام ساکت بمونم…خب؟