اسمارتیس بیخود خوشمزه رنگارنگ

بسته اسمارتیس رو باز کردم و با تعجب گفتم: «ا… این اسمارتیسه با اونای دیگه فرق داره! توش بادوم زمینی داره نه شکلات.» و چند تاشو انداختم تو دهنم. آلوشا بسته رو ازم گرفت و مشتش رو پر کرد از اسمارتیسای رنگارنگ و گفت: «بادوم زمینی چیه دیگه؟» و شروع کرد به جویدن. من منی کردم و گفتم : «یه جور تخمه.» و قوطی رو ازش گرفتم و رو جعبه شو نگاه کردم ببینم مغز همش بادوم زمینیه یا چیز دیگه هم داره و دوباره گفتم: «از همونایی که تو آجیل عید میریزن.» و در قوطی رو بستم. بدون اینکه به حرفایی که زدم توجه کنه، اسمارتیسای جویده شده رو قورت داد و گفت: «آهان.» بعد دستشو دراز کرد و پرسید: «مامان، یه کم دیگه از این اسمارتیسای تخ…ی* بهم میدی؟»
* …

 بدون کلمات ناجور! شما هم خاطره مشابهی دارید؟

 

Advertisements

مرور آرشیو پرشین بلاگ

30 آبان 1381
الفبا
ميدونين امروز چی شد؟ داشتم با پسرم الفبای انگليسی کار ميکردم. همه رو درست ميگفت. کلی ذوق کرده بودم. تا رسيديم به حرف ايکس. ازش پرسيدم: «حالا بگو اين چيه؟» گفت: «حرف پاک يادت نره.»
آخه من به کی بگم؟

مادران ركورددار جهان

داشتم کامنتا رو میخوندم که با دیدن یادداشتی، ناخودآگاه سر از وبلاگ جالبی درآوردم. طبق روال همه یادداشتهای وبلاگ رو خوندم و به این یکی رسیدم.
از تاریخ درج مطلب خیلی میگذره، اما حیرت من از خوندنش به قدری زیاد بود که حیفم اومد شما اون رو مطالعه نکنین.

ترس از مرگ

اونقدر این دو روزه همه راجع به زلزله نوشتن که آدم دیگه از خوندن خبرای جدید حالش بد میشه. اما واقعیته. وحشتی که تو جون همه افتاده شوخی نیست. خصوصا در مورد تهران و کرج که خیلی وقته مردمش با کابوس زلزله زندگی میکنن.
موقع زلزله تنها نبودم. برادرم آلوشا رو که خواب بود از رختخواب بیرون کشید و داد زد ناشا رو بیار. ناشا رو بغل کردم و دنبال برادرم از راه پله دوان دوان بیرون اومدم. اگه تنها بودم توی چهار چوب در ورودی می ایستادم و با خودم فکر میکردم امکان نداره من بتونم با اون بچه های کوچولو خودمو به حیاط برسونم. اما واکنش سریع برادرم فرصت فکر کردن رو از من گرفت… وقتی به حیاط رسیدم تازه زمین آروم گرفته بود. ایستادم و با نگرانی بچه های وحشتزده م رو بوسیدم.
مرگ حقه. اینو میدونم. چیزی که عذابم میده اینه که از خانواده کوچولوی من کی میخواد با چه وضعیتی زنده بمونه… خودخواهیه شاید. اما آرزو کردم اگه قرار به مردن باشه یا هر سه ما بمیریم یا هر سه زنده و کنار هم* بمونیم… آرزو کردم اگه قرار به مردن باشه، وقتی باشه که برادرم صحیح و سلامت از ایران خارج شده…
خودخواهیه شاید… اما آرزو کردم اگه قرار به مردن باشه، به من فرصت بیشتری واسه زندگی داده بشه، یکسال … پنج سال… نه! من دلم میخواد بتونم عاشقی بچه هامو ببینم..**
* فکر بچه دزدی و فروش دختر و زنهای جوان بمی در اولین ساعات زلزله هنوز عذابم میده.
** یادم باشه دیگه هیچوقت از مردن ننویسم.
زنده و عاشق ببینمتون.

