بچه های نسل چندم؟

لم داده بودم جلوی تلویزیون و داشتم سریال نگاه میکردم که باز سر و صدای بچه ها بلند شد. با تنبلی داد زدم: «باز دیگه چیه؟» آلوشا که معلوم بود خیلی بهش برخورده از اتاق دوید بیرون و گفت: «این ناشا به من حرف بد میزنه.» به ناشا اخم کردم و گفتم: «آره؟ حرف بد زدی به داداش؟» سرشو انداخت پایین و گفت: «ببخشین.» اما آلوشا که تازه دور برداشته بود، با قلدری گفت: «میگه بیشعوریت میکنم.» از شنیدن حرف بدش خنده م گرفت. به آلوشا گفتم: «خب حالا. گفت ببخشید دیگه. این چه میفهمه چی بهت گفته، بیشعوریت میکنم، بیشعوریت میکنم… اصلا این جمله معنی داره؟» و برای اثبات حرفم همون طور لبخند زنان از ناشا پرسیدم: «ببینم، تو چه جوری میخوای داداش رو بیشعور کنی؟» ناشا که انگار از لبخند من جون گرفته بود، ماشین پلیس اسباب بازی رو که تو دستش بود، بلند کرد و گفت: «همچی با این میزنم تو سرش…»!

بعد از تحریر: بچه بزرگ میکنیم؟! بابا اینا خیلی خطرناکن.

Advertisements

خواهشمندست…!

دوست عزیز
ببین! وبلاگ نوشی و جوجه هاش رو توی بلاگ اسپات به دلیلی که هیچ وقت نفهمیدم چرا برداشتین فیلتر کردین. (یا شایدم فیلتر کردن و شما خبر نداشتین) اون یکی دومین رو هم، نوشی دات نت رو عرض میکنم، بله! اون رو هم با لطایف الحیل از چنگم در آوردین و بعد نمیدونم چرا و اصلا به چه نیتی تبدیل کردین به یه سایت پورنو که باعث ناراحتی خیلی از خواننده هام شد. (ممکنه از این موضوع هم تا حالا خبر نداشتین.) خلاصه اونا رو گذاشتم به حساب اقتدار و مادرانگی م. حالا کار به گذشته ها ندارم که هر چی بود گذشت، اما الان که قراره عنوان عنصر خود فروخته* به من و جوجه هام چسبونده بشه!!! (شماره 396) محض رضای خدا این لینک ما رو درست بدین مبادا بعدا پیدامون نکنین.

* واسه اینکه خواننده گرامی بعد از صد و بیست سال با خوندن این متن دچار سردرگمی نشه توصیه میکنم به آرشیو بقیه وبلاگها هم سر بزنه و یه نگاهی به نوشته های این چند روزشون بندازه. متجاوز از چهارصد وبلاگ در معرض این عناوین قرار دارن که خیلیهاشون واکنش نشون دادن.

بعد از تحریر:
!- ممکنه خواهش کنم که همه لینک این وبلاگ بینوای نوشی و جوجه هاش رو درست کنن؟ دقیقا بنا به همون مواردی که در بالا عرض کردم.
2- ممکنه خواهش کنم لینک وبلاگ نوشی و جوجه هاش رو درست کنین؟
3- ممکنه خواهش کنم؟
….

بدون هیچ گلایه ای

احتمالا بیشتر از روی کنجکاوی دیدن بود تا خریدن. این شد که با صبوری ایستادم تا سر دختر فروشنده خلوت بشه و وقتی پرسید چی احتیاج دارم، با انگشت به ورقی که پشت ویترین چسبونده بودن اشاره کردم و گفتم: «اینجا نوشتین جاسوئیچی مادر و بچه رسید…» سرش رو تکون داد و گفت: «خب بله،… رسید!» خنده م گرفت. گفتم: «میدونم! میتونم ببینمش؟» بدون اینکه چیزی بگه از لابلای کلی خرت و پرت که پشت سرش به دیوار آویزون کرده بود جاسوئیچی عروسکی زنگوله داری رو که دلنگ دلنگ صدا میکرد داد دستم. فکر میکنین چی بود؟ یه خر* که دو تا کره خر کوچولوتر با زنجیر ازش آویزون بود!**

