شامپوی مقتضای سن

داشتم سر آلوشا رو میشستم. بهش گفتم: «وقتی میخوام سرت رو آبکشی کنم دهنت رو باز نکن… مثل دفعه پیش کلی کف میره تو دهنت.» و بردمش طرف دوش. پرسید: «چی؟» گفتم: «د حرف نزن دیگه.» دوباره سرشو بالا آورد و سعی کرد چشماشو باز کنه و پرسید: «چی گفتی؟» و همون موقع یه کمی کف رفت تو دهنش. اخماشو تو هم کرد. انگشتامو لابلای موهاش تکون دادم و گفتم: «حواست کجاست؟ من که گفتم دهنتو باز نکن. حالام اگه تحمل کنی یکی دو دقیقه دیگه حمومت تموم میشه، میری بیرون.» داشتم آبکشی سر رو تموم میکردم که گفت: «پیر شدم دیگه!» خندیدم و گفتم: «تو حتی هنوز جوون هم نیستی که بخوای پیر بشی مادر جون. تو فقط یه بچه ای.» با اخم و تخم نگام کرد و گفت: «من بچه نیستم.» گفتم: «چرا دیگه. ببین تو حتی هنوز شامپو بچه گونه میزنی؟» یه کمی این پا اون پا کرد و گفت: «اگه پیر بودم شامپو پیرگونه میزدم!؟» و با چشمای گرد شده نگام کرد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”شامپوی مقتضای سن

  1. یکی از دوستان وبلاگت رو بعد کلی تعریف بهم معرفی کرد. واقعا توی این همه وبلاگ غمگین و جدی یه وبلاگ شیرین و با مزه از دنیای بچه ها حسابی خستگی آدم رو از بین میبره.

    دوست داشتن

  2. سلام نوشی جان! من همون شیخ پشم پونزده سابقم که با وبلاگ جدید اومدم. دیگه بخاطر چشای ناشا بهت حسودی نمیکنم الان خودم یه دختر با چشای خوشگل دارم. راستی نمیای تهران یه سر خونه ما دوباره روابط بچه ها رو امتحان کنیم؟ الان سیاوش و ناشا همبازین راستی میدونستی سیاوش رو دارم میذارم مهد؟ یه زنگ که نمیزنی نامه بده!

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.