.

 شما هم نگران مرگ عزیزانتون هستین؟

 

مهمان جمعه

دلم میخواست مثل همه جمعه های دوران مجردی حداقل تا ساعت ده یازده بخوابم. اما کسایی که بچه کوچولو دارن خوب میدونن که بچه ها نود و نه درصد سحرخیزن و روزای هفته هیچ فرقی براشون نمیکنه. فکر یه کوه ظرف نشسته تو سینک ظرفشویی کافی بود تا سر و صدای بچه ها کار خودشو بکنه و من با چشمایی که به زور باز میشد از جام بلند شم و تا جوش اومدن آب توی کتری، سعی کنم به زور دستکشهای ظرفشویی رو دستم کنم و آماده شستن ظرفام بشم.
اگزمای زن خانه دار!!! حتی اسمش هم برام خنده داره. به من گفته بودن تا جایی که ممکنه مواد شوینده به دستات نزن و واسه شستن ظرفا دو تا دستکش دستت کن؛ یکی نخی، یکی پلاستیکی. دستکشا رو دستم میکنم و به زخمای روی پوست پام نگا میکنم. دو تا زخم قرینه که احتمالا هیچ ربطی به مواد شوینده ندارن. این تئوری اگزمای زن خانه دار فقط به تنبلی من جولان داد که بجای روزی سه بار شستن ظرفا، بیست و چهار ساعت یه بار یاد ظرفای کثیف بیفتم.
داشتن مهمون واسه آدمی که به ندرت براش مهمون میاد حادثه خوشایندیه. اما نه صبح جمعه ساعت نه. نه فامیلایی که به ندرت خونه ت میان. نه وقتی که هنوز کلی از ظرفا باقی مونده و سفره صبحونه بچه هات هنوز دراز به دراز وسط هال پهنه.

چند ساعت بعد دبگه به ظرفا و زخمای دست و پاهام اهمیت ندادم. دیگه برام مهم نبود که سفره پهنه و بچه ها هنوز دست به کیکاشون نزدن. دیگه به این فکر نکردم که چرا فامیلا بعد از اون همه وقت به دیدنم اومدن؛ چرا جمعه اون وقت صبح اومدن… دیگه اصلا برام مهم نبود.
باید زودتر از اینا از صورتای نگرانشون میفهمیدم. هر چند بعدها خاله بهم گفت خیالش راحت بوده. من زن قوی و سرسختی هستم.
یه سال به زن به ظاهر قوی و سرسختی که در مقابل اراده روزگار قد علم کرده، گذشته و فقط خدا میدونه این زن تو خلوت خودش چقدر چقدر چقدر شکننده و نازک بوده. فقط خدا میدونه چند بار زانوهای زن لرزیده و حس کرده دیگه تاب و توان ادامه دادن نداره… چند بار نوشته و بعد از ترس دیدن چشمای نامحرم، از ترس آسیب رسوندن به آدمایی که دوستشون داره پاک کرده، سانسور شده، سکوت کرده…
دیگه مهم نیست.
میدونین؟…
یه سال…
دوازده ماه…
سیصد و شصت و پنج روز از رفتن بابا گذشته.

عامل سیل انسانی

برادرم اومده.. کم کم داریم برای مراسم سال بابا آماده میشیم. دیشب بچه ها رو که خوابوندم، بهش گفتم: «اگه میخوای صبح هر وقت دلت خواست بیدار بشی، مجبوری تو اتاق من بخوابی. منم با ناشا تو یه تخت میخوابم.*» به زور و مکافات قبول کرد.
نصفه های شب بود که با کابوس سیل از خواب بیدار شدم. هنوز تو شک و تردید خواب و بیداری بودم که ناشا دستشو انداخت دور گردنم و گفت: «خواب بد دیدی؟ ترسیدی؟ نترس… نترس. بخواب پیش خودم!**» و یا کلی تف!!! سر و صورتمو بوس کرد.
* تخت ناشا یه تخت یه نفره بزرگساله.
**آخه خودش هر وقت خواب بد میبینه، میاد کنار من میخوابه!