*حالا بلانسبت مادرا، اما مادر من یکی که میگفت آدم مار بشه مادر نشه. حیف. دیر شده. اما حالا دیگه من میفهمم چی میگه.
** همون خره که توی کارتون Pooh هست.

فراخوان انجمن حمايت از حقوق کودکان

از وبلاگ خورشید خانوم:
«اعضای گرامی، ياران عزيز، امروز يکی از آن فرصتهايی است که شما می توانيد با دستهای مهربان و ياری گر خود انجمن را حمايت نماييد. بعد از حدود ده ماه جستجو بالاخره موفق شديم خانه ای را برای انجمن خريداری نماييم. با توجه به هزينه تعميرات و بازسازی اين خانه و هزينه های جاری انجمن که به هيچ عنوان قابل اغماض نيست از شما همراهان درخواست می کنيم ما را در حل اين مشکل تا آنجا که در توان شماست ياری فرماييد. به روزی می انديشيم که در کنار شما افتتاح اين ساختمان را جشن بگيريم و اين ميسر نمی شود جز با همراهی شما خوبان.
4277 بانک ملی شعبه اسکان(کد شعبه 271) به نام انجمن حمايت از حقوق کودکان»

اصلاحات کلامی

استکان چای رو تا نیمه پر کردم و چند تا حبه قند انداختم توش. کمی ازش چشیدم و بعد شیر آب رو باز کردم و استکان رو پر کردم. بچه ها که دهنشون پر بود از لقمه نون و پنیر با همدیگه با بلندترین صدای ممکن داد میزدن: «چایی داغه، دایی چاقه» و اون قدر به داد و هوارشون ادامه دادن تا من سینی رو روی میز گذاشتم و گفتم: «خیلی خوب… چیه شلوغش کردین. بفرمایین!» با لبخند جلوی هر کدوم یه استکان گذاشتم و سرمو خاروندم و زیر لب زمزمه کردم: «دایی چاقه، دایی چاقه… بنده خدا دایی کجا چاقه؟» آلوشا که چایی شو یه نفس سرکشیده بود، تو چشمام زل زد و گفت: «راست میگی مامانی.» و بعد شونه ناشا رو تکون داد و گفت: «اینجوری باید بگی ناشا: چایی سرده، مامان چاقه!»

 

خاکستر گل سرخ

روی پسرک رو کشیدم، بوسیدمش و از کنار تخت بلند شدم که به آرومی صدام کرد و گفت: «مامان میشه موهاتو رنگ کنی؟» با تعجب برگشتم و پرسیدم: «چرا؟» سر جاش نیم خیز شد و با مهربونی نگام کرد و گفت: «آخه اگه موهاتو رنگ کنی حتی اگه نود و نه سالت هم باشه بازم جوونی. مثل الان نیست دیگه…»

