چاه

آزاد نیستم. نه که بخوام و نباشم. نیستم دیگه. موضوع از دل خواستن و نخواستنش رد کرده. این چند روز که برف اومد خونه نشین شدیم. از شنبه که بچه ها از مهد اومدن تا دیروز عصر که خرید مایحتاج غذایی ما رو تا وسطای کوچه کشوند و بعد پشیمونمون کرد، اصلا پامون رو از خونه بیرون نذاشته بودیم.
بیخیال نون و تخم مرغ و ماست، برگشتم خونه و بچه هامو سخت به سینه م فشار دادم. حتی حاضر نبودم ریسک کنم. اگر تاکسی یا آژانس رو یخ و برف سر بخوره… اگه تصادف کنیم… اگه بچه ها زمین بخورن… اگه تو این سوز و برف سرما بخورن…
نتونستم بخوابم. من نتونستم بخوابم.
خوش خیالم که کنج خونه م، نشستم و بچه هامو تنگ بغلم گرفتم. که بزرگترین ادعام اینه که در مورد هیچی تو این وبلاگ ادعایی نداشتم. که خدا میدونه از وقتی قضیه پاکدشت -بخونین بزرگترین پرونده سیاه هفتاد سال اخیر ایران- رو شنیدم، یه شب آروم سرم رو زمین نذاشتم و هیچ کاری از دستم برنیومده.
وای به شما که مادرین، که پدرین، که قراره بچه دار بشین، که قراره یه روزی ازدواج کنین. اسمش هر چی میخواد باشه: جنگ، حمله امریکا، زلزله، اصلا تصادف یا مرگ طبیعی… باورتون میشه یه جایی همین دور و برا یه بچه ای نمیتونه روی صندلی مهد کودکش بشینه؟
نمیتونم بخوابم. بچه هامو تو بغلم میگیرم. هی دعا* میکنم: خدایا به من فرصت بده زنده بمونم. خدایا به من فرصت بده از بچه هام مراقبت کنم. خدایا به من فرصت بده مادریم رو تموم کنم. خدایا من از تنهایی و بی کسی آدما میترسم… خدایا امشب حداقل به دعای من ِ مادر به داد همه بچه های بی پناه برس.

گلناز رو بخونین. با من خون گریه میکنین.
*جز دعا چه میتونم بکنم؟ به بچه هام واسه مقابله با ترسشون جز دعا چی میتونم یاد بدم؟
لینک بدم؟ کمک مالی کنم؟ چقدر؟ چند بار؟ چند سال؟
من از مملکتی که فقط توی یه شهرش صدها بیجه دارن شکل میگیرن میترسم. من کم کم از ایرانی بودن خودمم میترسم.
من جز دعا هیچی به ذهنم نمیرسه… هیچی.

Advertisements