مروری بر آرشیو پرشین بلاگ

جعفری
دوستم کتی تعريف ميکنه که يه وقتی برای ۲ ساعت پسر کوچولوشو ميذاره پيش مامانش تا به چند تا کار مهمش برسه. وقتی داشته با عجله برميگشته خونه يادش ميافته که واسه سوپ پسرش بايد حتما جعفری بخره به همين دليل وارد اولين مغازه ايی که رو درش نوشته بوده جعفری ميشه و ميگه: «آقا لطفا يه کيلو جعفری بدين.» فروشنده با حيرت میپرسه: «چی بدم؟» کتی ميگه: «جعفری.» آقاهه ميگه: «ولی خانوم ما که سبزی فروش نیستیم.» کتی ميگه: «خودتون رو در نوشتين جعفری.» آقاهه ميگه: «بعله خانوم نوشتيم … اما نوشتيم لبنياتی جعفری!!»
30 آبان 1381

شامپوی مقتضای سن

داشتم سر آلوشا رو میشستم. بهش گفتم: «وقتی میخوام سرت رو آبکشی کنم دهنت رو باز نکن… مثل دفعه پیش کلی کف میره تو دهنت.» و بردمش طرف دوش. پرسید: «چی؟» گفتم: «د حرف نزن دیگه.» دوباره سرشو بالا آورد و سعی کرد چشماشو باز کنه و پرسید: «چی گفتی؟» و همون موقع یه کمی کف رفت تو دهنش. اخماشو تو هم کرد. انگشتامو لابلای موهاش تکون دادم و گفتم: «حواست کجاست؟ من که گفتم دهنتو باز نکن. حالام اگه تحمل کنی یکی دو دقیقه دیگه حمومت تموم میشه، میری بیرون.» داشتم آبکشی سر رو تموم میکردم که گفت: «پیر شدم دیگه!» خندیدم و گفتم: «تو حتی هنوز جوون هم نیستی که بخوای پیر بشی مادر جون. تو فقط یه بچه ای.» با اخم و تخم نگام کرد و گفت: «من بچه نیستم.» گفتم: «چرا دیگه. ببین تو حتی هنوز شامپو بچه گونه میزنی؟» یه کمی این پا اون پا کرد و گفت: «اگه پیر بودم شامپو پیرگونه میزدم!؟» و با چشمای گرد شده نگام کرد.

جزیره سرگردانی

دیدین حیوونا وقتی زخمی میشن چکار میکنن؟… میرن یه گوشه میشینن و روزی چند بار زخماشون رو لیس میزنن. شنیدم این کار رو برای ضدعفونی میکنن. حالا هر چی که هست، این کار رو اونقدر تکرار میکنن تا زخم به کلی خوب بشه.
از من میپرسین؟… رفتم یه گوشه، تنهایی نشستم و زخمایی رو که به روحم نشسته نوازش میکنم. میگم بلکه زودتر خوب بشه… کودک درونم گریه میکنه و من دلداریش میدم. یه بچه شدم که مادرش رو از دست داده. یه بچه شدم که زرق و برق بازار یه مدتی چشماشو گرفته بوده، حالا بخودش اومده و دیده گم شده و هیچکی رو نمیشناسه…
نترسین. چیزی نیست، فقط امیدمو از خودمم بریدم دیگه.

خواب راستین

این دقیقا همون خوابیه که آلوشا دیشب دید و امروز وقتی داشتم میبردمش درمانگاه تا سرمش رو براش بزنن* برام تعریف کرد. با همون کلمات و اصطلاحات: «مامانی میدونی پدر بزرگ تو هواست**؟… من دیشب خواب دیدم پدر بزرگ زنده اس. اومد دم پنجره اتاقم و زد به شیشه و گفت: «آلوشا جان، انشالله خوب میشی… زود خوب میشی.»»
* پسرکم سخت مریضه.
** خونه ما طبقه دوم یه آپارتمانه.