مادر نمونه، تربیت اصیل

زل زدم تو صورت بچه ها و گفتم: «امروز هیچ حوصله ندارم واسه پادرمیونی هی بیام تو اتاق. درست نیست. مهمونا بخاطر تولد شما دارن میان اینجا. واسه اینکه مشکلی پیش نیاد برین تو اتاقتون و خوب به اسباب بازیاتون نگاه کنین. هر کدومو که خیلی دوست دارین و میترسین یه وقت خراب بشه، همین الان بردارین بذارین وسط اتاق تا من بیام جمعشون کنم. اینجوری نه بچه ها از دست شما ناراحت میشن، نه شما اعصابتون خورد میشه. گوش کردین چی گفتم؟ برین ببینم. وقتی عقربه بزرگه اومد روی پنج من میام کمکتون کنم.» و تا سه شمردم و بچه ها تند دویدن تو اتاقاشون.
بعد از چند دقیقه رفتم سراغ اتاق آلوشا دیدم بیخیال وسط اتاق دراز کشیده و طبق معمول داره با کامیونش بازی میکنه. اومدم غر بزنم که با خوش خویی سرشو تکون داد و گفت: «بیخیال مامان. بذار بازیمونو بکنیم. اگه اسباب بازیا رو جمع کنم که دیگه هیچی واسه بازی نمیمونه…» با تردید پرسیدم: «مطمئنی؟» گفت:«آره.» ابروهامو بالا انداختم و گفتم: «خودت میدونی.» و راستش خیلی خوشم اومد. تو دلم به تربیت خوبم آفرین گفتم و با خودم گفتم اینکه بچه تو این سن بتونه تو داشته هاش با بقیه سهیم باشه نشون میده من کارم رو درست و کامل انجام دادم و غرق غرور وارد اتاق ناشا شدم و…!! همه چیز، همه چیز، حتی پتو و بالش وسط اتاق بود. خودشم پریده بود وسط اسباب بازیا و چارچنگولی همه رو چسبیده بود. داشتم با وحشت به اتاق لخت از وسیله نگاه میکردم که با ناراحتی داد زد: «زود باش، تا مهمونا نیومدن جمعشون کن دیگه.» و با عصبانیت نگام کرد!

خفاش، کرکس، شغال… سلسله بی پایان

امروز روز جهانی کودک ه. در مهد کودک بچه های منم جشن هست. نوشتن به نیابت والدین سراغ بچه های بی سرپرست میرن، نوشتن که پارک شهید چمران کرج هم به همین مناسبت جشن هست. بلیط ورودیه رایگان هم دادن.
دیشب بچه ها رو حمام دادم. امروز لباسهای قشنگ تنشون کردم و بوسیدمشون. بهشون گفتم روزتون مبارک. گفتم همون طور که مامانا و باباها یه روز مشخص واسه خودشون دارن، امروزم روز شماست. با لبخند روانه شون کردم.
اما امروز من حتی یه لحظه از فکر اون بچه هایی که در پاکدشت قربانی شدن و تازه داره روشن میشه که قربانی قاچاقچیان اعضای بدن بودن درنیومدم. خوندم که فقط بخاطر همین دلیل جنازه بچه ها سوزونده میشده. خوندم که توی دست برادر کوچیک قاتل بارها چک پول دیده شده، که همین برادر همکلاسی هاشو به بهانه دیدن کفتری که سیگار میکشه به قتلگاه میبرده. خوندم که خانم عبادی هم در مورد قاچاق اعضای بدن بچه ها هشدار داده و این که قضیه به این سادگیام که من فکر میکردم نبوده، فقط انتقام شخصی از جامعه نبوده…
بچه ها کشته میشن تا کلیه هاشون در خدا میدونه کدوم کشور عربی یا اروپایی معامله بشه، اگه جون سالم به در ببرن بازم درصدی از اونا سر از بازارهای برده جنسی دوبی در میارن. بازم اگه جون سالم به در ببرن و شانس داشته باشن، میشن یکی از جماعت حیرونی که بعد از دیپلم و لیسانس، بعد از خدمت سربازی و کار و ازدواج و… ، بعد از هزار تا چیزی که مثل یه برنامه از پیش تعیین شده براشون پیش میاد و اونا پاسش میکنن، هنوز نفهمیدن چرا به دنیا اومدن و قراره چکار کنن.
یه تعدادم میشن قربانیان اصلی خشونت. یعنی همون بچه هایی که میشن خفاش، کرکس، یا چه میدونم کفتار… یا هر اسم دیگه ای که دلتون میخواد روشون بذارین.
اون چیزی که این میون منو آزار میده ارزونی جان و روح آدمهاس. این روزا چی میشنوم؟ «میکشن و می کشیمشون. بچه ها رو سوزوندن، ما اونا رو آتیش میزنیم. صد ضربه شلاق، ده بار دار زدن، سی بار تا پای چوبه دار بردن و باز برگردوندن… نه کمه. باید اونا توی قیر مذاب انداخت.» از مردمی متعجبم که خشونت رو با خشونت جواب میدن. از مردمی متعجبم که خواهان به آتش کشوندن جانیان (توجه کنین: منم میدونم جانی هستن) واقعه پاکدشت در ملاء عام هستن. مردمی که اجازه میدن بچه هاشون این صحنه ها رو ببینن، روحشون به راحتی آلوده بشه. جسم قاتلی رو به دار یا آتش میکشن، و روح ناظران رو هم همزمان. در جایگاهی نیستم که بگم اعدام خوبه یا بد. باید علنی باشه یا نه. بگم واسه عبرت بقیه(!) خوبه یا بد. اما…
از رواج خشونت بترسیم. حداقل بخاطر بچه ها از رواج خشونت بترسیم.

