زیست‌شناسی

ناهار رو کشیدم و رو برگردوندم ببینم چکار دارن میکنن که چشمم خورد به آلوشا. بلند گفتم: «شکم خالی نوشابه نخور مادر، معده ت سوراخ میشه ها.» و بشقابها رو روی میز گذاشتم و صندلی خودم رو کشیدم کنار صندلی ناشا و اولین قاشق رو گذاشتم دهنش.
فکر میکنم قاشق دوم یا سوم بود که دیدم یادم رفته سالاد بیارم. واسه همین قبل از اینکه نق نق بچه ها بلند بشه یواشکی از جام بلند شدم رفتم سر یخچال… چشمتون روز بد نبینه هنوز یه قدم از بچه ها دور نشده بودم که از صندلیاشون پریدن پایین و دنبال هم کردن و با دهن نیمه پر شروع کردن به قلقلک دادن همدیگه و خندیدن. من که میترسیدم غذا تو گلوشون بپره با تحکم گفتم: «بسه دیگه، میخواین آپاندیستون بترکه؟» فکر میکنم کلمه آپاندیس اونقدر جلال و جبروت داشت که ناشا یه لحظه متوقف بشه و زل بزنه و به صورتم و بپرسه: «اونوقت خون میاد؟» من که از گرفتن کلکم خیلی خوشم اومده بود سرم رو تکون دادم و گفتم: «بله که خون میاد. حالا مثل دو تا بچه خوب بیان اینجا و غذاتون رو بخورین.» اما آلوشا که انگار از قطع شدن بازیش زیاد خوشش نیومده بود خندید و با شیطنت ادای منو درآورد و گفت: «نوشابه نخور معده ت سوراخ میشه، بازی نکن آپاندیست میترکه، دروغ نگو زبونت جوش میزنه*!!، ولمون کن مامان بذار بازیمونو بکنیم!»

*در همین جا صراحتا اعلام میکنم این یکی از حرفای من نبود! هرچند باعث شد یادم بیاد بچه که بودم مامانم بهم میگفت اگه دروغ بگی خدا سنگت میکنه و من همیشه فکر میکردم چقدر دروغگو رو زمین ریخته!

Advertisements

یک دیدگاه برای ”زیست‌شناسی

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.