پسرا شیرن ، مث شمشیرن!

خسته از کار هر روزه و تمام نشدنی خونه، با صبوری به صورت پسرکم خیره شدم، بلکه یه لحظه چشمش رو از روی صفحه تلویزیون برداره، یادش بیاد داشته شام میخورده و خودش، با دستای مبارک خودش! قاشقش رو برداره.
نمیدونم نگاهم گرما داشت، انرژی داشت یا اتفاقی شد که برگشت و نگام کرد و با تعجب پرسید: «چیه مامان؟» با سر اشاره کردم به بشقابش، یعنی که بخور. شونه هاشو بالا انداخت و گفت: «میشه شما بهم غذامو بدین؟ آخه من خسته شدم.» با حرص قاشق رو بلند کردم و گفتم: «خجالت نمیکشی پسر؟ خرس گنده شدی هنوز من باید دهنت غذا بذارم؟»
یه کمی با تعجب نگام کرد و بعد ابروهاشو بالا انداخت و گفت: «خرس گنده؟ نه مامان من که خرس گنده نبودم، من شیر گنده بودم.» و دهنش رو تا جایی که میتونست واسه خوردن غذا باز کرد!

از لابلای کامنتها

کامنتی از نویسنده وبلاگ مامانی:
يه روزي داشتم براي محمد رضا برادرم از دين و پيامبر و اين چيزا صحبت مي كردم، تا رسيدم به اينكه ما پيامبر زن نداريم… يه دفعه محمد رضا با مظلوميت تمام گفت: «پس پيامبر اكرم كيه؟؟»
*** حالا که یه سر تا اینجا اومدین یه سری هم به بابا کوچولو و دخترش بزنین. خدائیش من گاهی کلی میخندم از دست این پدر و دختر… بخونین آخه خودتون!!!

شما هم از خاطراتتون بگین

اندوه از دست دادن

امروز صبح کباب پز خریدم. بعدش با عجله از یه فروشگاه جوجه گرفتم و رفتم دنبال آلوشا. ظهر ناهار جوجه کباب پختم. غذا رو که خوردیم شاد و شنگول به سینی کمی چرب و چیلی نگاه کردم و سیخ های خالی و روکش های نقره ای و آبی کره ای که لابلای پلو آب شده بود. شکمو نیستم… یاد بابام افتاده بودم.
بعد از محبت به بچه ها، اولین چیزی که از بابام یادم میاد کبابیه که درست میکرد و همه کیفش به این بود که همون جا پای منقل کباب، سیخ کباب رو بده دستمون و به قول خودش ما عین شغالی بشینیم و کباب بخوریم. امروز من همین حس رو داشتم. منقل و ذغال و بادبزنی در کار نبود. هر چی بود یه کباب پز بود که با یه شکلنگ بد رنگ پلاستیکی به کپسول نارنجی ایران گاز وصل شده بود و بچه هایی که با پرحرفی دور و بر مامان ورجه وورجه میکردن و مادری که هی با ذوق به صورت بچه هاش نگاه میکرد و با خودش تکرار میکرد: چه احمق بودم که همه عشق بابام رو، همون موقع که بود، درک نکردم.

مرور آرشیو پرشین بلاگ

هاپی در دماغ
ما آدم بزرگا واسه همه چيز منطق مسخره خودمونو داريم. مثلا از صبح تا شب صد جور بدوبيراه ميگيم اما مصريم بچه هامون پاستوريزه بار بيان. از جمله شخص شخيص خودم که خيلی اصرار داشتم پسرم کلمه مف و فين رو ياد نگيره. (حتی حالا هم با اکراه اين کلماتو مينويسم) واسه همين از اول هر وقت اومدم دماغشو پاک کنم بهش گفتم: «مامانی دماغت «هاپی» داره، بيا تا هاپيشو برات پاک کنم!» یه بار پسرم در حاليکه تقلا ميکرد يه جوری از زير دست من دربره پرسيد: «مامان اين هاپيه چه رنگيه؟ اسمش چيه؟!» اولین چیزی که به نظرم رسید اسم و مشخصات «براونی» سگ پاکوتاه همسایه مسیحی طبقه پائین بود. میدونین بعد از این قضیه اولین دفعه ایی که پسرک سگه رو دید چی گفت؟ گفت: «مامان چه خوبه که این بورانیه (نمیتونه بگه براونی!) تو دماغم بود. اگه اون سگ گندهه آقای مهندس اون تو بود چیکار میکردی؟»
27 آبان 1381

