نیایش

به نظر من سه سالگی سن کابوس دیدنه. میگن منم تو همین سن کابوس میدیدم. نوشته های این وبلاگ رو هم که میخونم میبینم آلوشا هم کابوس میدیده.

چند وقت پیش به سرم زد که به بچه ها یاد بدم قبل از خواب دعا بخونن. خصوصا به ناشا که بیشتر از آلوشا خواب بد میبینه. شب قبل از خواب بهش گفتم: «هر وقت که حس کردی میترسی دعا کن.» تو تختش اینور اونور شد و گفت: «چه جوری دعا کنم؟» پتو رو کیپ تا زیر گلوش بالا کشیدم و گفتم: «هر جور دوست داری. هر چی دلت میخواد بگو… مثلا بگو که دلت میخواد خوابای خوب ببینی. یا دلت میخواد یه عروسک خوشگل داشته باشی. یا هر چیز دیگه ای.»
ناشا که کلافه شده بود، تند دستاشو از زیر پتو بیرون کشید و با لحن سوزناکی گفت: «خدا جون، یه کاری کن من و داداش گلم و براونی*(!) همیشه پیش مامان بمونیم… آمین.»
*حالا براونی، سگ پاکوتاه همسایه طبقه پائین وسط زندگی ما چه میکرد خدا میدونه و بس!

Advertisements