به‌روزرسانی

چند روز پیش ناشا بخاطر سرماخوردگی تو خونه موند. ساعت تقریبا ده شده بود که کم کم تو دست و پام پیچید و حس کردم یه جورایی دیگه داره بی حوصله میشه. این بود که بهش پیشنهاد کردم شعرای مهدش رو بلند بلند برام بخونه تا من گوش کنم و همزمان بتونم به کارای آشپزخونه برسم.
رفت رو مبل ایستاد و یه کمی دامنش رو اینور اونور کرد و با ناز و ادا خوند: «ما گلیم، ما سنبلیم، ما بچه های بلبلیم، اگه به ما آب معدنی ندین…» با خنده پریدم وسط شعرش و پرسیدم: «اگه بهتون چی ندن؟» لب و لوچه ش رو با حرص جمع کرد و گفت:«آب معدنی! گفتم که… حرف نزن! دارم شعر میخونم مامان!.. اگه به ما…»…

خب… بعله!

Advertisements