تمرین خواندن

حالا باور بکنید یا نکنید آلوشا خوندن و نوشتن یاد گرفته. بدون هیچ آموزشی. نمیگم حرفه ای. اما کم کم شروع کرده به خوندن تابلوی مغازه ها… یا عنوانای درشت روزنامه ها. دفتر هم که بهش بدی سعی خودشو میکنه. گاهی هجی کلمات رو از من میپرسه. مثلا میگه علی رو چطوری مینویسن. میگم: عین لام ی… بعد نگاه میکنم میبینم تو دفترش نوشته علی.
دیروز بعد از اینکه یکی از سریالهای فارسی تلویزیون تمام شد، با شوق و ذوق به آلوشا که داشت با ماشینش بازی میکرد نگاهی کردم و گفتم: «آلوشا جان بخون اسما رو… بخون مادر! ببین نوشته حسن.. حالا چی؟ مینا. بخون اسم هنرپیشه ها رو.» آلوشا با بی میلی سرش رو از رو ماشینش بلند کرد و گفت: «چی رو بخونم؟» با هیجان گفتم:«اسما رو… اسما رو بخون!» اما قبل از اینکه آلوشا بخواد واکنش نشون بده ناشا خودش رو انداخت وسط و گفت: «من میخونم… وایسا من میخونم: اسممممممممما…. اسمممممممممممما… اسممممممممممممممما……» و در حالیکه به صداش اوج میداد با انتظار تشویق به صورتم خیره شد!

.

شما هم از خاطراتتون بگین

هدیه سال نو

یه غلطی کردم واسه عیدی دختره یه جارو برقی اسباب بازی خریدم که با دو عدد باطری ناقابل متوسط کار میکنه و، ای… بگی نگی خرده آشغالی هم جمع میکنه.
از سال تحویل تا حالا مگه جرات میکنم یه خورده نون یا تیکه کاغذ رو زمین بندازم؟ همچین پشت چشم نازک میکنه و جاروشو با غرولند میاره و فرش رو جارو میکنه که هر کی ندونه فکر میکنه مامان خونه چه آدم شلخته و بیفکریه…
چی میگفت مامانم؟ خدا آدم رو محتاج بعضیا نکنه… این دختره اگه میخواست نون ما رو بده چه میکرد؟
*حالا از حق نگذریم اخلاق ناشا به شدت شبیه به منه!

نوشی و جوجه هاش و جوجه خواهرش!

خواهرم روزای آخر بارداریشو میگذرونه. دلم میخواست میتونستم واسه زایمانش کنارش باشم. 15 سال پیش که بچه دار شد مامان همه کارها رو براش انجام داد. حالا فکر میکنم همون یه ذره چیزایی هم که از بچه داری بلد بوده فراموش کرده… من اجازه خروج از کشور ندارم. اگه هم داشته باشم سرجیو اجازه خروج بچه ها رو به من نمیده. منم نمیتونم بچه ها رو به امید خدا ول کنم. آرزو میکردم که میتونستم براش کاری بکنم.
وقتی که بچه دار شدم کاملا تنها بودم. در هر دو مورد تقریبا هیچ کمکی نداشتم. من بخوبی یاد گرفتم که چطور میشه به بچه ها غذا داد، عوضشون کرد و حمومشون برد. به خوبی یه فارغ التحصیل از دانشگاه میتونم یه نوزاد رو از آب و گل در بیارم!
دیروز که باهاش حرف میزدم بهش گفتم: «اگه ایران بودی بچه ت رو تا دوسالگی نگه میداشتم تا از آب و گل در بیاد و بعد بهت میدادمش… تو میتونستی سر کار بری و روال عادی زندگیت ادامه داشت. حداقل فشار این قدر روت زیاد نبود.» (فقط کسایی که بچه های شیر به شیر دارن _مثل خودم_ میدونن بچه داری چه کار سختیه.) خواهرم خندید و گفت: «تو از رو نمیری؟»
با خودم فکر کردم چه اشکالی داشت؟ فوق فوقش میشدیم نوشی و جوجه هاش و جوجه خواهرش!
واسه نی نی پسر ما اسمی پیشنهاد میکنین که تلفظش واسه کانادایی ها راحت باشه؟

