غمگین و شکم شکسته

خوب یا بد با یاداوری خاطراتم زدم زیر گریه. هرچند گریه بیصدایی بود، اما ناشا متوجه من شد و با دیدن اشکام سریع دوید و بغلم کرد و پرسید: «چی شده؟» تو بغلم فشارش دادم و گفتم: «هیچی مادر… دلم شکسته.» با مهربونی نگام کرد و گفت: «وااای… درد میکنه؟ نترس، نترس! الان میبرمت دکتر..» و دستشو کشید رو شکمم!

Advertisements