سوراخ سوزن و در دروازه

این متن از وبلاگ پرگلکامروز صبح حدودای ساعت پنج و نيم داشتم توی هال درس ميخوندم که صدای گاز دادنِ متوالی ِ يه ماشين از توی کوچه توجهم رو جلب کرد. سعی کردم بهش توجه نکنم و دوباره تمرکزم رو جمع کنم ولی مگه ول کن بود! رفتم پشت پنجره و ديدم يه ماشين توی يخبندون کوچمون گير کرده و هرچقدر عقب جلو ميکنه ماشينش از توی چاله در نمياد. يه يک ربع بيست دقيقه ای از اون بالا شاهد تلاش مذبوحانه‌اش بودم ولی چون صبح ِ روز تعطيل بود هيچ ماشينی از اين محدوده عبور نمی‌کرد تا کمکش کنه. اون طفلکی هم که دست تنها کاری ازش بر نميومد. هوا هم هنوز تاريکه تاريک بود. خلاصه شال و کلاه کردم و رفتم پايين کمکش! در پارکينگ رو که باز کردم برگشت با تعجب بهم نگاه کرد. يه مرد حدودا» پنجاه ساله بود با يه ماشين فکسنی مالِ حداقل سی سال پيش. از اين هيلمن قديمیها. بهش گفتم کمک ميخواين؟ و در حالی که به سمت خونمون اشاره ميکردم گفتم الان بيست دقيقه هست از اون بالا دارم نگاتون ميکنم. گفت آخه چطوری ميخوای کمک کنی؟ يکم ماشين رو نگاه کردم و گفتم ميخواين من بشينم پشت فرمون شما هل بديد؟ يکم فکر کرد و گفت باشه! خلاصه من نشستم پشت فرمون و شروع کردم به گاز دادن. ولی مگه ماشين حرکت ميکرد! خلاصه بعد از ده دقيقه تلاش، ماشين از توی چاله در اومد و آقاهه رفت و منم برگشتم خونه. کاپشن و کلاه و شال گردنم رو انداختم روی مبل توی هال و نشستم به درس خوندن. نيم ساعت بعد که هوا يکم روشن‌تر شده بود مامانم بيدار شد و اومد توی هال کنار ِ من. يه نگاه به کاپشنم انداخت و گفت ميخوای جايی بری؟ خنديدم و گفتم نه بابا! جايی بودم! با تعجب پرسيد کجا؟ و جريان رو براش تعريف کردم. بر خلاف تصورم که انتظار داشتم بگه کار خطرناکی کردی و چطور جرات کردی بری پايين و از اين حرفها، ديدم خيلی با کنجکاوی به حرفم گوش داد و تازه پيشنهاد هم داد که خب از اين به بعد يادت باشه اينجور مواقع يه گونی ببری بندازی زير چرخ ماشين تا راحت تر درآد!!!
خلاصه که مامان بابا ها اصلا قابل پيش بينی نيستند. مصداق از سوراخ سوزن رد ميشه ولی از در دروازه تو نميره هستن!

Advertisements