شما اسم مناسبی در نظر دارین؟

مرور آرشیو پرشین بلاگ: سیگار

پارسال تابستون يه مدتی پسرم که اون موقع تقريبا ۲ ساله بود گير داد که سيگار ميخوام! اوايل با مهربونی سعی کردم حواسشو پرت کنم. تا مدتی اين روش جواب داد اما بعد از مدتی دوباره سيگار سيگارش شروع شد. سعی کردم با زبون بچه گونه از ضررهای سيگار براش بگم! اينکه بوی بدی ميده و دندوناش سياه ميشه… (با اين همه آدم سيگاری دور و برم اگه از خطر مرگ ميگفتم قطعا به ريشم ميخنديد) اما بازم بی نتيجه بود. از همه بدتر وقتی بود که جلوی غريب و آشنا هوس سيگار ميکرد! يه روز که کلافه از کار خونه بودم، تا اومد گفت مامانی سيگار ميخوام، دادم دراومد که پسره بی ادب اگه يه بار ديگه از اين حرفای بد بزنی هرچی ديدی از چشم خودت ديدی و… و… و… پسرکم زد زير گريه. دلم سوخت. بغلش کردم، بوسش کردم و گفتم: «بيا گل مامان بريم برات آب بريزم تو ليوان بخوری. اشکاتم پاک کن.» در يخچال رو که باز کردم پسرم با هيجان از بغلم بیرون پرید و گفت: «إ… مامان، سيگار!» و ظرف پر از گيلاس رو نشونم داد!
26 آبان 1381

مرور آرشیو پرشین بلاگ: اینبار کمی جدی تر از همیشه

با ناراحتی جامو رو مبل عوض کردم و انگشتمو واسه خشک کردن نمی که رو پیشونیم نشسته بود تکون دادم. مدیر مهد گلایه کرد امروز آلوشا به یکی از پسرای مهد حمله کرده و صورتشو چنگ زده. راستش این زیاد برام عجیب نبود که آلوشا مثل هر بچه طبیعی دیگه ای با بچه های دیگه درگیر بشه اما از این رنج میبردم که امروز و از قضای روزگار درست همین امروز ناشا رو واسه امتحان به مهد سپرده بودم و اونم تو این جنگ همدست برادرش شده بوده و خلاصه همه رو به هم ریخته بودن.
خواهش کردم منو چند لحظه ای با بچه ها تنها بذاره تا بفهمم اصل قضیه چیه. آلوشا هنوز درست و حسابی وارد اتاق نشده بود که با ذوق و شوق گفت: «میدونستم میای کمکمون…» نگاهی به اثرات چنگ پای چشمش کردم و پرسیدم: «این چیه؟» با دلخوری شونه هاشو بالا انداخت و گفت: «کار بنیامینه.» موهاشو از صورتش کنار زدم و پرسیدم: «بنیامین کیه؟… چرا کمک میخواستی؟» و دستشو گرفتم و کشیدم و به آرومی نشوندمش کنار خودم روی مبل. سرشو انداخت پائین و گفت: «یکی از بچه هاس. امروز زدمش.» آهی کشیدم و سعی کردم بدون خورد کردن غرور پسرکم کمی غیظ به صدام بدم و باز پرسیدم: «آخه چرا؟» با قلدری سرشو بالا آورد و گفت: «آخه به خواهرم گفت گوگوری! من بهش گفتم نباید به خواهرم بگه گوگوری! گوش نکرد، کتکشم خورد!!!»
*اینم اندر مزایای جامعه مرد سالار، بدون هیچ آموزشی پسرک چهار سال و نیمه من حق خودش میدونه که هر کسی رو که با خواهرش رو در رو بشه ادب کنه… فکر نمیکنین بعدها همین این سنگ بنای حس نیابت و ولایت و برتری مردا نسبت به زنا میشه؟
**شاید یه کم دیر شده باشه، اما بهتره به پسرم یاد بدم زدن راه ارتباطی خوبی نیست.

