وقتی خانواده ای وسعت میگیرد

گوشی تلفن رو برداشتم و در حالی که سعی میکردم با حرکت دستام به بچه ها بفهمونم باید ساکت باشن شروع کردم به احوالپرسی. مثل همیشه بچه ها دورم ریختن و سعی کردن گوشی رو ازم بگیرن. آلوشا که دید من تحت هیچ شرایطی حاضر نمیشم گوشی رو بهش بدم با دلخوری پرسید: «خب پس بگو داری با کی حرف میزنی؟» سرم رو پائین آوردم و آروم بهش گفتم: «خاله.» و رومو برگردوندم. اما آلوشا دستم رو تکون داد و دوباره پرسید: «کدوم خاله؟» اخم کردم و با کج خلقی گفتم: «برو به کارت برس بچه… تو این خاله رو نمیشناسی!» و حرفم هم گرفت. چون دست از سرم برداشت و با خنده به ناشا گفت: «فهمیدی چی شد؟ مامان بازم یه خاله جدید برامون پیدا کرده*!!!» و هر دوشون با هیاهو تا اتاقشون دویدن.
*این خاله ها همگی از الطاف این وبلاگ هستن!

Advertisements

یک دیدگاه برای ”وقتی خانواده ای وسعت میگیرد

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.