و زندگی در گذر است.

از وبلاگ معلمی از بهشتبابا مي گويند: «چقدر لاغر شده اي دختر!» جواب مي دهم: «باباجون مامان دو تا پسر شدم.» دو تا پسر را چنان غليظ و با تاكيد مي گويم كه بابا متوجه شوند كه نوه هاي شيطانش دارند رُسَم را مي كشند. علي تازگيها سينه خيز مي رود. دو روز است كه راه آشپز خانه را ياد گرفته خودش را به آنجا مي رساند و روي سراميكها سر مي خورد و كيف مي كند. امين اسمش را گذاشته علي لودر! خود امين جان هم كه همچنان مشغول بزرگ شدن هستند! دو سه روز پيش شعري را زير لب مي خواند فكر كردم ترانه اي جديد در مهد كودك ياد گرفته گوش تيز كردم و با كمال تعجب شنيدم: «دختر بندري تو چه قد نازي! مال آبادان نوك اهوازي!! عاشقت شدم……» پرسيدم: «امين جان اينو از كجا ياد گرفتي؟» گفت: «آقا اميري (راننده سرويس) برامون گذاشته.» یادم افتاد يك روز كه سوار تاكسي شديم هنوز توی ماشين ننشته، امين از راننده پرسيد: «آقا نوار شاد داري؟؟» با مهد تماس گرفتم. گفتم حاضرم نوار شاد مخصوص بچه ها بخرم بدهم به آقاي اميري براي بچه ها آهويي دارم خوشگله رو بذاره. مدير مهد حرفم را تاييد كرد و گفت: «خودم نوار بچه گونه ميدم به راننده، اما تا كي مي خوايد مانع امين بشيد؟ اون تو اين جامعه داره بزرگ ميشه. تا ابد که نمی تونيد جلوشو بگيريد.» گفتم: «درسته که امين معني اين شعرها رو نمي فهمه اما دوست ندارم از حالا ذهن كوچيكش از اين حرفها پر بشه.» فردا امين زير لب زمزمه مي كرد: «چه خوشگل چه خوشگل چه خوشگل شدي امشب!!!!!!» شب كه مهدي آمد خانه پرسيد: «بابا فيلم (شمسي* در باد) رو ديدي؟ همون كه پسره گرص و اكس ميخوره خودشو از پشت بوم پرت مي كنه پايين؟!»

*پی نوشت از نوشی: اسم فیلم هست شمعی در باد!

Advertisements