مرور آرشیو پرشین بلاگ: کمی بدبو!

دیروز وقتی ناشا رو روانه دستشویی کردم با تعجب شنیدم بعد از اینکه کارش تموم شد با احترام تمام برگشت گفت: «خوشگله، طلایی، عزیزم… الان مامان میاد تو رو میشوره.» با حیرت در رو باز کردم و پرسیدم: «با کی هستی ناشا؟» خندید و به پی پی ش اشاره کرد. اخم کردم و گفتم: «آخه دختر حسابی، آدم با پی پی حرف خوب میزنه؟ این همه خوشگل صداش کردی گفتم حالا با کی هستی.» و همچنان اخم آلود دخترک رو شستم و از دستشویی بیرون اومدم. امروز تا اومدم به خودم بجنبم و برم ناشا رو بشورم دیدم تمام دستشویی رو به گند کشیده. اومدم واکنش نشون بدم که با دمپایی با شدت زد روی پی پی ش! (شرمنده!!!) و با داد و بیداد گفت: «بدجنس… میزنمت… صبر کن!» و تا منو دید گفت: «دعواش کرذم!» و نفس نفس زنان دمپایی رو پرت کرد پائین!

*تقصیر خودمه… باید بهش میگفتم اصلا آدم با پی پیش حرف نمیزنه!
** شرمنده، اما میگن بچه ها تو این سن روی دستشویی شون حس مالکیت شدیدی دارن… شما نشنیدین؟!

از آرشیو پرشین بلاگ: خاطره

يه دوستی دارم که اوایل در مورد بچه هاش کمی بيخيال بود و با آرامش خاطر اونا رو دست همسايه ها میسپرد به همين دليل هم بعد از مدتی به خودش اومد و ديد که پسرش فحش دادن یاد گرفته، هنوز درست حرف نميزنه اما ميگه گمشو، خر.. خانوم هم که از اين موضوع اصلا خوشحال نبوده تصميم ميگيره يه جورايی معنای اصلی فعل گم شدن رو توی کله بچه فرو کنه. به همين دليل يه تعداد اسباب بازی ميريزه جلوی بچه و بعدش يکی يکی اونا رو بر ميداره و ميگه: «ببين عزيزم اين توپه گم شد. ديگه نيست. ببين عسلم اين توتو نيست، گم شد.» بعد جهت امتحان به بچه نگاه ميکنه و ميپرسه: «پس توپه چی شد گلم؟» پسره بدون معطلی جواب ميده: «گم شد، خر!»
بیست و چهارم آبان هشتاد و یک

