تاریخ

یکی از معدود مواردیه که سفره انداختم توی هال روبروی تلویزیون و شام میخوریم. ساندویچا رو میدم دست بچه ها و با سر اشاره میکنم بخورین. مجری اخبار با صدای رسایی میگه: «بیست و دو بهمن هشتاد و سه*…» و ادامه میده. نگام می افته به آلوشا که چشم از مجری برنمیداره. آهسته شونه شو تکون میدم: «بخور مادر.» اصلا صدامو نشنیده. ساندویچو میذاره تو سفره و با کنجکاوی میپرسه: «مامان؟ بیست و دو بهمن هشتاد و سه یعنی چی؟» میگم: «خب یعنی روز بیست و دوم ِ ماه بهمن ِ سال هشتاد و سه.» و لبخند میزنم. آلوشا با چشمای گرد شده نگام میکنه و میگه: «یعنی خیلی وقت پیشا؟» خنده م میگیره. میگم: «نه مادر جون، یعنی همین امروز.» آلوشا که جا خورده میگه: «امروز؟ خب پس چرا نمیگن امروز؟» و بعد زیر لب غرغر میکنه: «بیست دوم بهمن هشتاد و سه همه ش میشه امروز!»

*گزارش راهپیمایی بیست و دوی بهمن بود.

Advertisements