*از امشب باز هم راجع به بچه ها مینویسم. بحران رو رد کردم…

دایره گچی ققفازی

تولد بچه ها نه اینکه برام اتفاق خوشایندی نباشه، که برعکس هست. باید مادر باشین تا بدونین چی میگم. شبا وقتی میرم تا پتوی همیشه کنار زده رو برای بار دهم روی بچه ها بکشم، یه نگاهی به قد و بالاشون میندازم و راستش قند تو دلم آب میشه. هیچی واسه یه مادر بهتر از خوب بزرگ شدن بچه هاش نیست. هیچی برای یه مادر بهتر از سلامتی و صد البته خوشبختی بچه هاش نیست.
در کنار همه این آرزوها مثل همیشه میگم آرزو میکنم عاشقی بچه هام رو از نزدیک ببینم. عشقی که به چشماشون درخشش بده و قلبشون رو صافتر کنه… و البته این عشق وقتی محقق میشه که بچه ها بزرگ بشن. نه اینکه همیشه کوچولو و نی نی مادر باقی بمونن.
اما دوگانگی احساس من بخاطر بزرگتر شدن بچه ها و نزدیک تر شدن به خط پایان حضانت دائم منه. مطابق قانون ایران بچه ها تا هفت سالگی با من زندگی میکنن. بعد از اون دادگاه در این مورد تصمیم میگیره. البته در صورتیکه که پدر درخواست استرداد کنه. که در مورد من، انگار بابای بچه ها از همین الان شاکیه… من پدر نیستم. احساسات پدرا رو درست نمیفهمم. اما خوب میدونم که خودم چی میخوام. داستان دایره گچی قفقازی رو خوندین؟ همون بچه ای که دو زن مدعی مادریش شدن و وقتی قاضی حکم به دو نیمه کردن بچه داد، مادر اصلی بخاطر حفظ جون بچه ش حاضر شد از ادعاش دست بکشه؟ میخوام بچه هام این وسط له نشن… فقط همین.

چهاردهم مهر ماه هزار و سیصد و هفتاد و هشت، پسر کوچولوی من در تهران متولد شد. اسمش واقعا آلوشا نیست. اما اینجا، تو این وبلاگ همه ما آلوشا صداش میکنیم و احتمالا دوستش داریم.
برای آلوشا اونقدر آرزو دارم که فکر نمیکنم اینجابتونم همه اونا رو بنویسم. اما برای خودم؟… از خدا میخوام همیشه کنار بچه هام بمونم. میخوام خانواده سه نفری من هرگز متلاشی نشه و آرامش یه بار دیگه به قلب من برگرده.
ممکنه شما هم برای من دعا کنین؟

دوستتون داریم.

نوشی