از آرشیو پرشین بلاگ: کله گنجیشک خورده شده

با تنبلی دراز کشیده بودم رو فرش و خستگی در میکردم. ناشا خوابیده بود. چیزی که نگرانم میکرد سر و صدای بدون کلام آلوشا بود که از آشپزخونه می اومد و ده دقیقه ای بود که قطع نمیشد. از سر کنجکاوی گفتم: «چکار میکنی؟» اومد بیرون و گفت: «دارم قند طبیعی درست میکنم.» ابروهامو انداختم بالا و گفتم: «چی چی درست میکنی؟» با خوشحالی لب و لوچه شو جمع کرد و گفت: «قند طببعی… دارم قندا رو تو آب کمپوت آناناس حل میکنم!» چشام گرد شد. نیم خیز شدم و گفتم: «قندا رو ریختی تو کمپوت آناناس؟» با غرور سرشو تکون داد و گفت: «آره. مریم جون تو مهد گفته قند واسه دندونا خوب نیست. قند مصنوعی اصلا دندونا رو میخوره. به دندونا میگه برین تا دندون مصنوعی بیاد. اما قند طبیعی خوبه چون واسه بدن لازمه…» تو حرفش پریدم و گفتم: «تو بخاطر این کارت تنبیه میشی آلوشا.» اما اون بدون توجه و قطع کردن حرفاش هنوز داشت ادامه میداد: «همه میوه ها قند طبیعی دارن. آب میوه هم خوبه. حالا اگه من بیام قند تو قندون رو تو آب آناناس حل کنم دیگه به دندونای من نمیگه که برو تا دندون مصنوعیا بیان. چون من میخوام که همیشه دندونای خودم تو دهنم باشه…» حوصله م سر رفت. پاشدم برم خرابکاریش رو از رو میز بردارم که دیدم نه قندی در کاره نه دست به کمپوت آناناس زده. بهش گفتم: «تو که گفتی قندا ریختی تو کمپوت… اما اینجا که اصلا قند و قندون نیست؟» با اکراه حرفشو قطع کرد و گفت: «هان؟ خب آره. من داشتم مثلا بازی میکردم. مثلا داشتم قند میریختم.» با غیظ بهش گفتم: «نمیتونستی اینو از اول بگی تا لازم نباشه از جام پا شم؟» سرشو با ناز و ادا اینور اونور کرد و گفت:«آخه مامان، شما اصلا بهم وقت دادین یه ذره حرف بزنم؟ وقت ندادین منم نگفتم دیگه!»

مرور آرشیو پرشین بلاگ: رنگها

پسر بزرگ من سه ساله است. راستش خيلی دلم ميخواست به مهد کودک بره، چون باهوشه. اما بنا به دلايلی نشد. منم واسه اينکه جبران کرده باشم تصميم گرفتم روزی نيم ساعت تا يه ساعت باهاش نو خونه کار کنم. واسه همين با مشورت يه مهد کودک يه تعداد کتاب آموزشی واسه ۳ ساله ها خريدم و درس دادم. از اونجا که من معلم باحالی هستم سر کلاس رنگها با خودم گفتم بذار حالا که اين بچه این قدر باهوشه از وقتش دو برابر استفاده کنه و شروع کردم به گفتن و نشون دادن رنگهای دو اسمی مثل: سياه و مشکی ، سرخ و قرمز ، طوسی و خاکستری… بعد با قيافه پيروزمندانه ايی به پسرم نگاه کردم و عکس يه فيل رو بهش نشون دادم و گفتم: «اين چه رنگيه مامان جون؟» با چشمای درشتش بهم نگاه کرد و گفت: «خاک تو سری!!»
بیست آبان هشتاد و یک

بازسازی خاطرات

دیروز ایمیلی دستم رسید که از سوت و کور بودن خونه و خالی بودن آرشیو گله داشت. با تعجب به وبلاگ سر زدم و دیدم همه چیز سرجاشه. بعد یادم افتاد به پرشین بلاگ. من از پرشین بلاگ به بلاگ اسپات اومدم. یکروز به سرم زد کل آرشیو وبلاگ رو به بلاگ اسپات بیارم. آرشیو پرشین رو دیلیت کردم و هرگز وقت نشد متنا رو اینجا منتقل کنم.
امروز داشتم فکر میکردم بد نیست یه قسمتی از آرشیو پرشین بلاگو اینجا بذارم تا دوستایی که ما رو اون موقع نمیشناختن بتونن متنا رو بخونن. اگه اجازه بدین میخوام تو نحوه نگارش دست نبرم. متنا رو درست با همون نگارش و انشایی بخونین که همون موقع نوشتم. فقط یه نکته، همه متنا رو منتقل نمیکنم. بعضیاش اونقدر شخصی هستن که موندم چرا اون موقع نترسیدم از نوشتنشون!