ما خدائیش تباه شدیما

این نوشته از وبلاگ گیج منگولی: چندسال قبل پرورشگاهي مي رفتم كه وسط شهرمون بود. سال اول يا دوم دانشگاه بودم و مثل همه جوانها فكر مي كردم در آينده بهترين آدم دنيا ميشم، پاكترين و بي رياترين و موفقترين آدم دنيا كه قطعا هيچكدام از خطاي بزرگترهاش را تكرار نمي كنه. آنجا يك پرورشگاه كوچك بود با 13 تا دختر 7 تا 21 ساله. پرورشگاه به صورت خانه اداره مي شد و فقط سه تا مربي داشت كه شيفتهاشون عوض مي شد. با هزار زحمت اجازه دادند من و خواهرم به آنجا بريم و همصحبت بچه ها باشيم. دنياي هر كدام از بچه ها آنقدر جالب بود كه هنوز هم وقتي يادم مي افته انگار آن لحظات را توي خواب ديدم يا جزئي از يك رمان بوده. هنوز هم حياط قديمي پرورشگاه را مي بينم با درختهاي بلندش و چند تا دختر شيطون كه از يك نردبان بالا رفته اند تا خودشان را به درخت انگور همسايه برسانند و انگور بچينند. يك دفتر بزرگ توي اتاق مدير پرورشگاه بود كه بچه ها هر چيزي را كه از مربيهاشون مي گرفتند توي ان مي نوشتند مثلا يك عدد صابون دريافت كردم امضا: مهري؛ يك مسواك گرفتم: شهلا… ديدن خط و املاي بچه ها انقدر جالب بود كه من گاهي مي نشستم و آنها را مي خواندم. هر كدامشان يك كمد يا فايل داشتند كه وسايلشون را داخلش مي گذاشتند. يك بار يكي از بچه ها كمدش را باز كرد و داخل در كمد را نشونمون داد. پر بود از اثر يك لب كوچولوي قرمز. هر بار قايمكي روژ لب زده بود لبهاش را به در چسبونده بود و اثر لبش را روي آن گذاشته بود.
يك روز بالاخره پرورشگاه تعطيل شد. به بچه ها چوب حراج زدند. تولد زهرا بود كه ديدم مهري نگرانه و مثل هميشه داره غر مي زنه: چي شده مهري – مهري فقط 21 سالش بود اما درست مثل پيرزنها خميده بود يك عينك ته استكاني مي زد و مدام مي گفت ما تباه شديم. چون ادامه فاميلش طبا بود و اوكه تا كلاس دوم بيشتر نخونده بود فكر مي كرد طبا همون تباهه. حرف زدنش هم عين پيرزنها بود. ميگفتند با يك پيرزن بزرگ شده كه سالهاي اول تاسيس پرورشگاه آنجا بوده و از بچه ها مراقبت ميكرده. مهري را مثل خودش بزرگ كرده بود و بعد از مرگش تا مدتي وظيفه نگهداري بچه هاي موقوفه به مهري 10 ساله سپرده شده بود .مهري مدام غر ميزد: «بدبختها بخنديد، برقصيد، نمي دونيد ميخوان چكارتون كنن. پخشتون ميكنن. از هم جدا مي شين.» -«چرا مهري؟» -«صاحب پرورشگاه اومده. دخترش از آمريكا آمده و مي خواد اينجا را بزنن زمين و دوباره بسازند . ما رو هم مي فرستن يك جاي ديگه. بزرگترها را به اصفهان و كاشان و كوچكترها را به… بعضيها را هم شوهر ميدن!»
حرفهاي مهري درست بود. ظرف يكي دو ماه شاهد از هم پاشيدن جمع بچه ها بودم. خيلي از آنها را شوهر دادن. روزهاي آخر براي اينكه بچه ها آبرومندانه برن خونه شوهر هر كدام از بچه ها را به يك خانواده خير سپردند تا خواستگارها آنجا بيان سراغشون. توي جشن عروسي يكي دوتاشون هم بودم. آخرين بار يكيشون را توي اتوبوس ديدم. با شوهرش بود و انگار دلش نمي خواست چيزي از گذشته اش يادش بياد. منم به يك سلام و خداحافظي بسنده كردم.
مهري همونطور كه خودش مي گفت تباه شد. زن يك شاگرد راننده شد كه با خانواده شلوغ و پرجمعيت پدريش توي يكي از محلات پايين شهر زندگي مي كرد. حالا هنوزم وقتي چشمهايم را مي بندم او را مي بينم كه گوشه اتاق قوز كرده و بافتني اش را نزديك چشمهاش گرفته و پوست تخمه هايي كه خورده از لبهاش آويزونه و ميگه: «ما خداييش تباه شديما!»

Advertisements